|
.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود..... |
||
| آسان به دست نیامده که آسان رود زکف ! مصخ واسه هر چیزی که داره جنگیده زحمت کشیده خون دل خورده پیر شده ...........!!!! از این به بعد هم : می جنگه جون میده خون دل می خوره و ..............
پ.ن: چشمانم باز باز است !!!!
چه فاجعه ایست در آن لحظه که یک مرد می گرید، فاجعه ست....... !
پ.ن: یه گوش می خوام واسه حرف زدن !
مگه من چقدر می تونم تحمل کنم ؟ مگر جنس من از فولاد است ؟ خدایا، یارای استادن ده که سخت نیازمندم!
پ.ن : حس می کنم دارم له می شم ! پ.ن : انگار همه چیز رو من باید تحمل کنم !
این تحلیل شخصی از جانب ونوس است که دراین پست گنجانده گردیده .
براستی اگر آدمی اندکی خوی انسانیت و کمال داشت هرگز به خود اجازه نمی داد که با زور بخواهد عقاید، ارزش ها، باورها و . . . دیگران را تحت الشعاع خویش قرار دهد. گلایه زیاد است از همه ی انسان هایی که کارشان چیزی نیست جز تحمیل و خوراکشان چیزی نیست جز خون دل دیگران ! و گلایه از همه انسان هاییست که تحت اجبار و زور همه چیزشان بر باد رفت. برای خاطر آبرو، نان، اصل و اصالت همه چیزشان هیچ شد. مگر نه اینکه قوه ی اختیار در نهاد بشر وجود دارد، پس این آبرو داری و حفظ گذشتگان چیست آن هم به زور ؟!! گذشتگانی که از جنس خود بودند و شاید کارشان مقبول عامه ی مردم عرصه شان گشت ولی برای این نسل چیزی نداشت جز عذاب. آیا براستی این حق نسل کنونی ست که برای ماندگاری گذشتگان، خود را فدا کند ؟ آیا نسل جدید حق ابراز وجود،نوآوری و خلاقیت،ایجاد افکار نو و بطور کل حق زندگی ندارد ؟ همان هایی که دیروز چنان کردند و چنان بودند آیا محروم می کنند کنونیان را از انجام همان کار؟!! کاری که زیانی نداشت. درست: انتقال تجربه خوبست ولی نه به قیمت حکم و تلقین ! حتی اگر فرض شود که کار گذشتگان مضر بود، لذتش برای نسل نو همین کسب تجربه است. اصلا شاید نسل جدید خود بخواهد شکست بخورد ! تجربه ی اکتسابی همیشه بیش از تجربه ی انتقالی(انتسابی) تأثیر داشته. قبول کردنش سخت و بسی تلخ است که گذشتگان ما کاستی های دوران خود را بر سر ما بریزند. همیشه ی تاریخ حقیقت تلخ بوده است و این نیز حقیقتی بیش نیست. نسل عوض شده است،افکار،ابزار، نحوی دید انسان به زندگی و ساخت آن برای خویشتن همه و همه دستخوش تقدیر است همانگونه که پیشینیان مابه نسبت پیشینیان خویش تغییر کردند(که مسلما این تغییر تا ابد جریان دارد). همان طور که گفته شد انتقال تجربه بد نیست ولی در بند کشیدن افکار نوظهور و محصور کردن آن ستم روا داشتن است و بس، در حالی که دین ما(که این روزها بحث عمده بر سر آن است) ستم کار را وعده ی عذاب می دهد و اتفاقا کسی که از حق خویش بگذرد نیز برابری می کند با شخص ستم کار ! بد نیست مدعیان دین و ایمان و اسلام گوشه ی چشمی به این مسائل بیاندازند چراکه همین بی توجهی ها سبب گرایش نسل جدید لیبرالیزم غربی و اعتصاب روزافزون دین گشته است. اگر نسل جدید به فرهنگ ها و افکار دیگر ملل که البته ضد اسلام اند چنگ زد کوتاهی در همین زمینه های جزئیست. این تنها بخش کوچکی از گلایه های کوچک است که همین ها مسبب مشکلات بزرگ جامعه هستند. و دراین وادی هریک از مسئولین دیگری را مقصر دانسته در حالی که جوانان همچنان به دیگر فرهنگ ها رجوع می کنند برای جبران نداشته های فرهنگی خویش،که در جای خود بسی اسفناک است چرا که تا آنجا که بیاد داریم اندوخته های دیگر ملل در طول تاریخ از همین فرهنگ غنی و اصیل اسلام است،فرهنگی که درگذشته های نه چندان دور مردم ما برای آن حکومتی را برانداختند ولی در حال حاضر بزرگان برای پیشگیری از نابودی آن به دست همین مردم نمی دانند چکنند . . . !!!
تولدم مبارک باشه !!! مبارک باشه ؟ الان من باید خوشحال باشم ؟
پ.ن : هیچ وقت نفهمیدم واسه روز تولدم باید خوشحال باشم یا ناراحت !
اي كاش انسان ها همه مي توانستند به يك نحو زندگاني نموده و همه احساس خوشبختي داشته باشند. اين حس دگرگون خواهي و تغير طلبي است كه آدمي را بر تلاش جسور ساخته. اما اين مواضع نوع بشر، هميشه رنگارنگ و زيبا جلوه نكرده است، از دسته ي نتايج منفي در عمل آمده، مي توان به حسادت و تنفر و دورويي اشارت نمود. حال اگر به اين حسادت بنگريم دو گونه در چشم جلوه مي كند: حالي منفي، كه تنها در جهت تخريب و پله قرار دادن ديگر افراد،براي تعالي در ظاهر خود و حالي مثبت كه دگرگوني و جوشش به فعاليت را در ضمير آدمي به فوران آورده و باعث مزيد تلاش مي گردد. اگر نيك انديشه شود،بسياري از موفقيت ها و دستاورد هاي بشر،معلول همين قسم مثبت حس حسادت است. و عقيده نگارنده از بعمل آوردن مطلب: نيك انديشه نمودن به تمامي حالات انساني و به خدمت آوردن آنها براي تعالي و پيشبرد مقاصد حسنه است،لذا اي كاش حسود باشم. آنچه در آغاز سخن مبني بر تشبه در نحوه ي زندگي انسان مورد اشاره رفت كاملا غير ممكن مي نمايد، چرا كه اگر قرار براين باشد كه همه به يك شيوه و آداب و فرهنگ زندگي كنند،زندگي به تكرار و دور مبتلا گشته و تغير و دگرگوني و تنوع طلبي كه در ذات بشريت نهاد دارد، خاموش مي گردد و چرخه زندگي انسان ها به بي رونقي و تكرار گرفتار مي آيد. و شايد آنچه امروز بي رنگي زندگي و تكرار بي روح ايام خوانده مي شود، ريشه در اين علت داشته باشد. امروز فرهنگ هاي ايام قديم در يكديگر و همچنين در مبادي و اصول جديد آميخته گشته،بصورتي كه بسياري از محرك ها و نمود هاي فرهنگ هاي گوناگون امروز،مشابه يكديگر است و رفتار جديدي كه خواستگاه آن،ادغام فرهنگ هاست، در ميان جوامع يكسان مي نمايد. شايد عده اي خرده وارد آورده كه زيان اين مسأله در چيست؟! در پاسخ به اين كنجكاوي زيركانه به اصل انسان اشاره خواهم نمود كه: درهم آميختگي جوامع و آداب، اگر به قيمت از دست دادن خود،هويت خود،و اصالت خود باشد،مذموم و ناپسند مي نمايد، اما اگر در جهت تسهيل راه سعادت تن و روح باشد قابليت مدح را داراست. اما آنچه عيان گشته و بازخورد اين درهم آميختگي نمود مي نمايد،همان مورد اول يعني از دست دادن هويت و اصالت است. حتي اگر با ديده ي تسامح انديشه شود، دلالت بر سردرگمي و هيجان زدگي انساني دارد كه با پذيرش فرهنگ جديد،فرهنگ كهن خويش كه معلول سالها زندگي و تجربه ملموس پدران و آميخته با جان ايشان و تفكر و زندگي آنها است را از ياد برده و دليل اين دگرگوني حال وي،و سردر گمي در فرهنگ جديد شايد ايت باشد كه: لازمه ايجاد و مقبوليت خاطر و عمل يك فرهنگ،زندگاني نمودن به آن و ايجاد و تغيير آن در طول تاريخ است. يك عادت و رسم با فكر و خون و تن ما،آميخته آمده و با حال و روحيه ماست كه در تغيير است، در گستره ي تاريخ مورد مقبوليت گذشتگان واقع شده و بنابر شرايط ويژه دستخوش تغيير خود آنها و همسان سازي با زمانه بوده است. لذاست كه يك انديشه و ادب و فرهنگ، با زندگي انسان ها آميخته و بوجود آمده و بخشي از حيات آنهاست كه با آمدن خود مي آورند، با وجودشان تغيير مي دهند و با رفتنشان به دست ديگران مي سپارند. حال روشن آمد كه دليل عدم موفقيت و دگرگون خاطري انسان نسبت به فرهنگ جديد همان "صرفا وارداتي" بودن آن است،كه به آزمون تجربه ثابت گشته: تا در طول تاريخ،فرهنگي مورد آزمايش زندگي افراد قرار نگيرد موفق نخواهد بود. اكنون كه فرهنگ هاي ساخته امروز به هجوم افكار گذشته آمده اين سردمداران و صاحبان مناصب و قدرت اند كه در ازخود بيگانگي ملت خويش مقصر واقع گشته اند:چرا كه اگر،همان فرهنگ كهن بومي را بنابر شرايط روز آورده و مهياي اين قرن و شرايط حاضر مي نمودند،كه پاسخگوي نياز هاي نوشكفته ي بسته به شرايط امكانات در زمانه را داشته باشد،افراد هرگز نيازي به چنگ انداختن و بهره بردن از ديگري حس نمي نمودند. مردم هميشه براي ارضاي نياز هاي خود،چه در جهت تن باشد ويا روح، در نهايت دست به هر كاري خواهند زد كه وارد نمودن فرهنگ مستعمره ي فكري بودن به همراه صادر نمودن ابزار جديد، يكي از نمودهاي آن است،كه البته نبايد از نقش و وساطت كساني كه بيشترين سود را عايد داشته اند غافل ماند. پ.ن : يكي از حرف هاي هميشگي و دغدغه هاي ثابت و دگر كهنه شده ي جامعه شناسان ايران،همين عدم تطابق فرهنگ صادر شده به ايران با روحيه و زندگاني ملموس قوم ايران است، كه اي كاش بجاي آنكه ملت، روحيه و سازگاري خويش را دستخوش تغيير كنند،اين فرهنگ( كه در پس پرده اش چيزي جز منافع اقتصادي بزرگان نيست) را دگرگون و در طول يك صد سال بومي مي نمودند.
شادی و سرور باشد ای کاش همواره در دامانمان که نه برای مرثیه و غمیم. آدمی را هزینه گزاف متحمل گردیدن بار اشک نیست! الهی سروری کن عنایت، که خزان طراوت ربیعش را توان مسخ نباشد!!!
|
||