تبليغاتX
پنجره ای از اندیشه من به نگاه تو

.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود.....


ماهیان را خیالی خام مبهوت آمده؛ نا اهلان عشق موطن خود،دریا را فراموش نموده و در حلقه خویش رنگ رخ نگاری زهره جبین را در عبادتند.

گرد آمده بر طریق عرفان و سلوک سماع ! رخ ماه را از آسمان کشانده تا به عمق معشوق راستین؛ دریا. به حلقه مست اند و به رقص دست.عشق ماه زیبا را ترجیح بر کهن مهر. شب را تا به صبح به سماع و غزل و می و مطرب تا به خدا.

صبح است؛ سپیده خوش درشدی. ماهیان به مادام غفلت نگزیده و سر نتابانیده؛ قمر را در میان دل به عشق گرفته و بر دیدگانشان اشک سیاه روان به یأس.

چه گشت ؟ ماهم کو ؟ نگار کجاست ؟ عشقمان چه شد؟ مهرش را چه کنیم؟ 

حلقه مریدان در غفلت حضور پر فروز آفتاب دیدگان را شستند که دل پاک آید؛ شاید ! . . .  .  دریا،پاک دل و زلال مهر و مقدس نگاه، ماهیان را با عشق دروغینشان در آغوش آورده که یاری نیست. بزرگ منش تمام طول حلقه زدن ایشان بر گرد دیبا ماه، در آغوش داشت ست، چه عاشق پیشه ماند در ازل وجود.

ستاره مهرت از ازل در دل نبودست، اما به غایت زوال در خواهد ماند اکنون.

 



پ.ن: کاش یک بار عاشق شویم.

پ.ن: به ابدیت دل نبندیم نه به زیبا جبین !

پ.ن: ستاره در حلقه مرید و مراد،سردی نگاهم به گرمی دستم منقسم گشته؛که مهرت جاوید ماند.

پ.ن: کاش بگویی که پوزشم را پذیرایی آسمانی !!



+تاريخ پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:50 به قلم مصخ |


من عاقبت یاد گرفتم
که در صف بلند اتوبوس
خمیازه ام را چنان پنهان کنم
که به نفرت از شرایط موجود،متهمم نکنند.

من عاقبت یاد گرفتم
در کلاس های درسم
برای بچه های خوب و حرف شنو
یک ساعت تمام
چنان حرف بزنم که انگار هیچ چیز نگفته ام.

من عاقبت یادگرفتم
به پاسبان هایی که باطوم به دست دارند
چنان لبخند بزنم
که گویی از خودشانم
وبه افسران پلیس چنان با احترام نگاه کنم
که انگار از سه جنگ پیاپی،پیروزمندانه بازگشته اند.

و در مقاله هایم
از مشکل عظیم و غول آسای کمبود تخم مرغ در دو سه روز اخیر و کمبود اساسی لیمو ترش و گردو و لوبیاچیتی و شیر خشک بوی و امثال اینها .......
چنان سخن بگویم
که شهری بر بی گناهی من گواهی دهد.

من عاقبت یاد گرفتم
به گلها دست نزنم
نزدیک لانه ی زنبورها نروم
گوش گربه را نکشم
دم سگ را لگد نکنم
دستم را به طرف آتش نبرم
چشمم را به دور دست ها ندوزم
و عاقبت عکس لرزان خودم را توی رودخانه تاریخ نبینم.

من عاقبت یاد گرفتم
بیصدا و با لبخندی نمکین گریه کنم......
من،همه ی اینها را عاقبت یاد گرفتم
و چقدر هم سخت بود یاد گرفتن همه ی اینها
اما،هرگز،هرگز،هرگز یاد نگرفتم
وقتی در خانه هستم
زیر لب نگویم:((مرده شوی این اوضاع و زندگی را ببرد!))
گرچه مکرر و مرتب به بچه هایم می گویم:
مباد این حرف را توی مدرسه بزنید!
پدرتان بیچاره می شود.




................... نادر ابراهیمی.........خدایش رحمت کناد........


پ.ن: دنبال یه بهونه می گردم که فقط گریه کنم،یه دریا اشک دارم..... !!!


+تاريخ شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:1 به قلم مصخ |



برنامه ها و اشتغالات ذهن و دستم زیاد گردیده و اما خاطر همچنان مجموع!!!!!

گلایه ها مزید گشته و خاطر یاران حزین !!!!!

ونوس افسرده خاطر می نماید و اعمال مصخ مزید بر دلتنگی و رنجش دیدگان است!!!!!

بر عهد که با محمود بسته پایبند نبوده و ایشان چشمان را به ما نگهداشته اند!!!!!!

چشمان شهلا در انتظار فرزندیست ناخلف که اعمال را به  ید صغیر خویش انجام دهد که در خانه ای محدود محصور مانده!!!!!!

علی مانده بی یار،که فرزند را در غربت بس اندوهیست؛نیست اینچنین علی جان،آسوده شوی ای کاش!!!!!!

امتحانات دانشگاه بر دل ننشیند چرا که با مکتب فکری و عملی مصخ در تضاد اند!!!!!!!

نمود فرهنگ محدودیت گاه امید مصخ را به زنده نگاهداشتن افکار و وجود زیبایی ها تقلیل دهد!!!!!!!

اعمال اوقات را مشتغل ساخته و ذهن را به نگارش منفعل!!!!!!!

برخی دوستان بواسطه محبت کثیرم بدایشان،یارای درک حب مردم نیست و به نظر دلگیر آید!!!!!!!




پ.ن : خدایم را می خواهم نه خدای اغیار را .

پ.ن: ستاره میانجگری کن که تو قریبی او را، دلم آتش گرفت از عذاب . . . .

پ.ن: کاش این دیار را دریایی می بود به غسل چشم و دل و گام .


+تاريخ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:1 به قلم مصخ |


شب است و ستارگان گرد شعله ماه به جمع،غزل خوان آمده اند و در خاطر،خورشید روشن را آوره و از هستی خویش در گریزند.آسمان تو را چه شدست که چون آدمیان از خویشتن خدایی خود در گریز و از برای فردایی که کس نداند خود را پنهان کرده و زیبایی کاذب را پیشه نمودی؟ آسمان به گیسوان پروینت قسم که زیبایی !!! تورا نه نیازی به خودنماییست نه حاجتی به جلب نظر،تو بار خویشتن را به قلبم بستی و ربودی و مکانش را آب زدی به پاکی روز نخستش نمودی ! آسمان این را بپوشان از چشم که این عمل خاکیان نه برای چشم غزل خوان توست،خود باش،زمینیان را خاطر گران آمدسد لابد که خویشتن را گذارده و خود را به بلندای قله شرف مصنوع رسانده اند. تو مشو اینچنین.تو نهاد خدایی خویش را در خاطر سپار که حائلش مگردانی،چه گریخته ای و نقصی انوار وجودت را آغشته است.
مادام که چشم را بستی،ضعف را رخ کشانده ای،چه نگرانی در خاطر آمده که اندیشه ات را توان نبرد با مشاهد نباشد،به خود اعتماد کسب کن که هرآنچه در دیده ات منقوش گردید را توان مسخ افکارت نباشد و تنها تجربه ای در ازدیاد ایمانت به خود باشد.


پ.ن: ای کاش بیاموزم از آسمان پر ستاره .......!!!!!!!!!!!!!!!!



+تاريخ دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:56 به قلم مصخ |