|
.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود..... |
||
| شب است و ماه است و من، ستاره ای خاموش کرده چشمان به شرم اخلاق مسکینی که سحر را به عشق خورده و افطارش رنجی حاصل آمده از جهالت پدر است در ایام سلف که باشد امیدی را از برای فرزندان که نه اینچنین زندگانی پیشه کنند به درد. شب را حرمتی حاصل آمده از نجابت نگاه کودکی به سینه ی کبود پدر و دست نوازشی که آورده به انگشتان کوچکش گرد، بر صورت پدر که؛ امید را چه نیکو منزلی ست در همسایگی ما. شب را سکوت صفتی گرفته از بار اندوه عاشقی که نگار را نه چنان مشتاق یافته به دیدار دل از باب دوستی، دلداده را عزلی آمده ست حاصل که شب را مخاطب نموده به اشک دیده و فریادی به سکوت جاری نموده از جنس آه، که پژواک آن نه برای معشوق شنیدنی آمده و نه از باب عطوفت دری گشوده به آگاهی. شب را ابهتی آمده از تار ترس و پود اضطراب که تنهایی را هوسی در سر از نگاه قدم زدن به زیر نگاه ستاره و مـــاه نیست که ترسی پیش آمده از خاطره ی اسلاف در تاریخ سرخ، که عیاران را عمل در ستاندن از دارا و سپردن به نادار بوده و چه نیــــک عملی می نموده ست در اذهان فسیل بسته ی ناآگاهان توده صفت که ایشان را درستی در پیش است و عدالت را به عمل کشانیده اند به ید پنهان قدرت در پس سایه ی درخت. من که دارا نبودم؛ آنچه داشتم تاریخی بر جا مانده از گریه ی مادر و خون سرخ پدر بود که بر صفحه ی این کهنه ی نا زیبا حک گشته بود به قلم تفکر من، آنچه داشتم گذشته ای اشباع از شادی و زیبایی بود، ایمان بود، درستی بود، پاکی بود ... ! ونوسک حرمت شب را قسم به نگاه دوخته بر چهره ی منت؛ که دستم را به گیسوی شب کشیدم، آنچه پنهان داشته بودی در پس اشک چــــشم، آشکارا عیان نمودم به رخصت از دستت و فرمان فکرت و عمل نگاهت. ونوس اینجا شب ستاره دارد،مـــاه دارد، اما، اما شب در جوار تو ندارد، تویی که ساکن جزیره ی من آمده ای به دوستی. جوارت نشینم و تو از اسرار بـــازگویی و فرشته صفتی پیش کشی به نــــــــــاز، من خیره به لبانت و گوش به دهانت و هواس در ذهنت کشاندم که تو دستت به حلقه آمده گــــرد بر شاه رگ و ید حقیر ما؛ گرد گشته بر ستون استجابتت که باشد تسلتی که تو خواهان آنی و شیرین است مارا ونــــــــــوس. بار سفر که می بستم، هواست به بزرگی بود که رها نموده خـــاک و گام بر افلاک کشیده به یقین، نگاهت در پس پرده ی اشک گرفتار آمده و قدم در طریق آرامش گذارده به زخمه نمودن قلب اسیر مصخ را. کوله ام را تو می بستی به مهر ونوسم، تو که غم آگین بودی، آگاهیــــــــــت از دل مصخ نمی بود که چه آشوبی آمده ست حاصل معلول غصه ی تورا چشم. کوله ام مهر بود، خاطره ی یک تابستان، یک لمس، در میان هجاهای یک تاکسی به وقت فارغ شدن از سخن راننده، یک آشوب از گشودن بادبزن چوبی، شرم از ناتوانی به خیره تماشا نمودن یک ستاره، به فرشته صفتی که گام در گام یک جاده سبز قبر نشین بودم از بلندای کوه و منظره ی یک شهر. می بینی کوله ام چه سنگین شده ست ونـــــــــوس؟؟؟ تو چه کردی با من؟!!! مهمل را در پس کاروانیان به راه انداخته که مقصد را گریزی از فاصله و دوری راه نیست؛ در میان راه، مشتی از دریا بگرفتم از هم جواری راه به نیکی، که ریزم در چــــــشم؛ باشد که نگارا سایه ی چشمم گردد به قابی آویخته بر سرای که رو به پنجره ی به سوی کوهستان است. مشتی دگر از دریا وام بگرفتم و در شیشه ی امیـــــــد بریختم که جاری نمایم کویر را، وصال دهم دماوند را از خزر تا فـــــارس، از جنوب به شمال، از عاشق به معشوق، راهی باشد بس هموار که نامه هایم را آورد به دست تو که نوازش دهد دیدگانت را به خستگی و خیره شدن به صفحه ای ونــــوســک. تعداد نامه هایم را که از دل آمده به نگاه تو را ندانم، که مزید است از باب خاطره و بهایی که افزون گشته از قلم تو !!! آنچه هـــست فزونی نامه های من به نگاشته های توست ونـــوس.
پ.ن: عذر سفرم پیش کش به نگاه چوبین تو ! پ.ن: تعدد نام تو در نامه های من به چه تعداد آمده ونـــــــوس؟؟؟ پ.ن: ۹ ماه تحصیلی دیگر.
خدایا؛ آن ایــــمانی عنایت کن دل و دیده ام را که شکی راه مقابله در توانش نباشد. که شک نکنم آنچه تو مقدر داشتی به ید قدرت؛ در گرو عمل خویشم شک نکنم به گریه ی پدر در نیمه شب به تصنع وار تبسم مادر در هنگام روز به چشمان قرمز معلمی که قلم را به دست من نمی دهد از برای ترس به پینه های دست کارگری ساده دل که به سفرشان وقت افطار، خون دل بود و عشق و امیـــــــد به کودک فکری و سخن پروری به مثال گوسفند آن که وعده می دهد به ناجوان مردی دوستی که از من ستاند و همسایه را وعده ی نیـــــک دهد و لباسی زیبا به مشوش گردیدن آینده از برای بازی کودکان بالا دست به چشم طمع آن دوستی که هرچه دارد از من دارد به لباس فاخر گدایی که دیروز اشک می ریخت و نان من غنی ش نموده به تزویر در عمل به............................ خدایا امیدم ده؛ که آینده را روشن بینم، نا امید نگردم از برای عمال سیاسی باز کودک فکر جاهل. پ.ن: گاهی اوقات به همه چیز شک می کنم ونوس، به اینکه آینده چه خواهد شد، اینکه راهم روشن است؟؟! اشکم پاک است؟ قلبم تیره نیــــست؟ پ.ن: کاش می شد به اشک دیده تمام غبار گرفته بر یقین را شست و به دریای محبت ریخت. پ.ن: ونـــوسک پنداری که در بیان خلاصه گردیده را به قلم زندان کشیده شده به ترس؛ تفکر پیش کش و اندیشه کن و آگاه باش.
خوبم، خوشم؛ آرامم، تو قدری آرام باش؛ رب النوع نگاه!
آرامش را سمبلی ست و هر حالی را نمادی.زیبایی ها در تنوع از در ترکیب رب النوع را در تغیر آورده اند به چنگ که الهه جنگش آمده از در حسادت پیش.شادی را الهه ایست از باب رجوع و مراجعت مریدان به درگاهش از برای امید وصال به غایت که بس غماگین می نماید از رخساره عاشق، چه ؛ امیدی نباشد از معلول شادی، نرسد هرگز عاشق سرخ چشم به معشوق رنگین منظر. عشق را رب النوعی آمده از باب خلقت که وحدانیتش مثبوت قول مقبول منطق و متفکران عاقل است، و چه خدایی، چه عشقی؛ پاکی را به وام اعطای دریا نموده و مردانگی را رنگ رخسار چشانیدست دماوند را، باشد که نمادی از باب متفکران جامه به دست، بخشد ایشان را. ونوسک تو چه کردی که رب النوعی نگاه تقدیم تارک آستانت گشت از باب تقدس؟! مگر هم نشینی ماه و عطاردت کم می نمود از اعجاز، که خدایت پاکی نمود از باب دو چشم؟ ونوس من آهویی را نظاره کردم که توانم نه در انداختن چنگی به دامانش بود، ونوس چه کردی؟ دوش روانه گشتم از در سرای و منزل را به سلامی درود دادم از باب انتظار،شدم به آستان بازار و جمعیت و گریه ! دیر وقتی می گذشت که سرایم این منزل گشته بود و درویش صفتی را هم سخن همی داشتم که از باب عزلت پیامی داشت آشنا. رفتم به پهنه بازار و نگریستم حال این نوع بشر را، این فاعل ناشکیبای بی انتها نیاز.ونوس حجره ها همه لبریز، یکی آنقدر مشتری در بر سرای داشت که بس ســـــــود. دیگری را غمی از جنس سکوت آمده بود و دربش را به حوصله برده بودند از جـــــای، که باشد عیاری را از باب حرامی. غایت متغیر ساخته بس دیده گرد کردم و عالم خیال را درودی اندوختم از در انتظار، شدم به اندرون بازار و دست را از زیر چانه ستاندم که تفکر را انتظاری باشد در پس عمل، ونوسک من به پیش شدم، قبا را آورده و محکم کرده بر گرد کمر؛ گویی که نبردی سخت در پیش است.به حجره ها رفتم یک یه یک، همه را دیدم نوع به نوع؛ یکی را دروغ آمده بود از جوهر کالا و چه گران مشتریانی و تمامی نبودش حاصل؛ ونوس می نمی دانستم گران بهاء ماده ایست این دروغ. دیگری را پــــــــــــــــول عرضه بود و جایی از ازدحام برای تنفس نمانده که عجول ملازمت در فرار دیدم که تنگ آمدم از باب تنفس. حجره ای یافتم برادر کشی می فروخت و چه گران حالت و سنگین منظر می داد و بس خریدار داشـــــــــــت، آن طرف تر دکانی را تلاش در عرضه ایمان بود و کسی را خریدار نبود. آن دور تر حجره ای آبی؛ عشق آورده بود و به انضمام میوه ی پاک دلی عرضه داشت، آنقدز ارزان که جاهلان را گمان در بی ارزشی آمد عشق را. گاری ای به دوره گردی دوستی را چوب حراجی بر سر داشت، بیمش بود که این کالا را کوبیده و در قالبی دگر به نام دوستی در عرضه آورند؛ چه فاجعه ای ونوس. آن جا را ببین، چه شلوغ است، چه می فروشند؟! به پیش شدم و زبان سخن گشوده و سوالی را جاری نمودم بر تفکر کودکی بازی گوش که بستنی ای از جنس ساده دلی در دست داشت: آنجا عشق را حراج کرده اند و نه چند گران است.غریب آمد از تفکر استدلال؛ چشم دوختم، ونوس وحشتناک بود، این فاجعه ست، نـــــــــــــــــــــــــــــه، چشمانم بسته و گریختم، دور شدم، لب جوی نشسته و اشک جاری نمودم از دلیل عجز؛ قبا را سپردم به آب، فکر را به باد و دل را به نگارا. ونوسک می دانی آنجا چه در عرضه بود؟ چه بگویم؛ هوس را به نام عشــــــــق در لوایی رنگین رسانیده به فروش و چه بس جاهلانی که انتظاری با لبخند کشند که عشق خریداری کنند و بر سر سفرشان باشد، طعام فرزندانشان باشد،بهائ مزد یک روز کارشان باشد. قبا را بسته برخاستم و راه سرای را به چشمی خیـــــس در پیش گرفتم، فکرم را به فراموشی دزدیدند و احساس را به اسارت غم بردند، فراموشم شد، ونوس من فراموشم گشت که نان برای سفره آورم به دست. زالی را بیافتم در راه منزلش که باری بس گران را تلاش در حمل بود، بسته را به دوش کشیده گوش به سخنش آوردم که فغان داشت از ایام شده در تاریخ که بازار را قلیل تعداد حجره ای بود و همه زیبایی فروشانده و چه زیبا بازاری، می گفت، اشک می ریخت و سخت گام بر می داشت. آوردمش به در سرای دخترکی تنها که شام را مهمانش بود، سیبی داد از سرخی عشق لبریز و شیرینی امید سرشار و طعم صبر، به دستم آوردم و دویدن گرفتم به محفل که تو انتظاری. سیب ارزانی تو، به پاس نگـــــاهت. ونوس در خانه ی ما؛ عشق هست،شیرینی لبخند هست، گوارایی صبر، چراغ ایمان، تندیس امید. نانمان از جنس دوستی و شیــــــــر؛ تو دوشیده ای از سختی راه. پنجره ی خانه ی ما، باز است به روی فردای سبز امید. پ.ن: انزوا پیشه مکن مصخ، تو را نه عمل در سکوت باشد. پ.ن: ونوس چرا حجره ای ره به عرضه ی "ناز نگاه" نمی گشایی؟ پ.ن: کاش همه به قصه ی آن پیر زن گوش داده باشیم !!! پ.ن: این تصویر کوچه و بازار ما نیــــــست؟؟؟!
می بینی چه بلایی سرم آوردی؟
حال رو روز من اینه؛ ببیـــــــــن...........................!!! پ.ن: این حال من بی توست پ.ن: این حال من با توست
دیر هنگامی ست قلم را فرمان بر نگاشتن ورقی از برای تو داده ام، نه که نافرمانی پیشه کرده باشد؛ که موقع متناسب ندیده و زمان را گستاخ یافته به بی دقیقی و ترس از این که نه آن چنان که شایسته ی توست قلم فرسایی باشد از اندیشه ی مصخ به خدای عالم. دیر گاهی ست شوق نگاشتن آمده ام اما حالم که نه متناسب بود و دیدی که چگونه ام ره سپار می کده شده پیکرم به عجز، که نه چاره مانده و نه علاج از سر جهالت این نوع بشر. بیش فرصت ندیدم که عمرم یاری نباشد شاید از برای قلم زدن در باب سخنی با خدایم. از قلب تکه ام؛ از اندیشه ی پاره ام؛ از چشمان خیسم به خدا: نمی دانم جرم به چه بود که توان در بشر و آدمی زادم نمودی و نگاردی بر زمین، که هر نفسی را پیامبری ست و هر بشری مسئولی. نمی دانم آنچه آســــمان و کوه را توان در ادراک نبود و تقبل مسئول، به من داده ای از سر تفکر که اندیشه کنم و سرایم روشن باشد از نور آگاهی و سفره ام گسترده به مهر و عشق و پیشه ام آورده ای به تفکر در عالم و بیان سختی پیمودن تا دریا شدن، آسمانی پلک زدن. نمی دانم چه نمودم که از باب زیبایی پیکرم بخشیدی و خود را در من دمیدی که فراغت را به خاک تاب تحملم نباشد و هرآنچه کوشم آخر از آن توام. قلبی اعطا نمودی که دری دارد به سوی دریایی شدن و چشمی بخشیدی که آسمان را ببیند و حسرت پرده ی اشک جاری نماید به غایت نگـــــار سخت. خدای من؛ ربنای من، هر آنچه اراده ات بود و میل، عنابت نمودی به کالبد و روحم که آسمانی گشتنم آموزی، زیبایی را به دو دیده ی سیاهم بیاموزی؛ باشد که سپیده ی ایمانی سر زند به مهر، باشد که یادی کنم از تو، توای که همه ی منی و جانم به کف توست. خدایا گله دارم از آدم نا آدم زاد، این روح تو، که اسباب خجل نمودن کائنات را فراهم آورده که اشک از صورت فرشته ببارد از سر شـــــــــــــــــــــرم، حیائی که نه از برای خود اوی باشد، نه بر دیده ی خدایی تو؛ برای من!!! آری، انسانی که کاش تنها نافرمانی اش پیشه می ساخت، کاش تنها کفر جاری می کرد، کاش تنها تجاوز را در عمل آورده بود، کاش تنها تنفر را به خوراک می نیوشید، کاش تنها تو را فراموش می کرد، کاش تنها از تفکر فردا غفلت پیشه می کرد، کاش تنها..................................... ! خدایم؛ همه گناه کاریم، همین دیدگانی نه راه ایمان را بس مسدود نموده بود به جهل که خدای داند چه حیوان پیشه اعمالی که نه صورت می داد. مرا امر به جانشینی فرمودی به راه راست، باشد که به اصلاح جهانیان پردازم تا به عرش ات پیش آیم به ایمان که فرشته حسادت کند به بال نازک و اشک چشمان سرخم. اما پروردگارا؛ چه کنم که نه آن بودم و نه آنچه مطلوب دنیا بود. شرمم از خود است، نه جاهلانی که تشدید امر می نمایند و نماز را به پس پرده ی سیاست می خوانند و ذکرشان قدرت است و روزه شان جنایت در مقابل چشمان کودکان. خدایا اشکم از خجالت توست برای دین؛ آری این دین که سایه اش را به آفتاب تصنع لحظه ای در غرب برند و گاهی به شرق. می دانی مذهب شده ملعبه ای در دست کودک صفتانی که قدرت را در غایت دارند و جهل من را طریق وصال به غایت نیک خویشتن. خدایا؛ این کوتاهی از آن فکر من بود، آری آنقدر توانم هست به بازو که خطای را باز گویم؛ باشد که فرزندم گریه ی پدر را از باب تأدیب نظاره کند و خدای را تنها از دهان عالمان ظاهر مذهب نشناسد. خدای من مهربان است و زیبا، خدایا مگر تو چه کرده ای که مرا ترس از تو بباید؟؟!! خدایا مرا ترس از خطای به عقوبت تو گرفتار آید؟! نه اینکه زیبایی تفکر پلیدی را مانع گردد و چشم به زشتی صورت و سیرت بندد؟! پس چرا از زیبایی تو سخن به میان نیست؟! پروردگارم نه ان بوده ام که شایسته ی قدم تو باشم بر خــــاک. چه بس بشریانی که کرامت حیوانی پیشه نموده اند و روح خدایی خویش را به اسارت می برند به کلبه ی جهل! چه بس انسان هایی که اسیر دست قدرت آمده اند به گرفتاری حاصل و چه انگار جنایاتی که در دیدگان باز نکردند از باب پــــول!!! خانه ای ساخته از زجر ایتام و حق بی نوا و رشوه و پنهان بازی، که نه جای دل آنجاست و نه تو نظاره کرده ای به مهر. نشاید نامم انسان و صفتم آدمیت که کرامتی باشد از نوع عشق و دستی به نیکی دریا و چشمی به پاکی ستاره. اگر جهلم نمی بود و دیده می داشتم از جنس ستاره؛ امیدم بود که باب معرفتی از خاطر به روی دستانم بگشایم؛ باشد که لبخندی زنم به آسمان و سر به بلندی کشم که رهایم. ای کاش هنوز از برای نقل " أنا الحق " خونی جاری می شد؛ که حرمتی بگذارندش از جهالت ایمان.نمی دانم چه شدستم که هرآنچه به پیشم قدم ره سپار می شود، تو را در پس سر می بینم، خدایا چه کنم که ایمانی دارم از جنس پر آدمی برای پروازت، رویایی شدن از برای هم نگاری فرشته و هم دیده گشتن به آغوش ستاره! خدایا گناهم نابخشودنی ست که قدرت را در دست کسی نگاشتم که نادانسته افراطش به عمل گشت فرای دست و آن چنان بکرد که عملش را به دیده ی نازنین تو گماشتند و دین را فنایی حاصل آمد؛ که مانع از تعالی خواندندش. گناه من این بود که افراط به ید عمل آوردم که باشد تو را رضایتی؛ غافل از عکس. خدایا؛ گناهکارم، گناهم جهل است و عمل ننمودن به پیام. خدایا؛ هر بشری را پیغامبری خواندی از در آگاهی؛ باشد که مغتنم شمارم فرست. پروردگارا؛ آن چنانم قرار ده به ید عمل خویش، که شایسته ی روح القدس صفتی نامم در چشمانم باشد. خدایا؛ قلمم را چنان ســــــــــــــاز: به نام تو نگارم، به چشم مردم نویسم و به دل ونوسک نگاهی بیاندازم. ربنا؛ جهالت گرفتار آمده به دامنم، از در شک و ابهام به یقین، راهی روشن از در عملم ارزانی دار به دیدگانم. خدای من؛ نه اینکه این جهان ارزانی همه ی ماست؟! پس تمامیت خواهی کودکان به چشم سیاست باز را در عمل آگاهی، آسمانی گردان. خدایا؛ قدرت دیده ای کن عنایت؛ که افراطم را به آتش آگاهی سوزم و دین زیبایم را آلایش ننمایم به تزویر. خدایا؛ جسمم را سپیـــــد، روح م را سبز، دیده ام را سرخ، فکرم را نیلی و دستم را به رنگ تلاش کن؛ باشد که توانا بود از برای شرمم که جاری به نگاه توست. پ.ن: این اشکی ست که برای خطایم در گذشته جاری گشته. پ.ن: حالا بگو: " چرا غصه می خوری؟ " پ.ن: جرم و گناه گذشتگان به ماهم از در میراث مانده ونــــــــوس، بکوشیم به فرزندان نرسد. پ.ن: می دانم این بار زیبایی نداشت این قلم ونوسک؛ که از آغاز دست را لرزشی در خاطر بود و چشم را چشمه اشک به ندامت پیشه.
به وقت آمدنم چراغ اینجا سبز بود؛ نبود؟! نمی دانم، یادی ندارم، مهم نیست، چه اهمیت دارد که چراغ حتما باید مثلا سپید باشد یا زرد؟ چرا خورشید همیشه تابان است و ماه درخشـــــــان؟! ستاره چرا پیداست؟ چه حاجت به نور؟ پر کن پیاله را ............!در اندیشه تحول اوضاع زندگی و به تاریخ سپردن قلم و دفن کردن فکر و تبعید نمودن قلب به سر می برم. دیریست حیات را گسترانیده ام بر فرش طلا صفت مهربانی و عطوفت و گذشت که زندگانی زیبایی را در ذات کشانیده از روز ازل.زندگانی ام زیبایی خاصی داشت به مادام ایام جوانی که گذشت و در شیشه ی بلوری نش نهادم که درایام آینده باشد در مقابل دیدگان که از پس شیشه اش آینده نقش بندد و به سیرتم که هرآنچه به چشم دیدم را غفلت نمودم و در پی دل برفتم به شهر زیبای افکار پرستان عاشق پیشه ی هنرمند، ره سپار، که غفلت کنم از نا شکیبایی و غم اغیار که امان همسایه را بریده به اشک گه جاری نموده در پس دیدگانش مهری را به سوی کودک بی والد، پدری که در پس کوه رنج ها و درد مرد بودن زمانه مرده است و سیمرغی راز نگشوده به اینکه چیست غایت عشق و نگار رویین چشم را صفت چند است که عاشق را ناز خریدن به عمل آمده از باب عشق؟ ســــــــــــــــــاقی پر کن پیاله را.............! از جمله دغدغه های همیشگی جامعه شناسان، کشانیدن این رشته ی کنون علمی شدهبه بطن جامعه و فعال نمودن و از نمای منفعل خارج ساختن آن است؛ آنچه که گاها" مورد سوء ظن برخی دولتیان توتالیتر صفت قرار می گیرد. طی سالیان گذشته شاهد رشد و شکوفایی و گسترشاین رشته ی علمی و سلسله مباحث مشخصه ی آن بوده و هستیم، آنچه تحت عنوان علوم اجتماعی اطلاق می گردد اما، نیاز دنیای امروز به سوی کشانیدن جامعه شناسی به عرصه اجتماعی و آوردن آن به صورت علمی در تفکر عوام است.عوامی که مخاطب نخست این پزشک جامعه اند، حال آنکه در چند سال اخیر شاهد شکل گیری برخی حوزه های مردم مآب جامعه شناسی در برخی کشور ها بوده ایم، آنچه که تحت عنوان جامعه شناسی مردمی و یا مردم مدار خوانده می شود. حال این وظیفه که همانا؛ در آوردن این علم از کتب و جنبه ی صرفا" نظری و آکادمیک آن و گسترانیدن آن به پهنه جامعه است، از عهده ی توده و عوام خارج است و همیاری و همکاری اساتید و دانشجویان و دانشگاهیان را می طلبد، باشد که روزی شاهد متفکر شدن مردم جامعه و علمی عمل کردن و آگاه شدن ایشان باشیم. پـــــر کن پیاله را ساقی مــــــن .............................! هوای اینجا گرم نیست؟ بگو پنجره ای که رو به باغ است را بگشایند، شاید این دود از سرزمین ما خارج شود، محو گردد، دودی که بدست من و توست. ساقی می خانه ات زیبا نیست.به مثال وطنم گشته، وقتی کودکی بودم و از در سرای می خانه می گذشتم، زیبایی و جلایش در روز افشان بود و سکوتش وجد را حاصل می نمود از دستم به سوی گوش ها. چرا این چراغ ها می چرخند؟ ساقی دستم می لرزد ! دل درد دارم و حس خوبی نیست. چشمانم چرا یارای دیدنش نیست؟! گویا سنگین شده از غبار نفرت حاصل آمده از ارث، از آنچه پدر گذارده و شده به جای دگر، که نه خواهر ماند و نه برادر از در دوستی از برای سلام. ساقی قدمم سنگین شده و توان قدومم کاهش یافته به سنگینی البرز کوه؛ چـــــــــــــرا ؟ آمدم که حالم خوب بود؛ نبود؟؟! تنها نگرانی همیشگی و همدمم غصه، همراهم بودند؛ نبودند؟ مـــــست ؟ خود مستی احمق، من که مست نیستم. تو نادانی، نمی دانی یک روشن فکر هیچ گاه مست نمی شود، تو نادانی و نمی دانی که کنت و هیوم و مارکس و وبر، همه گاهی شراب را از در تفریح می نوشیدند و من نیز تفریح کردم، من که مست نیستم! صدایم سنگین است؟ گویند کارل مارکس تمام عمرش را خواند و نوشت و کشید، راستی عزیزم؛ ساقی، سیگار برگ در نزدت یافت می شود؟ اگر سیگار معمول داری چندان عیبم نیست، که شریعتی را توان ارضا بود، خوب من هم مانند اوی. چه کم ازو دارم؟ کراوات خانه ندارم اما می خرم، کچل هم که می شوم. پرکـــــــــــــــــــــن پیاله را همـــــدم........................! ساقی تو از برهان فارابی چیزی می دانی؟ گویند ابن سینا هم برهانی در اثبات واجب الوجود دارد. راستی ساقی نمی دانی چرا انقدر ارسطو را بالا برده اند؟ چرا گرامی اش می دارند؟ مگر نه همین ارسطو بود که زنان را جنس دوم خوانده ایشان را جنس مذکر ناقص و مرد تکمیل نشده خواند؟ ساقی مگر همین ارسطو نبود که برده داری را صحه گذارده و گفته که بردگان در املاک مالک جای دارند. نفس نفس می زنم ؟ مهم نیست؛ بگذار تا خوابم نبرده و از این صندلی نیافتاده ام، حرفم به کمال برسد. اصلا" نمی تواند به شرایط زمانه و جو محیطی ربطی داشته باشد، مگر استوارت میل در چه شرایطی اولین کتاب دفاع از حقوق زن را در عصر مهجور و تاریک انگلستان نگاشت؟ فکر کنم نامش "انقیاد زنان" بود، ساقی کتاب را بخوان؛ می بینی در شرایط آن عصر، با عصبیت مدافع حقوق زنان بیچاره بوده است.ساقی اگر فمینیستی را در کنار می داشتیم فریاد می زد که " زنان بیچاره نیستند." آخ ساقی توان خندیدنم نیست. گویی دم را به رنج به بازدم می رسانم، ساقی نکند دستم در دست ونوس نباشد بروم، فکرش عذاب است عذاب: پر کن پیاله را ......... ، جان تو آخرین است؛ آن پنجره باز است، بگذار با ونوسم سخنی گویم. چشمم توان باز بودنش نیست، می بندم، باشد که چشم خون صفتم را نبیند ونوس؛ آســــمانی، نگارا، ونوسم، ناهیدم؛ زهـــره، می بینی؟ آمده ام به کلبه ی روشن فکری، همه هستند، از شاعر غزل سرا و ترانه گو گرفته، سیاست پیشه و برنامه ریز سیاسی دولت و اقتصاددان و نویسنده ی متعهد رمان های پرفروش ســـال، تا جاسوسان حکومتی که خبر خوش مستی همگان را به اربابان داده و پاداش می ریختن به می خانه ی خود را نیـــــک دریافت می کنند و خوش به حال خودشان. ونوسک اینجا کلبه ی روشن فکری ست، پوستری از هدایت، طراحی سخنی از شریعتی، تندیس مارکس، شمعی روشن آنجا، کتاب های فراوانی در آن سوی که غبار جهل چندین ساله گرفته اند، سیگار های برگ تا نیمه کشیده شده، پیاله های می که تا نیمه ریخته شده، مردانی با موهای بلند و ریش هایی درهم که همه درویش ظاهر اند و ادعای عرفان دارند و سلامشان غزل مولاناست و کلامشان مثنوی پاک دل. زنانی که برای روشن فکر نمایاندن، خود را در برهنه کردن توانا دیده اند. ونوس جالب کودکان کلبه ی روشن فکری اند که تفریحشان به کلوپ های کامپیوتری رفتن و نقل سخن شان، تنها از هری پاتر و فیلم های هالی وودی است. باز هم خوشا به سعادت قناری در قفس که از دود تریاک، آن هم مرغوب که همین آقای وزیر آورد مواجب ساقی را، تأمین است و در عالمی دیگر می برد به سر. کجاست آن تت که همه ی اسرار را فاش کنم از برای سوال ش که در تو پرسیده بود ونــــــوس؟ ونوس توان سخنم نیست.گفتم مست باشم که این خیالات در سر نباشد، اما نشد. ساقی مرا بگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر .......................................... !!! پ.ن: آنقدر مست شدم، که فراموش کنم مقصر شرایطم؛ خود بی تفکر عمل نموده ام هستم.آنقدر مست شدم که یادم رود چند جای دنیا بر سر قدرت و جهل انسان را جنگی به راه است. پ.ن: ونوسک، کلبه ی روشن فکری شده می خانه یا می خانه کلبه ی روشن فکری؟؟؟! پ.ن: می دانی گاهی که به همه چیز شک می کنم، آرامش قلبی می گیرم؟! چـــرا؟ پ.ن: تفکر کن تا فکرم که در پس پرده کلمه است را بخوانی.
روز را به وقت افشاندن آفتاب شرقی بر سر یاس وحشی، تفکر را در اندیشه ی دوستی آشنا دوختم که پیامی آورد و ذکری را یاد نمود از باب معرفت و آن خاطره،این گرامی ارزش و والا مقام در جهت عزت و مقام یاد در اندیشه کهن مانده در اذهان تاریخ بشری. نه آن که آدمی را تک؛ زندگانی در گذشتگان و آیینه ساختن ایشان و خاکستر نمودن حال، که در کسب رخصت از باب تجربه ایشان را معلمی ست بس گران خاطر و عزیز معرفت و رسول صفت در طریق. خاطره را سنگی در مقابل دیدگان است از باب ظهور و حضور که غرورش خوانند؛ آری این شیطان سنگ چشم کویر دل خاکستر فکر. همین؛ که مانع است از زیبایی یاد و گرامی گشتن خاطره در ذهن نوع بشری که گذشته ی زیبا، راهی گردد در جهت آینده ی دور و روشن که کلیدی دارد در ید قدرت من و آن صبر است و سعی ایت و مجاهده در طریق کلوخ صفت شخصیت و راه صخره مانند ایمان که از در دنیا و خاک گذر خواهد کردن و به ملکوت اعلا ره نمون گردد در جهت ارشاد خداوندی که در این قلم حاضر است و تک تک کلمات را جلا داده و قلم را روشنی عنایت. ونوسک خاطره ات از من چیست؟ رنگین کالبد، سیاه دست، روشن چشم، سنگین پا، گران دل، ثقیل اندیشه، سوخته خاطر، قلمی در دست و دگر هیــــچ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!! می دانی مصخ را نه از در وجود که گشوده گشته از ازل به دفترم که تا منتهای دید تفکر تو؛ دستی عرق کرده و چشمی خیس است؟ دستم از باب شیرینی و ماده ی خوش بو تهی بوده از در وجود، دارایی من؛ تفکر سوخته به غم و قلب پاره از درد مرد بودن است، که نه اصل ماترک خوانندش و نه از باب معامله بهائی داراست که خراجی باشد در تماشای نگاه تو. بهای بودن در کنار ستاره و هم رقص شدن به دریا و دوختن نگاه در خورشید و هم کلام شدن به ونــــــــــــوس، نه پول است نه مقام و نه قلم و اندیشه، همین جان کم بهائی ست که نیمی را سپری و نیمی را از پیش واگذار نمودم. ونوسک من جامه ام از جنس رویاست و پاپوشم از الیاف خاطره. مرا بهائی نیست، دریـــاب. دریاب که؛ همان پاپوش بافته ام از خاطره ای رقم خورده در جوار دیوار قبری رفته در تاریخ و درختی استوار بر فرازش و من و نگارا، تکیه بر سایه و چشم من به خاک و آهوی نگار تاخته بر بالین ما که سخت و بس گران لحظه بود از باب تحمل که چه شیرین گذشت ویادی ماند از بادبزنی چوبی در قلبم و گرمای دستی که شریکش را چوبی دیدم و نفرت جاری. می دانی زندگانی را جمع آورده ایم در خاطره و روزمان به ایام کهن درگذر آمده که؛ (( یادت هست فلان سال را در فلان روز که چه بهایی دادیم برای خندیدن؟؟)). زندگی را آورده اند تنها در یاد گذشته و چه گریستن ها که برای برخی و بسا شادی از برای بعضی دیگر. آیـــنـــده کجــــــاســت؟؟؟ نه این که در باب گذشته و تجارب زمان دوخته نقل مذموم باشد، که زندگانی را بهایی سنگین است اگر هر روزمان را خاطرات گذشته اشباع کند و مانع آید برای فراغ بال عمل و ید یادنگار. ----------------------------------------------------------------------------------------- سفری داشتم از جنس زیارت و از گرمای عشق. ونوس من این کهن دیار را گره زدم به بند گیسویت و قانون گره زدن عشق در سرای اسارت. ونوس من دیدم که قناتی در دل کویر، این تشنه سرزمین، این دریای روشن از ستاره، این سپید موی، دیدم که مردمانی که بوته ی عشق را به دست تلاش از زمین کنده و در تنور خون دل گداخته و نانی ساخته از باب معرفت که کودک یتیم دست خورده، باشد که از برای ایمانی بیابانی که حرمتش را شرف قسم آورده به آب جاری قنات. ونوس می دانی قنات کویر من، آب ش از جنس مهربانی ست و می ریزد به مزارع دوستی و آب یاری می کند بوته ی آگاهی و بارور می سازد درخت فکر را که میوه ای دارد تلخ و آن هم حقیقت است که تخمش خود باوری می نماید از دل. برای هم میثاق گشتن با ستاره و تجدید عهد بر خورشید، سینه زنان به حال مردم؛ به دماوند آمدم، آن که سپید است از خون آرش و سنگین است از قدوم فریدون و خشم آگین آمده از ظلم ضحاک که تمامی ندارد تا امروز. ونوسک گویا هر عصری را ضحاکی ست از باب عمل برای مردم، که امروز مغزمان را فکر کرده و اندیشه را بلعیده که زنده ماند و استوار برقرار؛ کاش ما هم گوسفندی داشتیم که مغزش........، نکند ما خود، ما خود همان گوسفندیم؟؟؟؟!! یادت باشد که حقیقت تلخ است از در باور. زنجیر تعهد بریدم و حافظ را بر پیشانی بوسه زدم و سعدی را بیتی خواندم از سهراب که شفای حالش باشد و عرفان را شناسد از نوع ۲۱ قرن. و آمدم و ره منزل نمودم و پایم سخت به دویدن به سویت مشغول که سختی را پس درب سرای گذارده و چشمی باز و قلبی آکنده از یادت و دستی،دستی........دستی تهی از هدیه به آغوشت کشاندم به عشق. می دانی تمام سفرم عطر یاس روسری تو مرا در نوازش بود؟؟ می دانی به وقت صباح و در سفر، یاد چشمت نخستین منظره ی هر صبح بود؟! آگاهی که شب هنگام، به وقت آرامش، خاطر دستان تو لالایی ام بود در آغوش باد؟! می دانی تو در کنار من بودی با آن که منزل گاه و سرایت جایگاه بود؟! پ.ن: شاید کسی متوجه معنای ذات این پست نگردد که کنایه بود از باب فهم ونوس؛ پوزشم جاری ازین بابت. پ.ن: سفر خاطری گران دارد در گنجینه ی یادها. پ.ن: خدایت شکر! پ.ن: عذر تأخیر............
|
||