تبليغاتX
پنجره ای از اندیشه من به نگاه تو

.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود.....

کوهی ست در برابر دیدگان و دستم به فکرش بند چه؛ توان نگاهم به دیده اش نیست.نگویم متانت دریا وام دار قدم سخت فشرده اش است، که مقایسه امری عبث نموده در مکتب.رود جاری افکار نیک زندگی به دیده ی خانه را توان جریانش هست.نور دیده و هدایت چراغ خاموش زندگی را در عمل آورده به تفکر و عمل که نامش پایدار.
دستم به گرمای دست پدر آمده تا بدینجا ونوسک. نگاه جاری و دریایی، اوج قله و سبزی زندگانی را ارمغان آورده یک حضور اوی
چه شد به نام خواندمت ستاره؟ بی شرمی نبود؟
ونوسک می دانی اندیشه مردانگی را در پس آتش کوه به مهمان فلک آمده نگاشته اند؟ دیده ی روان مردی به دره ی سیاه شک قلبت را درد نیاورده به نومیدی؟ چه شد که باید؛ پس هر درخت سبز سرو، نام بلندت روان باشد پدر؟ مگر چه کردی که روحت آوازه خوان دربار مقرب الهی آمده به ایمان؟ پدر تو از کدامین طایفه ای که اینگونه همه مرید تو آمده اند به امید در پس کوی فکرت؟ پدر چه شد که تمام عالم را فرزند آمد از در رنج مسئولیت تورا؟ پدر چرا تو باید به رزم گاه ضحاک صفت زندگانی ره سپار باشی و من به بازی در آغوش مأمن مآب تو آسوده به خواب؟ پدر مگر مجرم دهر بوده ای که اینگونه نیلوفری را یدک می کشی به چشم؟ پدر گناه تو چیست که غم گسار دستان من آمده ای در وجود مکتب؟
فکرم به درد آمده و قلم آب دیده روان کرده و قلبم به طپش ایستاده و نگاهم به قامت استوار توست!
تو چه کرده ای که من به تو محتاجم و به مادر نیازمند وابسته و به ستاره مبتلا؟ پدر من عشق پیاده را ستاندم از دست تو به لبخند. پدر جویبار ذهنم و مزرعه ی فکرم به تمنای دریای تو آمدست از ازل.
ستاره می دانستی هرکسی را نه شایسته ی نام پدر است؟ ستاره پدر به بلندای خداست از در تقدس. ستاره می دانی پدر دریا را در قلب خویش جاری ساخته و کوه را به پشت آویخته و کوله ی افکار در بقل گرفته و امید را آغوش؛ خانه ساخته و رنج را به جنگ، شکست داده و در راه زندگی به پیش است؟ ستاره می دانی آنچه تو را در باور و فکر نیست در اندیشه آزار پدر است؟ ونوس می دانی تفکر مردانه کمر شکن می نماید چه رسد مرد بودن؟
پدر من دیده ام تو هم صحبت مادری و هم بازی و کودکی و هم قدم من ! پدر می دانم یک لحظه ی امن در اندیشه ات غریب آمده و سرخی چشمت را به آب ایمان سپید نمایانده ای. پدر می دانی که پایم بست ست و دستم خسته و دهانم بسته، پدر من زبانم جاری ست به دستت، به پایت، به ذهنت، پدر من دیده ام تو که ای. پدر آرزویم دیدن قلب توست به خواب؛ که در واقع توانم نیست. دستم به سویت دراز آمده که درآید به تو، شاید ریسمانی باشد؛ یکسرش را آن من. پدر می خواهم روزی تو باشم، تو؛ تا خدا..........................!
ونوسک؛ چراغ قلبم روشن آمده به نور دیده ات که قلم را جوهر فشانده ای و لبم را سرخ نمودی و فکر را غسل آمدی و عمل را جاری نمودی و زندگی را ساختی و روشنایی آوردی.




پ.ن: تقدیم به پدرم به یاد نافرمانی ها و نافرزند بودن ها.......................
پ.ن: هیچ گاه آرزویم در مکان پدر بودن نیست.
پ.ن: پدر اشک قلبت را جاری کن به دریا که نه من بینم و نه اوی.
پ.ن: ستاره روزی پدر بودن را بپرس.
پ.ن: این اشک است؛ جاری برای پس پرده بودنت پدر، برای ندیدن ها، برای همه ی حرف ها، برای قلم ها، برای پاها، فکرها،برای دستم.برای دست سپیدت پدر، برای قلب کبودت، برای فکر زیبایت.
پ.ن: تقدیم به یکایک مردان مردانه اندیش!
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

 
 
 
 
 

+تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 3:15 به قلم مصخ |


آسمان دلخور و من شرمگین و افسوس در دستم و چشمم به شرم خفته بر خاک و ستاره باران اشک روان داشته و دل من کبود گشته.
آسمان  از زبان به فریاد آمد که ای کاش زود تر آمده بود.
خجلم
شرمگینم
کاش طلب پوزش تنها در کلامم نباشد.




پ.ن: بازم توی حرف زدن زیاده روی کردم!
پ.ن: بازم یه موضوع رو زیادی بزرگ کردم!
پ.ن: بازم مقصر اصلی من بودم!
پ.ن: بازم.......................
پ.ن: حس دپرسی دارم ستاره !


+تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 12:20 به قلم مصخ


سلام روشنایی قلب چشم!

 

در خاطرم نقشی از این سبک نامه نیست ستاره! در انتهای گفتار و زوال کلام و کویر دهان، سلام را جاری می نمودم به چشمانت.دلیلی ست مستحکم در پس این عمل که استواری جبل کشیده است پیش. میان رنگ بازی و رقص تو، آن چنانم خود بی خودی حاصل است که سماع را جایگاهی در اثنایش نیست. ستاره جلای نگاه توست که قلم را به حرکت آورده و ذهن را جاری نموده در دریا. دریا........... دریا........ !

 

به صدای نبض موج، به بلندای روح قناری، به نازکی دل شاپرک، به لطافت برگ دریا، به انعکاس زیبای عشق؛ دریا جاری ست. دریا را غسل، عمل در کار است؛ آدمیان را غسل نگاه. دریا آرامش نگاهی ست که غزال هدیه ستانده از خدایش. دریا خشم آفتاب است بر قطره ی شبنم. دریا عمق عشق ستاره ست !

 

ستاره دوش به وقت آمدنت در خاطر و نقش انگاشتنت بر دیده، دریا را در آغوش داشتم و معاشقه ای رویایی. به وقت سماع، یاری نمود به دل و دست و چه زیبا منظره ای، جاودانه، دستان به گیسوان دریا و روبه آسمان، روبه تو.... ! جاودانی بود. ندانستم تا به کی بودم مستدردریا را توان غسل روح است به عمل. دریا پاکی چشم حباب است. دریا روشنی بال پروانه ست. دریا آئینه ی رخ نمای توست ستاره. دریا شوینده ی غبار است از چشم. بینش روشن وجدان سپید است.دریا آرامش خداست. دریا زلالی نگاه دخترکی بی یار است. دریا اشک دیده ی مادری بی فرزند،پروانه ای بی شمع. دریا جوهر خط عشق است در نامه برای معشوق. دریا یاور کوه است در استواری. دریا زیبایی رنگین کمان را وام دادست بدو. دریا معراج سبک چشمان است. دریا قدم گاه بزرگ دیدگان است. دریا راهی ست کوتاه تا به آســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمان. در پس دریا خـــدا ایستاده ست. در پس دریـــــــــــــــا مطلق زیبای ست چون دریا. دریا شوینده ی زهر چشم است و دل به مهربانی و محبت ستاره. دریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا .................................. !!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

جالب بود آســــــــمانی، سخن را نام تو در آغاز بود و به زلالی دریا در پیش شد و باز به بلندای کلام مختوم گشت.

 

دلم تنگ آمده از غبار برگ یــــــــاس و بی عفتی قناری و جهالت کبوتر. ستاره می دانی گــــاه هوس کندن و تا پیش تو آمدن در سر است ؟! چه کنم با خاک آلودگی ام ؟ اهل زمین ام و دلم را ربودی به آســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمان. ستاره من عشقت را به بلندای البرز کوه برده و جاری ساختم به خزر. ستاره دست هم به فریاد آمده تا نام تورا نویسد،در گلویم جاودانی و بر قلمم استوار؛ مهربان.



پ.ن: کاش آهنگ دریا وجودمان را غسل باشد.

پ.ن: روح را رها کنیم که دریایی باشد.

پ.ن: چه می شد همه جا و همه کس دریا داشتند؟!!!!

پ.ن: خدایا به دریایی شدن، حریصمان کن نه به .......................

پ.ن: ماه و ستاره در دریا زلال تر می نماید.




+تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 2:4 به قلم مصخ |


در مراحل گذار جامعه بشری از بربریت به سوی تمدن و انسانی زیستن،عواملی چند دخیل بوده و تأثیری ژرف و غیر قابل انکار بر جای گذارده است! به صورتی که اگر این عوامل موثر حضور نداشته شاید اکنون جوامع بسیار در وضع نازل تری بسر می بردند.

 

آنچه در تاریخ گواه آغاز تمدن و سکنا گزیدن آدمی را می دهد،آغاز به کار انسان و تعهد وی در قبال زمین و ساکن گردیدن در نواحی قابل اشتغال و تعلق جستن به کار و شروع کشاورزی است. در روزگاری که مردان قبیله برای گذران زندگی و ادامه آن به صحت،به شکار و عمل آوری خوراک از طریق غارت طبیعت می پرداختند،زنان که از همان آغاز در منزل گاهها ساکن بوده،به ابداع فن کشت و کشاورزی اقدان نمودند.

 

همان گونه که در بیان شد،مورخین،آغاز تمدن بشری را شروع به کار وی به کشاورزی دانسته و این مهم را زنان در وجود آورده و مکشوف ساختند. به تدریج و با رونق حاصله و گذشت قرون از پی هم،وضع متحول گردید.بسط توسعه جوامع بشر آغاز و حرکت بسوی پیشرفت به شدت سرعت گرفته. حاصل شهری شدن و ازدیاد نفرات . در وجود گشتن صنعت،تخصصی شدن مشاغل و کارهاست. مشاغل از خانه های و کارگاههای کو چک بریده و به کارخانه ها و در دست ردان روبه عمل نهاده است.

 

زنان چه شدند؟ رسمیت یافتن آئین های وحدانی و الهی این نوید را به ارمغان آورد که عدالت به معنای واقع و برقرار گشتن مساوات در امور و شایستگی سالاری؛ جاری خواهد گشت. با گذشت کوتاه زمانی از همه گیر شدن آئین های الهی و راه یافتن آئین و مفسرین (متأسفانه مفسرین) در اذهان و تفکر مردم،به مانند همیشه این منفعت طلبان بودند که برداشت و تفسیر کیش را بر منفعت و مصالح خود گمارده و برای رضایت دست و خاطر خویشتن به مانند گذشتگان در تاریخشان،عمل نمودند. از جمله یزرگ ترین خیانات ایشان به روند روبه توسعه تمدن و سرعت حرکت رو به تعالی،منزل نشان کردن زنان؛ این قشر پویای در تاریخ بوده.

 

با بهانه قرار دادن ضعیف الکالبد بودن و ظریف النگار بودن ایشان،آن ها را از صحنه شلوغ جوامع پس رانده و به بهانه ی احترام و منزلت در منزل ها محبوس نمودند. سالیان دراز این اندیشه که نا توان اند این قشر، نه تنها بر افکار مردان تأثیر گذارده و نهادینه شده،که بر خود زنان نیز درونی گشته و ایشان را باور سخت آمده که در مکانی فروتر بسر می برند. در نگاهی گذرا به تاریخ تکامل جامعه بشری تا دیروز، شاهدیم که تنها: در دوره صنعتی شدن که تعداد مشاغل کاهش یافته و کار محبوس در کارخانه آمده و نیروی کار ارزان و همه گیــــــــر،زنان نیز بنا به ضرورت به مشاغل اشتغال یافتند. دیگر؛ در ادوار دو جنگ بین الملل؛ شاهد آنیم که در غیاب مردان که به لباس قاتل و مقتول درآمده،جوامع نابشر پرور آن روز برای گرداندن این چرخ، به نیروی این قشر عظیم و محروم محتاج گشته که زیبا نیز با اخراج همه ی ایشان پس از جنگ، پاسخ دادند اعمالشان را.

 

و ازدیاد آگاهی و دانش و انسان و گسترش علم، و مشخص آمدن دروغ، در بعضی تفاسیر و برداشت ها، ایشان به پا خاسته و برای احقاق حقوق خویش؛ دستان را بالا و چشمان را باز نگه داشتند.

 

متأسفانه با برخورد سطحی و ناآگاه قشری کوچک اما بانفوذ،این صداها به افراط کشیده آمده و کارآمدی خویش را از دست دادند.

 

در ایران زمین خویش،با ان تاریخ سرخ؛ به خون انسان وانسانیت، شاهد چیزی فراتر و فروتر از این رویداد نیستیم. به مادامی که خود زنان چشم ها را باز کرده و دستان را بالا نگه داشتند،موفق به کسب جایگاه آمده و نقشی در جامعه یافتند. شیوع این روند را از مشروطیت شاهدیم. که پابه پای مردان در حرکت جامعه سهم و نقش داشتند. در انقلاب 1979 نیز تأثیر ایشان غیر قابل انکار است و اما، و اما باز تفسیر نابجا و غلط و مغرض مآبانه از یک دین و مذهب خدایی،باعث آمد که ایشان را در؛ به روی اجتماع بسته آید.

 

تا مادام سکوت و رأی به مقبولیت محرومیت از جانب ایشان، وضعیت به منوال گذشته در سرتاسر گیتی ادامه خواهد داشت. حال شاهد گسترش دانش و آگاهی و بینش در میان ایشانیم؛ که جای بسی خرسندیست؛ تلاش برای کسب مجدد مکان خویشـــــــــــــتن !!!

 

- دخترم یادت باشد؛ تا مادام سکوت و بستن چشم وضع همین است و همان. هرجا دستاوردی حاصل آمده حال تورا،عمل مادرت در دیروز است.امروز تو بکوش که فرزندت در فردا آسوده تر از تو، و فرزندش آرامش یافته تر از اوی.

 

- دخترم کارهای بزرگ، اراده های بزرگ و اعمال بزرگ و صبر بزرگ را طلب می کند.

 

- دخترم در راه آزاد شدن از تفکر مهجور آگاه باش، دستان زیبایت به آسمان و چشمانت به خورشید باشد.

 

 


 


پ.ن: دوستت دارم مادرم.

 

پ.ن: کاش تاریخ را گران ترین دوست می داشتیم در زندگی !

 

پ.ن: غرور را برای عدالت و مساوات می باید درهم شکست.

 

پ.ن:خدایا بزرگان علم ده و زنان را حلم !!!

 

پ.ن: پروردگارا؛ یادمان آور که تعدد زوجات بنابر شرایط مختص و افراد خاص است.

 

پ.ن: خداوندا؛ یادآور باش که چیزی به عنوان ازدواج موقت وجود ندارد و تبلیغ سوئی بیش نیست.

 

پ.ن: روزت مبارک ستاره !!!!


 


+تاريخ چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 15:41 به قلم مصخ |