|
.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود..... |
||
| مردان کور به دنیا، دل آغشته ساخته به
دست مهر که آمده تا به دهان زمین افول. زنان بکارت را آورده در پیشگاه
مقدس خورشید صبر، که سقفی ست بر سرخانه اش از مهر و ایمان و دیوارش را عشق
گرفته در بغل. دختران را عمل آمده در کوشیدن و گران مایه خاطر شدن از
دلبری و عشوه به سبک ماه برای درختان که سبزی شان قامت بهار ماند و ترنم
عطرشان باغچه ی سر رفته ی نرگس در جنگ یاس را در خاطر گرامی کند که مشام
را توان استقامتش نبود در رویا. پسرانش؛ پسران را کوشش در گرد آوردن فرشته
و ذخیره ی آن برای زمستان بی فرشتگی ست که گران یافت همی شود و چه نیک
خاطر است از برای نجات مردم از تشنگی.پسران را چشمان در بالای سر
نیـــــــــــــست، ایشان را سر واژگون آمدست گویا که افواه در جای چشم
آرامش یافته و چشم ها را سقف چانه آورده و نیک زمین گیر کرده بر زیر بینی
شان. پسرهاشان گوش را گاهی شنونده و گاهی خاموش دارند؛ که نه ارزش شنودن
در همه چیز یافت شود. پسرهاشان جامه ای از جنس نگاه برتن دارند، کلاهی
آمده بر سر؛ تارش از عرفان و پودش از شعر. پاپوش را جنس از گیسوی معشوقگان
رفته در تاریخ عشاق ساخته، که دیر گاهی ست یادشان آمده از اذهان ملت به
سوی قلب ها. کودکان، کودکان را بازی در فکر است و سپری اوقات به دست
اندازی آن، کودکان را آلت بازی؛ تفکر سیاستمداران ماند که چشم در پس سر
گمارده و راه رفته را نگریسته تنها و چشمی به پیش ندارد که گناه را سپید
پوشانیده اند. کودکان اهل تفکر اند و عمل را کوشیده به بازی و تلاش را
آورده بر سر سفره شان که با نان عرق و دوغ ایمان به پیکارش روانه گردند.
کودکان برهنه اند، که چشم آفتاب در روزشان حیا دارد وعفت را لوح کرده بر
سر هر دیوارخانه که چشم از خطا پ.شانیده به اخلاق، شب نیز سیره ی
مـــــــاه را در باور دیده که چشمش مأمن مسافر است و گواه یتیم و همدرد
بی یاور و هم کیش مـــن. منزل گاهها را جنس گل شب بو کرده به نیک صفتی قناری. خاک را آورده اند از تپه ی محبت که آن سوی پرچین خــــداست، خشت را ساخته از رس نرگس و مرد گردانیده از کوره ی سختی؛ و چه کوره ایست و نیک آزمونی، عمری دوام را به ضمانت نگاه علف در باور آورد. سنگ فرش کوچه ها را آورده اند از دیاری دور، که سنگ دل اغیار است و به گران مایگی آواز بلبل معامله می کنند و چه آسان می فروشند که نه انگار دلی بوده از عنایت و لطف خدا، و این دل را چه خوش است گام برداشتن که صدای نعل اسب آید به زیر قدوم؛ نه مانند اسب ضحاک و افراسیاب که قدوم همین فرهاد که در پس کوههای یاد و خاطره ی من و تو خفته ست، و چه آرامشی دارد دست اندر دست روشن سیرتان بنهادن در آنسوی کــــوی که مستت کند از صدای تار و سه تار فرش سنگ دل. ونوسک می دانستی خاک روستا، بوی انسان می دهد؟!!! * بارانش همدلی می بارد و شب ها عطر سلام جاری ست به کوچه های دوستی و سلامتی و مستی. می خانه تنها به روی کودکان گشوده باب، که ایشان لوح شان پاک است و چشمشان بسته، باشد که همواره بمانند بدین سیرت. ونوس کوچه های روستا را نشان از دریا بینی، آرامش را وام ستانده از چشم آهو و نیک پروری را خریده از بقال با ایمان که شرف را به هدیه آورده و ایمان را می فروخت به بهایی اندک و آدمیت را رایگان می داد به دو چشم. می دانی الاغ هاشان ینجه را با اشک تناول می کردند و گاوهاشان روزه بودند به دست قادر خدا؟!!! کبوتران دانه را به سگ داده و روشنی ستانده به ضمیمه ی کاغذ های نامه گردانیده، رفته تا قیامت بالا و داده به دست خدا که خط نامه از دل آمده و پاکی صورت و صداقت سیرت را تشریح کرده به نگاه. ونوس روستا خاکی ست، و چه حالی دارد لحظه ی بارانی شدن، قطرات اشک آسمان که گریستن را طریق تسکین بر دل یتیم می بیند، در گلاویز شدن با خــــــــــاک، پیروز از نبردگاه آمده و پشت خاک را مالیده و به حالش سخت گریستند که خیس شد و توان استادنش نبود. ونوسک روستا بوی خاک می دهد، خاکش بوی عجیبی دارد؛ عطر یاسم را دزدیده به رخصت. ونوس می دانی هم بستر مردان روستا ستارگان آسمان اند و هم آغوش زنان درختان خــشک؟!!! درختانی که بارور می شوند و نیک ارزشی نهفته در ثمرشان. زن هاشان آبستن شوند و گل لاله آورند به دنیا که حاجتی باشد برای باغچه که روشنی را وام دار است و در تفکر ادای دین باشد همواره. پ.ن: ونوسم روستا را گرامی دار که منتظری را انتظارت گران است. پ.ن: دستت را بده تا که خاکی شویم!!! پ.ن: کاش باهم می رفتیم. *: شریعتی: همه بشر اند، اما بعضی انسان اند.
نه شادم، نه سرخوشم؛ باده ام به خواب هجران سوخته در اندوه فراغت. جام از می تهی و دستم خشکیده از آب اشک به گونه ی کویر اندودم که خاک سیاهش را ماتم ستاره توان تقابل نیست. آب دیده رنگ کالبد را آورده که کبود گردانیده به عزا. شب بود و ستارگان در مجمع و معمور و امنیت پیششان و شادی طریق شان و طرب عیش شان؛ من اما، چشم در پس جاده ی سبز درخت آلود و نگاه گرمت دوخته و توان استادن را بریده و بر زانو شکسته شدم و دست را به آسیاب قوت آورده به تحت چانه که قدمگاهت را نظاره باشم به گاه رفتنت. ماه به اشکم درافتاده به پای که دیر هنگامی نخواهد شدن به سفر، خاطرت آرام که امن است آغوش نیلی پدر، مجموع باش که گرم است حرف مادرم از باب نصیحت که آمده به گوش ذهنم و آورده به فکرم و ره نجات که گرمای محبتت را جاری ساز به آبادانی کویر باور ناآدمی زادان. ونوسک تو چه کردی در باورم که گاه نبودت، قلمم خشک آید و نگاهم کویر و اشک مقدس و دستم در زلزله ی نگاهت افسون زده و چشمم به راه سبز عشق اندود، دوخته که گامت سپید باد. تنها فکرم به جوشش فوران شد که تو را در خاطر آورده و یادت را یاری دستم و نگاهت را کسالت عمرم به درمان آمد. ونوس به مادام رفتنت به کــــــــــــــوه، خواب از چشمم گریخته و فکر از ذهنم باز نشده که؛ ناگاه حیال آسمانی شدن در چشمت باشد. ونوس؛ من که بی تو ماتم دنیا را تحمل کنم، من که با تو طرب ساز عالمم، عشقت به کنگره عرش برده ام به نــــــــور، یادت زنگوله ساخته ام به گرده ی آسمان، نامت صدف گشته ام به دریای عشق، نگاهت، آفتاب بخشیده ام به مهر، گیسوانت را پل ساخته ام به دماوند. ونوس دوری ات را توان تحمل نیستم از باب آسایش دهان، من نور چشمم به آسمان صدای تو دوخته آمده که بانگ ت سر گلدسته ی یادم آمده از طنین محبت بالا، که به آواز نگاهت بسازد سازی عالم گیر که آسمان را مبتلا آید به سکون. قلمم خشک آمده، بـــــازای؛ دستم به زیر چانه و پایم به خاک و قامت آمده به زانو و چشمم خفته به خاک و ذهنم فواره ی صورتت و فکرم زاری زنان به گامت که بازگردی. انتظارت بسی گران آمده در توان. قلمم خشک است؛ بـــــــــازای پ.ن: الان می فهمم وقتی من نیستم چی می کشی ! پ.ن: کاشکی خیلی زود برگردی! پ.ن: خیلی خودخواه شدم؟ پ.ن: از این پست متنفرم ونـــــــوس !
ز چشمان و از سمت آسمان بوی مستی مشام را در نوازش آمده و روح را در فضای تلطیف سرگردان نموده، چشمان را دوخته به گیسوانت و دستان را بلند ساخته به روحت، به گشایشی و فرج حاصل آید ونوس! مستم از باده ی خستگی دست، سرخوشم از معرفت کوه به سایه افکندن برای دشت صبور، شادم از پاکی دریا و نجابت ماه، مجنون از دو دیده ی بارانی که سیل روانش آمده از دماوند به پائین و جاری گشته به دامانم و خاک وجود را در جهت آسمانی گشتن شسته به خلیج که سرچشمه؛ آسمان صفت می نماید از رخ و معرفت. ونوسک من می پرستم دوستی را، عشق را منزل کرده ام به نور دیده، گذشت را جایگاه گردانیده ام به دل در آغوش تو، خدا را همراه کرده ام از برای بازی و مستی در راه پیمودن به پله ی ماه. ونوس ماه دور نیست. دستت را به آسمان بگشا، میان پنجه در آورش به رویا، بشوید به اشک دل و معرفت فکر، وزنی ندارد در مقام قیاس با عشق تو؛ مهربان ! من آب خلیج را به دست کتاب، به قلم عشق، به نگاه خسته، به روح پیر، به چشم بسته، به دوری گزیدن از منطق، به عشق آسمان، به یاد تو در اذهان بوته ی های خشکیده، من آب خلیج را به دو دست پیرم؛ جاری ساختم به قلب کویر، من آسمان کویر را به شب تابی ستاره اجبار نمودم ونوس! به روی سجاده لوت سجده بردم به خدا صفتی دماوند، به عظمت نگاه البرز، به خون جاری آرش بیدار بر فرازش، به همت فریدون بیدار و پاک کاوه ی ایمان صفت، ونوس من بیاد آوردم جان آرش را در کف کمان، زهر خون ضحاک خاک صفت را به چشم دل، من سجده بردم بر جنگل خدا، آنجا که با نگاه چشم؛ خدا پیداست، معرفت و بصیرت را نه چندان یاری. ونوس من سجده بردم بر چادر سپید مسلک دماوند به نجابت هزاران ساله، به صلابت مرد صفت. ونوس من گیسوان دختر جنگل ها را گره زدم به تمنا، قسم دادم به دریا، رجحان دادم به طریقت عرفان و مسلک اهورا؛ که راه بگشاید و چشمش را به آب خلیج چنان پاکی زلالی بخشیدم که توان دیدنش نباشد دگر که مهر مرا چو رود بلعد و مانع جاری شدن به چشمانت باشد. ونوس من گیسوان دختر جنگل را گره زدم و پلی ساختم از عشق؛ فرای دماوند تا به دست من در دریا؛ آغوش من باز است، منزلم دریا؛ گرم وجودت آید روزگاری، دست من، قلم؛ جوشد به نگاه آفتابت شبی، سقف من آسمان؛ درخشان شود از وجودت لحظه ای. سرخوشم، مستم، شادم. ونوس دوش دگر بار سماع را در جانب عزیزم دریا ادا نموده؛ به تذکر ماه و فرمان هیئت ستارگان و نظارت پروین. دوش ماهیان به رقص آمده و جان مرا به خویشتن باز آورده که ای کاش نمی نمودند و فراغ روح به دریا زندگی را سپید آمده به عشق. ونوس تو میان امواج چه می کردی که صدایت را زلزله بر اندامم و نگاهت را مسخ توانم دادی؟!!! سرخوشم،مستم، شادم؛ ((مستم و طریق خانه دانم زیرا که نه مست از فسادم))* عالمی ست عوالم مستی و روزی ست سرخوش سپری نمودن به آفتاب، کاش همیشه مست باشم از نگاه، دریای افسار گسیخته، محبت رام نشده، آسمان پاره شده، جنگل بافته شده، کویر ساخته شده، مصخ سرمست شده. پ.ن: چشمان خسته ست! *: بیت از حضرت مولانا ست
|
||