تبليغاتX
پنجره ای از اندیشه من به نگاه تو

.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود.....

 

همیشه در این آرزو سوختم که روزی نامه رسان نامه ای به در منزل آرد برای من،فرقی نمی کند از جانب کدامین دوست باشد،مهم این است که نامه باشد،نامه !!!(...........................)

 

پ ن : نامه نوشتن را بسیار دوست می دارم حتی در عصر ایمیل و مسج !

+تاريخ شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:22 به قلم مصخ |

 

مدتهاست از آخرین کاغذی که از دلم برای چشمت آمد می گذرد،اما در مدت طولانی بی خبر نبودیم زهم. تو در چشم من و قلبم و من در زیر نور تو ستاره!    دیرگاهی ست آه دلم را قلم بر نمی دارد و در گورستان حرف ها و اندیشه های دلم مدفون می گردند. مگر دل من چه از جامعه کمتر است که یارای حرف و کلام را داشته باشد. نام دیکتاتور برازنده ی بسیاری از نمود های انسان است اما، چه کنیم که منفور است. روزگاری موسولینی افتخارش در توتالیتر معرفی کردن خویش بود،حال تو بگو ستاره چه شدست که مردم را توان حمل دیکتاتور نیست ؟ مگر تنها در عمل است این ؟ آیا نداشتن استعداد تحمل حرف دیگران را نمی توان این خواند؟ تنها پذیرفتن و حق پنداشتن گمان واهی خویش که از تفکر عوام سرچشمه است را سپیدی فکر و تاب تحمل و ادراک حرف و اندیشه غیر را سیاه چشمی می دانند. پس درود بر آدولف که اندیشه اش اینچنین بود و ازین منظر طریقش قابل تحسین !

ستاره می دانی چه دردی ست زبان پر حرف را تسلیم دندانِ تیز کردن به سکوت؟  ستاره قابلیت تصورت هست، اندیشه را در حبس ابد ذهن گماشتن و تنها بر دل کاغذ سپید مجهول المکان مثبوت نمودن و نابود کردن ؟

همه چشم در چشم هم و می خندیم اما، اما نقل است از پاسکال که(( اگر انسان ها می دانستند هر یک در غیاب هم چه می گویند،هرگز چهار نفر دوست در دنیا باقی نمی ماند)). دو رویی و نیرنگ از نفس برایمان عزیز تر است. تنها،نوع بشر را پله ای می دانیم برای بالا رفتن،و چه مناسب پله ایست آنکه قدم گاهها محفل اندیشه و کلام باشد.

ستاره تو فارغی و آزاد و تنها در تفکر عاشقی و ذهنت را به اندیشه ناممکنات اشتغال و اختصاص نکرده ای. کاش من نیز جایگاه تو را داشتم. مرا چه به غم  بیگانه ی گرسنه و عوام؟ مرا چه باید به بی جامگان سربلند ؟ ستاره من نسبتی با روستا نشینان دل کوه از توابع خلخال ندارم!  مرا یارای ادراک اشتغالات ذهنی خویش نیست،چه رسد به فکر فرهنگ عوامانه روستایی مرزی از نواحی اطراف توابع زابل!

کیست مرا یار باشد در هضم تفکرم؟ کیست مرا پاسخگوی نگرانی ها و مشغولات  دل باشد؟ چه کسی سنگ است و تاب دل سنگم را دارد ؟  ستاره من تنهایم کاش می بودی ( ز ط ) ! کاش توان دستت را می داشتم،کاش آرامگاهم سینه ی تو بود، ای کاش مخاطب چشمم هنگام شکستن شیشه اش و جاری شدن آب تو باشی نه عوام حتی به ظاهر عوام!!!

حرف از عوام رفت: بگذار چشم پاکت را از نگاه ایشان بشویم که تنها در ظاهر است که مهربان اند.ستاره  بزرگترین گناه بشری جهل و ناآگاهی اوست، خصلت ایشان را که دیده ای؟ : افراد سیاه چشم بواسطه عدم اطلاع همگان را به گمان، مانند خوانند،تفکر خویش را تعمیم به همه و اعمال خویش را پاک ترین، نجیب ترین و ثواب ترین کارها می خوانند. دنیا را از پنجره مه گرفته،تار و تک بعدی خویش می بینند و بر این اند که همگان نیز پنجره شان است این سان، نمی دانند:دست چپ و راست من باهم در تضاد است. ستاره کاش می دانستند که به تعداد انسان ها فکر و عقیده و حرف است نه یک فکر و نگاه و حرف به تعداد انسان!  تا به کی باید فلک باور منسوخ شویم و از درد نگوئیم و تنها کارمان لبخند باشد؟   دشمن رو در رو و با نگاه می جنگد و من دفاع، اما دوست(تنها از منظر حرف)، با عمل و اندیشه مرا دشمن است نه با آب و خاک و فرهنگ!   ستاره تا به کی قصه ما،غصه مردم باشد ؟ همه می دانند که جهل خیانت است به نگاهها، همه اذعان که بی تفاوتی مرگ برای پویایی اما ..... !

ستاره کاش عوام نبودیم!!!  سخت است در میان مردم تنها باشی!! ( ز ط )

 

خواستم نامه به مانند همیشه عاشقانه و برخواسته از دل باشد، اما باز به مانند همیشه درد از دل سوخته را تاب تحمل نمودی.       پوزش : چشمت بینا و دستت پاک باد!

 

+تاريخ سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 20:33 به قلم مصخ |

با بهانه قرار دادن ۸مارس این پست را نقل قول می کنم از

وندی شیلت نویسنده آمریکایی:

اگر بپذیریم که زنان باهوش هستند و اگر برای زنان به خاطر این که موجودات باهوشی هستند احترام قائل هستیم،پس باید به آنان اعتماد کنیم و باور کنیم که آنها در طول هزاران سال که در نوع پوشش و رفتار خود وقار را  حفظ می کردند،برای خود دلایلی داشتند!

 

............عقیده نویسنده امریکایی در رابطه با نوع پوشش و وقار و سکنات زنان در ادوار تاریخی............

 

به امید گام برنهادن زنان  و مردان در یک خاک

+تاريخ شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:13 به قلم مصخ |

 

دروغهاي کوچک هميشه خود را نمايان مي‌کنند.دروغ را آنقدر بزرگ بگوييد که تصور دروغ بودن آن هم به ذهن کسي وارد نشود.

                                                                                        

                                                                              ..........آدولف هيتلر..............

 

ای کاش من نیز دروغ گفتن را به مثال راه رفتن، می دانستم،مانند بسیاری !

 

...............سپاس بی کران از ونوس....................

+تاريخ شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 19:58 به قلم مصخ |

 

چندیست بغضی بر گلویم تکیه کرده و خیال فراغت را تمایلش نیست.گِلِه ای بر دیدگانم سایه افکنده ست که تاب تحمل وی را امانم بریده است و نور و روشنایی،بیگانه گشته و نامفهوم مرا. شِکوه ای بر دستانم دارم سخت تر از درد فریاد های خاموش شده ام، پنجه هایم را تاب تحمل بیش نیست:یاری!!!!!!!   قلب را خراب آبادی درک کرده ام که جنازه های متعفن افکار زیبا، درون خیالش را تشکیل داده است. و مغز: این خانه پر رنج و آه،شده است کویری که سایه ی فرشته ی مرگ را پرده کرده در مقابل هجوم امید!   و خاطره به دریایی راکد متبدل آمده که نمک را به آن سرازیر کنند از برای آلوده نگشتن !

من در پی رب النوع قلبم آواره ی  دیار افکار منسوخ نسل آتش گرفته شده ام. اما در میان نرگس های معطر دستان دخترکی آهو چشم نشانی از برای دیده نگاشتم. من در پی خدایم!.........

گلایه تنها در جهت نگاه ژرف توست خدا! چرا در دل گمشده ی انسان ناآدم زاد دخول نمی کنی؟ چرا انسان را به میان بازیچگی دریای خون که ساحلش پول است و عزت بی عفت،رها کرده ای؟!

حق با توست: این من بودم که جاذبه ی لاله ی واژگون را فریب خوردم،رها کردم دستت را برای پی بردن به نهایت زیبایی گل دختری صحرایی !  ای کاش دیده ام رام تعقل بود تا به راه کج نمی رفتم و تنها نرگس معطر چشم و مشام در مقابل بود. اما،حال قدرت ادراک بودن تو حاصل آمدست دستان سردم را! اگر نوازشت دور نمی گشت از دیده،نه هرگز غریق معنای گرمای وجودت نمی شدم.

گلایه از تو،گلایه از قلبم است که تو ای کاش در مأوای دلم باشی نه جاری در نگاهم !   چه کثیر و بس ثقیل دون انسان هایی که خدا را تنها در مقابل چشم دارند و بازیچه اش خوانده اند تنها در جهت نماز!  خدایا: تورا بر سر دل خویش با نردبانبدعت آورده اند،تنها برای پناه از باران،برای پناه در لوای سیر بودن : ننگ باد این چنین مردانی* که تنها خدا را یدک می کشند به نام! افکار پلیدشان را تنها موجودات مالاریایی قابلیت ادراک خواهند بود،ای کاش نبودند!!!

روزی به دیباچه سخن باغی رسیدم از خیال: تارش مجموع و پودش مأمون! خود را نتوانستن کشیدن آنجا،که ای فلان تو از خاکی. فرشته که نخواهم شد ؟  خاک از کالبد و خداست روح!    یا فلان، از جنگ آمده ای، مجموع که گشتی،مدخل ورود را به دیده ی دلت خواهی گرفت که دستت نیز از خاک است.......؟!

براستی تار و پود دل از چیست؟ سنگ و زیرین استحکامش چه ساخته اند که این چنین سخت است و در جایی ذوب ؟!   کاش چشم را ماده ی دل بود در وجود،از برای استحکام مکان، که دیرگاهیست جاری شدن اشک وجود، امانم نداده و چشمه شده از برای عطش ترکستان. کاش منتهایش را سیری باشد!

گلایه از تو نیست،گلایه از قلب دریده شدست!

*: منظور از مردان نمادیست از تمامی انسان ها.

 

+تاريخ یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 14:18 به قلم مصخ |