|
.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود..... |
||
| روزی به میان مرغزار اندیشه ی کهن،نشان از دوستی گرفتم که سالها بود از میان رفته و جامه دریده است.به مرداب خویش آمده و امید به همرهان نزدیک به دیده بستم،نه ایشان در اندیشه رهایی بودند و نه من در تعلق دوستی ایشان. - دوستی را نه برای پله گشتن در قدمگاه که برای دستی به یاری شدن تعهد کرده ام. - همراه را نه از برای همگامی که تعلق به هم فکری دوست دارم. - هم سخن را نه برای شنود که در فریاد زدین می پرستم. - خدا را نه برای جنت که برای دلم اگر عبادتی باشد. ستاره دوش بر مزار غم بار دلم به گریه و فاتحه به خفتن رفتم و خواب آشفته ی دریا امانم را درید و به آسمان پرستاره پناهم دادند. به هم نشینی عطارد و ونوس و گیسوی پروین خاموش گشتم و به خواب تسکین ره سپاری نمودم!
پ.ن: گاه به ضعفم،در شک کردن به عدالت در بهره مندی از دل و عقل پی می برم!
ستاره ملاقات شیرین است چون چشمان خیره و وحشی دخترکی از آن سوی. ستاره قلبم را توان نگاه در دریا نبود،سر خشک بود به زمین !!!!!!!!! در حسرت یک نگاه در نگاهم ستاره!
پ.ن: چقدر سخت است ملاقات بی کلام! پ.ن: و چه سختی گرانیست روز ملاقات پر ازدحام! پ.ن: و چه دردناک آلودست است که توان ملاقات کسی را که مدتهای مدید در انتظارش بودی را نداشته باشی!
ونوس
وجودم به تنگ آمده،چشمان سوخته! پایم را یارای متحمل گردیدن قلب متورمم نیست.فکر،آتش و چشمانم سوخته! دستم به لرزه درآمده،ستاره کجایی؟تحمل خویش در وجودم به اتمام رسیده و در اندیشه وجودی دیگر است! ستاره یارای رفتن محدود گشته و مسیر دویدن مسدود. ای کاش فارغ می گشتم از این خورنده روان! ستاره چرا نامه های ما با سلام آغاز نمی شود؟ سلام فرهنگ و عرف است،برآمده از عمل مردم.ستاره می دانستی مصخت* ضد فرهنگ است؟ تحمل چهارچوبش نیست،مرگ است او را محدودیت. ستاره عادات فرهنگی بشری زندان فکر است و عمل از برای مصخ. این فرهنگ و سنن است که اسیر چنگال بشر می بایست بود،نه آدمیت در دامش گرفتار! ستاره عادات راه را بر رفتن مسدود و آدمی را گرفتار دیوار آورده ! چه دلیلی دارد من به مانند اسلاف گام بردارم و سلام کنم؟ شاید مصخ به زندگی در یک کلبه چوبین در میان درختان خو کند،که گفته دیوانست؟مشکل کجاست اگر من چشم را(چشم را) بر دریا ترجیح دهم؟ چه عیب است اگر دخترم قهقهه زند ؟ ستاره چرا محدود باشیم؟ مگر نه اینکه اختیار سیر در ارض را داریم؟ چرا تا اتمام دهر در خواستگاه پدر بمانیم؟ ستاره چرا من نمی توانم گیرنده ی تصمیم باشم ؟ چرا دیگری را تسلط بر من باشد در زندگی و آینده،آنهم باالاجبار؟ چرا به اجبار نگاهم را به زمین دوزم ؟ من شیفته ی آسمانم! ستاره اگر روز نکاحم را باخبر نبودی متعجب مگرد،شاید من باشم و او تنها،خدا،دریا،صدای موج با رقص مرغ دریایی !!! ستاره چرا برای یک دوستی( دوستی؟!) از گل پاک تر و نازتر،عرف باید مجوز مرحمت فرمایند؟ چرا دیده الزام است در یک رابطه و افواه پلید عوام کلید وصال؟ می خواهم زندگی کنم! خدا را می خواهم! هست! دارم! (فریاد..........) خدا تو می دانی این حصار چه کردست با خلاقیت و نوآوری و ابتکار عمل در وجود؟! ستاره این فرهنگ،خدایمان را کهنه کرده که نسبت دهد به اقدام سلف در عمل بازو. من اکنونم نه دیروز، نیاکان که سلام برهم روا داشتند،شلاقش از آن من! ستاره نمی خواهم پسر باشم،ستاره دختر نمی خواهم باشم : من آدمم ! انسان، آزادم کنید! مذکر،مونث،مرد،زن : چه الفاظ متروکی ! انسانیت کجاست ؟ خدا چه رنگ است؟ چشم می بیند ؟ ستاره دستم را بگیر! داغم! سختم! خسته ام! چشمانم رو به زوال قدم می نهد! ستاره آتش گرفتم! از زمین می شد برید ای کاش! ستاره خدا سر شوخی دارد! فکرم بن بست آمده بس که کور شد. زندگی زهر گشته و مصموم بس که نوش دارو به خوردم دادند! سرم کوچک شده! ستاره روحم به مانند قلوه سنگ اسبق صیقل خورده در دل رود خروشان گشته ! آتش گرفتم، برگ سبز می طلبم ! ستاره قلبم سنگینی می کند به مانند دست غربم آنگاه که با سایه ی البرزم! کاش می شد رفت به هند،نگاهم خستست ! ستاره مصخ محدود به زمین سبز نیست،کویر زیباست،نمک عریان خاطر کند:زیباست، هوا غلتاند دستم را: زیباست،ستاره چشمک زند قلبم را:دیوانگی زیباست ! ستاره چرا به ضرورت انسان از منطق پیرو است ؟ به خدا دیوانگی زیباست ! مگر نه اینکه مجنون بی دل نه مجرم است نه گنه کار؟! ستاره کاش دیوانه بودم! دیگر نه پلیدی، نه نگاه زشتی،نه اعتصاب اعصاب، نه چشمان آهو در آنسوی البرز! نه خیال،نه منطق،نه فرهنگ (نه فرهنگ)،نه رویا،نه عادت،نه مردم! حالم خوب نیست : می دانم !!!!!!!! توهم متوجه شده ای که چرا به هنگام بدی حال نگارش نامه ملزم می شود برای تو؟! ستاره مرا یارای مسئول بودن نیست! ستاره من برگم در دل باد! آزادم،رهایم،بندی نمی خواهم ! آهنگ رحیل از تن آمده مسافر برخیز،خود را بر کف گذار،آزاد باش.این تویی ، اما فکر است و دل که باقی ماندست.آنچه گذشته،آه و اسف است بر حال امروز و دیروز گذار. خواب بس است،مدت های مدید که راحت نمودی،هم تن هم فکر را! مسافر (( خواب نوشین بامداد رحیل **** باز دارد پیاده را ز سبیل)) تو پیاده ایی،تندی پیشه کن! راهی که گام بر نهادش در کشیدی به پایان نزدیک کن،از خود درگذر،فکر را رها کن و تن به باد................ !
* : قید تملک ؟ پ.ن: نمی شد بی فریاد درد را گفت ! پ.ن: کاش به چشم دل بخوانی که ساده نبود !
- گاه از درست و صحیح انجام دادن کارها و مطابق قانون اخلاق رفتار نمودن خسته گشته ام! - گاه به مخیله چنین خطور می کند که اگر تقلب و نادرست انجام می دادم موفق تر بودم : دل را چه کنم؟!
پ.ن: گاهی اوقات به وجود درستی شک می کنم و تمایلم رو به تقلب پیش می ره،اما هنوزم که هنوزه قانونی و درست عمل می کنم. پ.ن: ای کاش هیچ موقع از درست عمل کردن نا امید نشم! پ.ن: قرن بیست و یک !!!!!!!!!!!
|
||