|
.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود..... |
||
| روزی همگان را کی توان تحمل و نقل حتی واژه عشق بود ؟ امروز دنیا را بنگریم تا تفاوت حاصل آید از گذشته که حریم بودش و امروز نااهلان در زنجیرش دارند. عشق است غنوده در بر من مفلوک با آن دیدگان سرد کبود با آن لبان تاریک و خاموشش شرمگین از بوسه ی بدعت پیکرش را سرما زده سخت سرمای نگاه انسان نا آدم زاد افکارش بغض قلب شکستست رود جاری مویش را کویر اعصاب و نفرت بلعیدست و برده به شب! آرام باش و مجموع ای عشق بگذار چشمانت را به دوستی به مهر محبت عشق گذشت بگذار چشمانت را با آب وجودم شویم!!!!! زندگی از برای توست نه تو در کامش روزمرگی را دیده ام ، و چه سخت بیماریست تو را نیز گشته دچار ای عشق! درمانت دریاست: جاری شو! تکرار و سکون مرگ است تورا. می دانم دردت بس سخت است!
کودکان و سیاه چشمان تورا در بند کرده و در چهره تو چه جنایات که مرتکب اند. شانه ام مأمن توست بگذار سرت را و اشک جاری کن باش که بالت پرواز گیر، اما....... اما مرو از برم... ! در حضور تو سرکشند و طغیان پیشه شان! در فراغت ای عشق رنجشان همنشین است و غم پیشه شان ! می دانم: روزی خواهی زندگانی یافتن روزی سبز شدن پیشه ات است که انسان،انسان باشد آدمیت پیشه اش و انسانیت سلوکش...! حال اگر رفتی، به جایی رو که خود باشی در کالبد خویشتن در نگاهت زندگی معنا در کلامت روشنی مأوا در دو دستت آدمی زندگانی در افکارت خدای جاودانی.
ای کاش هنرم در به تصور آوردن افکارم بود ! ای کاش فن نقاشی داشتم !
پست حاضر با دگر پست های این وبلاگ در تفاوت است،چرا که نویسنده آن با نگارنده این وبلاگ جسماً در تفاوت است. لذا پاسخ های نظرات شما را خود ایشان خواهند عنایت فرمود!!!!
من یک روستا زاده ام روستای ما جائیست نزدیک به آسمان و گاهی چسبیده به آن کوچکتر که بودم ستاره های کمی در دستانم جای می گرفت ولی به چنگ کوچکم نمی ماندند و من از این رویداد چه بی امان مادرم می خندید : بزرگتر که شدی چشم هایت به ستاره ها نزدیک تر می شود و ستاره ها به دستت می آیند چه آسان من بزرگ شدم و آزمودم دو صد چندان اما نشد،ومن شدم از آرزومندان مادرم باز خندید: مثل اینکه باید بال و پر در آوری و بسوی آنان پرواز کنی سبک بالان از آنجائیکه روستای ما جائیست نزدیک به آسمان! و گاهی چسبیده به آن پس بال و پری کوچک کافی بود و در روستای آسمانی ما بال یافت می شد فراوان اما باز هم نشد و من شدم از دسته ی نالایقان مادرم سرزنشم کرد: پس کی ستاره می گیری؟ در راهست زمستان،پر از ابر و باران و من در حسرت ستاره ام اینسان آخر من بسیار دوستدار ستاره ام اما همچنان بر زمین ایستاده ام و در فراق ستاره ها ماتم زده ام من،یک روستا زاده ام
............ ونوس .............
کیست یاری دهد؟
چه کسی را یارای مساعدت از چنگال اساتید به ظاهر استاد است ؟ چه کسی توان انتقاد صریح و عاری از حجاب را از ایشان داراست ؟ کیست که محافظه کار نباشد در دانشگاه (تنها به نام) اصفهان ؟ (دلم می خواد یکی از اساتید رو رو خفه کنم)
دانشجوی نزدیک به دیده را یارای ادراک قلب من است در این باب!
آدمی ! این مافوق دگر جانداران،این روح خدا،آیا برای روزمرگی ارج و منزل یافته؟ آیا برای نزاع و جنگ و خون،عقل یافته؟ تنها تدبیر و تعقل را در جهت کسب منافع مالی بیش و رفاه دنیوی بیشتر بکار گرفته ایم. شعار نیست خواهم پذیرفت،آری زندگانی بی نان و پوشاک و سقف را شایسته نامیدن نیست اما، چندان که به تن آلوده به خاک پرداخته ایم، روح اختیار شده از خدایمان رو به زوال است! تنها در جهت تغزیه و رشد کالبد به جنگ روزگار رفته ایم،مراتب گوناگون پزشک ها و تخصص های تغزیه و پوست و زیبایی را در خدمت آورده ایم که خویشتن خویش را شایسته مقام و کنیه ی آدمی گردانیم اما،آیا تاکنون به این اندیشه که:با گذشت پنج یا شش هزار سال از تمدن عقلانی بشری،وجود تعالی در اکثر زمینه ها، متخصصی در زمینه تغزیه روح و ضمیر و دل،به خود ندیده ایم! ، فکر کرده ایم؟؟ - کدام دکتر و پزشک در جهت زیبایی سیرت و خلق ما،درس خوانده و کسب تخصص نموده ؟ - آیا با جراحی پلاستیک می توان ظاهر نامطلوب سیرت را متغیر ساخته و زیبا کنیم؟ - آیا تا به حال کالری عرفان را به سلول ضمیر تسلیم کرده ایم؟ - آیا سرُم های رشد را از برای گسترش اخلاق و انسانیت و برادری و دوستی، به رگ های مغز رسانده ایم؟ ... اکنون نه شایسته مقام انسان است که خود را بازیابد ؟
- الو.....سلام (صدای گستاخ دخترانه)
- بله.....بفرمایین (صدای سرد و آرام) - آقای مصخ ؟ - در خدمت شمام..امرتون رو بفرمایین ! (پرواز در آسمان) - شما کجایید؟.....می شه از نزدیک ببینمتون ؟ ـ به سراغ من اگر می آیید.......پشت هیچستانم... - حالا کجا هست این پشت هیچستان ؟ (لبخند دخترانه) - پشت هیچستان جاییست....پشت هیچستان رگ های هوا...پر قاصد هاییست که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک ! - حالا اگه پیداش کردم ؟ - اگر به خانه من آمدی.....برای من ای مهربان....چراغ بیار....ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ! - اصلا ولش کن.......... تا حالا عاشق شدی ؟ (صدایی آرام) - در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد .......... آن دلبر عیار مرا دید و نشان کرد - حالا اگه من بت بگم دوست دارم...... تو چکار می کنی ؟ - من نه از برای زمین.....که در سماوات زیسته ام ................................. جاری گشتن سکوت ...................................... - اصلا واست مهمه من چی دارم می گم ؟ (صدایی گرفته) - تو مجموع در میان جمعی.... دل من جای دیگرست ! - اصلا دوست داشتن و عشق واست مهمه ؟ - هر کسی را که درین حلقه نیست زنده به عشق................ براو نمرده به فتوای من نماز کنید ! - دیگه ازش حرف نزن.......هم از تو بدم میاد هم از اون! ( بغض ) - عشق غرق شدن در دریا و دوست داشتن شنا کردن در دریاست ! - نمی تونی مث آدمی زاد صحبت کنی ؟ - دل مرا نه یارای ادراک نگاه توست - خفه شو مصخ..... ! دوست داشتم اما......... (قطع شدن ارتباط) - دستانت را دوست دارم !!!!!!!؟؟؟؟؟؟
چشم از دیوار گرفتی و گفتی: کِی ؟ کجا ؟ چشم از دیوار گرفتم وگفتم: به راستی، کِی ؟ کجا ؟ غروب، با چشمانِ خیس از هم جدا شدیم و گُم شدیم در شهری که هیچ یک از ساکنانش نمی دانستند، به راستی،کیُ کجا!
از مجموعه چشم چپ سگ.....حسین پناهی......
|
||