|
.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود..... |
||
| شیراز و آب رکنی این باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت دولت است!
شاید اگر حضرت حافظ در قرن ۲۱ و سال ۸۶ می زیست هرگز اندیشه و قلم خویش را در وصف شیراز امروز به رخ کاغذ نمی کشید ! بر این گفتار گواهی همین بس که رجوع شود به صفحه حوادث روزنامه ها و آمار های مربوط به بزهکاری و جرائم!!!!!!!!!
سپری شدن نخستین روزهای تعطیلات میان ترم در شیراز!!!!!!
شایسته است تو ای دوست که قصد خواندن مطالب و البته افکار و عقایدم را داری کمی در زمینه شناخت نویسنده بعمل کوشی! لذا کافیست چند سطر زیر را نتنها با دیده که با فکرت ورق بزنی و کمی در تأمل کوشی ! انسان های نزدیک به دیده و آدمی های نزدیک به قلبم دو نظر متفاوت و کمی در حالت تضاد در رابطه با نگارنده سطور دارند. از این بابت نه تنها ناراحت نیستم که مسرور ازین موضوع،چرا که آدمی در صورتی که در چند راهه ی نظرات مختلف در مورد شخصیت خویش قرار گیرد،خواهد توانست بهره گرفتن ازین موضوع در جهت کمال انسانیت. گرچه آدمیت و انسان بودن به معنای واقع در این شرایط و و ادوار تاریخی محال است اما می توان به نزدیکی آن راهی جست. حال دید تنی چند از وابستگان به دل و نزدیکان به دیده : پدر : این پسر خل(ضمه به خ) است! مادر: رهاست از اینجا و در جایی دگر زندگی می کند ! اخوی کبیر: این الکی خوشه و حاضر نیست مث آدم زندگی کنه ! اخوی صغیر: بیا،اینم از داداشه ما که دیوونست! همین دیدگاههاست که وادار به تأملم نموده در واقعیات و رویاهای زیبا و حتی نه چندان زیبا! . حال برای اینکه از دیوانه بودن و در شرایط عادی بسر نبردنم دفاع کنم،کمی به شرح و بسط دیوانگی بپردازم مطلوب است : اگرعاشق عشق بودن دیوانگیست ! اگر برای دل زندگی کردن دیوانه بودن است! اگر در واقعیت رویایی زندگانی نمودن دال بر دیوانگیم است! اگر عاشق فروغ فرخزاد و شعرش بودن مجنونیت بحساب آید ! اگر با دیدن دریا دیوانه و از خود بی خود شدن دیوانگی خوانده شود! اگر عطر دریا را از در وجود استشمام کردن و صدایش را شنیدن به جان دل دیوانگیم است! اگر ندیده و نشنیده به دیده،کسی را چنان دوست داشتن که حاضر به گذاردن جان در راه خوشبختیش بودن،دلالت بر مجنونیت است! اگر متنفر نبودن حتی از دشمن، غیر عادی بودن است ! اگر ساعت ها به ستاره ها نگریستن و در وادی رویا بسر بردن مجنونیت خوانده شود ! اگر فکر کردن به اینکه اگر ستاره بودم چه می شد، یعنی دیوانگی ! اگر خود را گذاردن در نقش یک مرغ دریایی، و حسرت خوردن به رها و آزاد بودنش،دلالت دیوانگی خوانده شود از دیده کوته بینان! اگر خواب را به فکر در سراسر شب خجالت دادن،دیوانه بودن است! اگر ساعت دو بعد از نیمه شب فکر و اندیشه را در بند قلم در آوردن و قلم را اسیر کاغذ کردن،مجنونیت مطلق است! اگر ساعت سه نیمه شب به سالن مطالعه رفتن و به نگارش نامه که بیشتر درس زندگی بود،ستاره را گول زدن، مجنونیت خوانده شود! اگر مادر خویش را از در نصیحت به خطاب کشاندن و راهنمایش کردن دیوانگی متلقی گردد! اگر جوان پیر صفت بودن غیر عادیست !(این جمله از دوستان نزدیک به دل است) اگر مشکلات را به بی خیالی، تنبیه کردن و شاد بودن یعنی مجنون بودن! اگر گریه کردن در دل برای مردم و روزگار برای یک مرد یعنی سستی و دیوانگی! اگر بدون دلیل مقام آدمیت را پرستیدن دلیل دیوانه بودن است!( این جمله با افکار اومانیست ها کاملا در تضاد است) اگر در هنگام درس و بر سر کلاس و دانشگاه اشعار مریم حیدرزاده و مولانا را حلاجی کردن،دیوانگی مرا گواه خواهد بود! اگر هنگامی که مورد خطاب دوستی بودن در رابطه با موضوعی کاملا جدی و مهم،فکر کردن به اینکه اگر انسان بال برای پرواز داشت چه می شد؟ ،یعنی دیوانگی ! اگر فکر نکردن (یا بسیار کم فکر کردن) به آینده شغلی در انتخاب رشته تحصیلی در دانشگاه،و به دنبال دل رفتن در این زمینه و ارضای نیاز قلب، دیوانگی محض برای یک مرد است ! اگر مثبت اندیش بودن در ارتباط با همه و همه چیز در این قرن،یعنی مجنونیت ! اگر اعتقاد به این موضوع که روسپی ها گناهی از نظر اجتماعی مرتکب نمی شوند،یک دیوانگی محض است!(این موضوع نیاز به بحث و بسط دارد و نباید تک بعدی قضاوت شود) اگر در جمع دوستان در مباحث مختلف دفاع کردن از حقوق زنان، یعنی غیر عادی بودن برای یک مرد! اگر مطالعه کتب فمینیستی،برای یک مرد دیکتاتور بظاهر،یعنی دیوانه شدن! اگر عاشق کتاب بودن و حاضر به حراج تمام زندگی برای بدست آوردنش،دلیل دیوانه خوانده شدن است! اگر دو سوم زمان روز را در فکر و بحر احساس غریق بودن،دال بر مجنونیت است! اگر شعر عاشقانه گفتن برای یک مرد عیب و دیوانگیست ! اگر نامه نوشتن برای ونوس در آسمان راه مجنونیت است ! اگر نوشتن نامه های عاشقانه و پنهان کردن آن در دل دفتر خاطرات یعنی دیوانگی! اگر عاشق یک دفتر بودن و صحبت کردن با آن و صدایش را شنیدن یعنی دیوانگی! و اگر های بحث برانگیز و نا تمامی دگر یعنی من دیوانه ام! : من ! می خواهم! همیشه! دیوانه!بمانم!!!!!!
پس از دو سال، سلام! پس از گذشت یک سال وبلاگ نویسیی،که با عشق آغاز کرده بودم،با حذف آن بدین کار خاتمه دادم. وبلاگ گذشته بنابه علاقه و فن کاملا تخصصی بوده بطوری که از سایت های ادبکده و ادبستان نیز بازدید داشت. اما در خصوص وبلاگ حاضر: بیشتر سعیم برین خواهد بود که در پست های آتی نظرات شخصی و مستقل خویش در زمینه های مختلف از این پنجره به دید شما رسانم ! و همچنین است که برای بری بودن از تک نواختی و یک بعدی،تلاش در ارائه موضوعات مختلف حاصل شود! و لذاست که از بازدید کنندگان انتظار است نظرات و دیدگاههای خویشتن را مثبوت ساخته که حقیر از ایشان استفاده نمایم !
|
||