|
.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود..... |
||
| و این سومین نگاشته است در این پنجره از تفکر ونــــــوس بر قلب در دست من؛
فرش شده ام امشب! ولی گلهایم بی جان تر از گلهایش...... شب.... چه اندوهی که من تمام ذرات روز را به شوق آمدنش پس میزنم کمی سکوت اغشته با یادت..... فصل شب بوها کی میرسد؟ یادم نیست حواسم هم نیست! باز ذهن درگیر جمله ها بی اختیار بهانه ی پله نشینی ها! دلیل نفس ها ی عمیق! شنوای درد ها ! صبور بهانه ها! در آستانه ی پنجمین سال نشنیدنت دلخوشی به چشم ها ی سوخته ات هم چاره سازم نیست .................ونوس.................
من چشم ماه را که غرور دارد در زيبايي سيرت و توان مبارزه يافته از ازل عنايت اوي، به دژم صفتي درآرم که نشايد توانش در مقابل ايستادن تو در چهره ي مصخ را دارايي باشد، که خشمم را توان سکوت نيــــست به مادام حرکت مژگان تو و سواري چابک ران نرگست بر صفحه ي دل ما، که نعل بند کشيده به فرمان عزلت ما،اين طريق دل را هموار، که نشايد غمي کند قدوم مبارک چابک سواري که نرگس صفت مي نمايد و بر صحراي دل مصخ چنان تازانده که غياري بس عظيم، به عظمت درد ندانستن ملتم، به سختي دست پرتوان اما ساکت من،بر آسمان نگاه برپا کرده و غباروبي نموده سطح دل مارا؛ چون باران به ايام نو پائيزي، که خبر از طراوت گل نرگس آرد در حياطي به وسعت عشق من، که نگاري بنشسته و دستي بر نرگسان کشانيده و سه شاخه از محبت برگرفته و از دستي به دست ديگر سپارد به نيت دلي خون و چشمي خيس و لبي خندان. ونوسک ايام را دوستي در کام آمد که مزه اي داشت در تفاوت نسبت به سلوک سلف در ايام ديده ي ماضي. آن چنانم حرمت قائل آمده بر نگاه آن کس که نمکي در نمکدان رفاقت آورده به پاک دلي آن کودک که نان شبش محبت مادر بود و عشق پدر. نه آن چنانم توان قياس نمايد هر عملي، در هر رنگ و معنايي؛ که دوستي را در آسمان ديده ي قلب خداي،جاري نمودند نکاحش را به مادام العمري عشق مصخ و مهريه ي يک جفت آينه و شمع دان که دستان خدا در آن رويت گردد و شمعي از نگاه ستاره بر جوارش جاري، که روشن کند ابهام و شک را در دل جواني که دانسته خود فريبي مي نمايد از برهان کسالت دست و فکر و به تعداد انسان هاي عالم ظاهر و خواب صفت، نامه هاي مصخ و ونوس را از براي يک دگر. که را توان پرداخت چنين مهري ست؟؟؟ ونوسک؛ مگر نه آن که پيمان دو دوست را احساس در شور با تفکر عاقلانه و به امضاي تعهد با شهادت تاريخ، مي بندند و مي آويزند بر آسمان که پايدار بماند دست نااهلان جاهل را بر مفاد آن تعرضي نباشد از باب فضولي؟ ونوسم؛ نه اين پيمان که بسته گردد و به قدرت احساس و فريب شيطان؛که زيباست، ياراي مقاومتش نيست از معلم تاريخ که چه گران بها آزموني آورد در ابتداي و انتهاي هر رابطه که دستي را به دستي دگر خلق سازد دوستي زيبا ظاهري را، و نه آن تعهدي که بر زيبايي جامه ي مندرس صفت مصخ، رنگ اشتياق بگرفته و تعلقي را در چهره ظاهر نموده به اخلاص، که نه اين من از وجود تو بهره مند و در جوار نگاهت آسوده و در پرتو کلامت غنا گيرم. ونـــــــــوس؛ شمع ستاره از شرم دوستي که نه پيماني داند و نه اخلاصي در سبد گنجانده و نه محبت بر کف آورده، آب شد بر آن شمع داني که حرمتش را ساختن آن از استخوان دوستاني که عريضه شان را به خون نگاشته و دل و مغز را شمع داني بکردند، در تشکيل است؛ که شمع محبت و مهر دوستي در دل آن فروزان باشد به گواه ايثار و شهادت دو چشم خفته در تاريخ. نمي دانم چه شد که لشکرياني از آن فراسوي مرزهاي باور به جنگ عقيده اي در زندان دوست داشتن آمدند و مهر دوستي را که محبت به زندان افکنده بودش، به يغما بردند و اسارت پيشگي در اهداف عمل در مقابل چشم آوردند و آن مهر را بردند به سرزمين همسايه که حکومتش را دولت شک و ملتش را خيانت در تشکيل است،ابهام آنکه؛ اين مهر زنداني من، مگر از آن سرزمين بود؟ اگر نياکانش را منزلي در آن ديار بودست پس در مملکت من چه مي نموده که اسير سربازان محبت کاخ ما شده و به سياه چال دوست داشتن گمارده شده به جرم صداقت و پاکي؟؟؟ ونوسک من فرمان به اسارت زيباييش نمودم که همواره در نزد ما باشد، در مهر دل ما جايش باشد و از حسن عنايت بانوي کاخ؛ سروري نمايد اهم اسرا را. ونوسکم؛ نه ابن آسمان را تاب تحمل بار سنگين نگراني من است و نه دفتري که آن دخترک، نگين؛ به دست بگرفته به مادام مشرف آمدن قدوم تو براين ديــــــار، که لعبتي تقديم ساحت اقدس آسماني نمايد به يادگار و در مقابل آن دفتر، که خاطراتش را به آب ديده و حضور يـــــاس معطر نمودم و تقدس دادمش در همجواري عزيزترين عشق ها. پ.ن: ونوسم، نه اين که نگاشته اي تقديم ننمودم را در معاني قلت توجه بنگاري، که آن چنانم اشتغالات فکر و دست در عمل آمده، که شبم را ستاره چشم بسته. پ.ن: دوستي را قــــــاب بگرفتم و در سراي، در جوار تصوير ونــــــوس که در مقابل آن پنجره ست و آن آبشار طلايي فوران نموده در بادي که از صحراي دل مصخ مي آيد، آويزان نمودم به استحکام هنر دوست داشتن. پ.ن: خدايا؛ آن لطفي عنايت دار، که قدر دوستي را بدانم و ارج نهم از براي محبتي که آن دوست جاري ساخت.
آمدست عیــــــد که گرامی دارد عمل دست و دیده را؛ خدای رو نموده به چشمان ما، از پنجره ای ایمان؛ زیبایی صدچندان نموده از روز ازل در چشمان تو پ.ن: این چندمین عیده که دستت تو دست منه ؟! پ.ن آرزوی قبولی طاعات عبادات دارم برای همه انسانیت!
به روز ازلی باشکوه تر از تنهایی من و تو و سنگی سرد و بادبزنی چوبین؛ خدایت دلبریده و به روانه گشتن به پهنه دنیا تصمیم نموده از جهت دلربایی و نگار صفتی که باشد چشمت پیش کش فرشته صفتی وجودت و بلندای نامت به وسعت آسمان قلبت و سکوت لبانت به پهنه ی اشک مصخ و سپیدی دستانت به فرشته که وامی گران ستانده از خدای که تنها عبادتی کند حاصل و در نهایتش غایت آمال؛ انسانیت صفتی قدم توست. به آن روز زیبا که؛ نه چشمانت غایت است و نه دستان آلت دلربایی بدستت در اندیشه ! دیدگانت به وسعت آسمان پـــــــاک باد و دستانت به زلالی اشک مصخ بر دفتری که انگشتان تو را جاری دارد در دریایی ژرف خویش. نه در اندیشه ی آغوش امن تو و آبشاری که بر سر کشیده ای با خون دل سرای ما؛ نه غایت وصال تو باشد در حال و نه نیک پنداری همسایه، ونوسک؛ هدف رسوخی در قلب پاک ستاره ای فرشته مآب است، که عمری را در پی قدم گاهش به آسمان ها روانه گشته بودم به آوارگی و خانه به دوشی و در آخر؛ که بر بلندای البرز، بر قدم گاه آرش گامم سخت فسرده گشته به حس عجیب وطن، مادام که در پسم خلیجی بود تا ابد پارس مانده از پدر تاریخ، آن گاه که دستم در گیسوی دختر سبز جنگل بود و رود جاری اشک دلم روان به خانه ی سبز تو، آن روز که ابر با تارک البرز سایه افکنده بر غرض بغض که باشد ستاره صفتی پنهان از در تزویر، به مادام که فرهنگ را در سلول نفری تاریخ بر عبرت عرضه کرده بودند بر تأدیـــــــــب، آن ساعت که پای اسبم به زخمه ی دشمن جاهل پر مدعا غمی گشته بود بر جهالت اهل مکتب، ان لحظه که اندیشه فراسوی آب دریا بر تفکر ذهنی خطور کرده بود از باب رهایی و بند و آزادی از در علم؛ همان لحظه،همان دقیقه پرتو خورشید گون چشم دختری آهو صفت در پس سبز جنگل، عرصه را بر دل اندیشه و احساس سرای ما به روشنی گشود که نه سیاه باشد قلم و تاریک دل؛ که سپید گردد اندیشه و روشن چشم و سرخ گونه و فرار دل. آن دل(این دل؟!) به سفر گشته در دیاری که فرهنگ سرای را غربتی در راه نیست و ناممکن رهنمون به سرای اندیشه ی عدم. ونوسک؛ حــــال که تفکرت در آمیخته با روزگار و علم را بر قلم عرضه کرده ای بر باشکوهی کاغذی سپید ـــ به رنگ دستانت ـــ ، سر را به بالای خورشید بکش و کهکشان را به غایت نظاره باش از طریق راه وصال به غایت اهداف و متعالی درجات آدمیت در مکتب تلاش و عرفان صفتی کتاب و همرازی چراغ خواندن و هم سنگری اتاق صورتی. چشمانت را بر دستان پینه بسته ی دخترکی نگاه دار، که شرم را بر نگاه پدر از باب رحمت به عطوفت گشوده و دستان برهنه ی را به آب دیده مملو کرده؛ که باشد گوارای وجودت چشم طمع طلب اغیاری که هرچه دارایند از حال آن دخترک و کاغذ سپید به دستش است که نام امید بر آن نگاشته و بر در صندوق دریا انداخته که باشد حاصل قدم خدای را بر دل غاصب همسایه ای که نامش و نانش از رحمت پدر و دختر است. ونوسک اندیشه ات را از باغ سبز خدایی قلبت برگیــــــــــــــر و در آغوش کش این داستان را که به روایت اندیشه ی کهن مصخی خفته در سکوت است؛ ((مزرعه ای به وسعت شهر خدایان که حکاکی شده ست در قلب زمین و همسایه ی منزل دل دیده ی ماست، سبز بوده به رنگ زندگی و امیدی داشته از جنس باور خدایی،گذشت زمان خزانی را ید قدرت نموده بر تارک اقدس مزرعه و زردی کشانیده تارو پود را، و کودکی در وسط این مزرعه، خیره مانده به ماه، ماهی که در یک قدمی چشمان اوست و از شدت التهاب زجر جهل رو به سقوط به مزرعه ای خزان آمده در دیده ی کودک. پدری مضطرب بر کلبه ای که پنجره ندارد و دربش از جنس کوری ست و حس، تنها موج نگاه دلی ست که جاری نمودست بر قلب فسرده ی کودک. کودک دستانی کوچک دارد از لطف خدای، که یکی را عروسکی از جنس خیال مزرعه در انگشتان است و دگری را به دعا آورده به سوی آسمان که خدای چشمی عنایت کناد پدر و پنجره ای اعطا بر کلبه! هوا ابری گشته به مزرعه ی زرد و دستان کودک مشغول و سقف نگاهش سوراخ و شیب مزرعه بر جاده ی سبز همسایه. جای باران کجاست؟؟! امید را که در کوله ی خویش و بر کمر دارد، آورده به چنگ و قطره ای بر چشمان می ریزد و ماه را تحریـــــک به سقوط، چه رسد ریزش باران))
آفتاب را به گرمی آغوش سرخ چشمی در دور دست بگرفتم به مهر که باشد تابستانی گرمابخش از برای ملتم و وجودشان را یخی آب کناد که سالهاست بر آن نشسته به آرمیدن که کبوتری بر شاخسار بیـــد. آنچنانم در آغوش بود که گرمای نگاه دخترکی بنشسته بر سنگی که بر سینه ای آورده اند تا به قیامت، را می ماند. دخترکی که نگاه را در عوالم مجاز و ماوراء آورده به چشم دلم؛ باشد که چشمی خیس کنم و نگاهی قرمز و دلی چــــــاک. تابستان را به گرمای تفکر بخش که وطنم در پژواک نگاه دوستی آشنا جاری ساخته بود به گرمای دست من؛ سپری بنمودم به امید که فردایی باشد و نگاهی و قلمی و دوستی. جاده که می پیمودم به غایت سرنوشت که در عمل فکر در فرمان آورنده ی دستم است، دری یافتم که بر بالین، سواری که یأس می برد از سرزمین امید این جوانان که آمال باشد از برای ملتم، غایت تفکر باشد از نهاد کلبه ی روشن فکری و گرما بخشنده ی نامه نگاری دوستانی که به چشم طمع به فرمان من بزرگ گشته اند و ریاست بر دستشان بزرگی می نماید به تزویر. آن سرزمین که غایت نگاه دوست من بود، کاروانی را رها نموده به تفکر تحقیق که معاش بنماید دست گرمم را به سرمای نگاه جوانی که سالهاست در پس تاریخ سرخ جان بنهاده و خویشتن را به لعن بر تفکر من عرضه داشته که خراج دهم تفکر از باب آزادی را به شکنجه ی خاطر دوستی عزیز. کاروان متوقف گشته به نیاز من، به آنچه که غایت نگاه من جاری ساخته به دست رنگارنگش که طعام تفکر بخشد و جامه بر تن دستم گذارد از برای نگرشی نو در باب رحمت خدای. ای کاش بیادم بماند که غایت تفکرم به کجای نگاه انسانیت دوخته آمده از در تکلیف که دستم به گرمای جاده ی تابستان به نگاه کودکی سیاست بـــــاز، آتش بگرفت و نه چندان پر بهاء . ظاهر کالای این کاروان دروغین دوست را به سرای باور راه ندهم که وقت را چه گران بهائی ست و چه کم مقدار از طریق عنایت به بنده ی جدا گشته از خدای. ونوسک پاییز بگرفته، زمان را در قالب مکان که زردی رخ بنماید از طریق یأس به آمال روشن فردا.پاییز را خش خش برگ های زردی که در قدم گاه نگاه تو ریخته از درخت سر من، چه زیبا مناظری نماید از باب قدم بنهادن من و تو در زیر سقف باران خدای. ونوس من قلبم را، راهی قرار خواهم دادن که برگ خزان اندیشه و سنگ تفکر جهالت مانع از قدم بنهادن تو نگردد. قلب من به آویز شاخکی به رنگ نگاه تو مزین شده، از باب دوستی که باشد چشم نواز از غایت آسودگی دستان طب آلود تو؛ ونوس. ونوس؛ من نیز به مانند خاطره ی قلب تو پاییز را از باب تفکر در غایت نگاهم دوست می دارم از راه برگ ریخته به آینده. ونوسک من تکانده ام تارک زرد انبوه درختان زندگی را که نباشد برگ زردی حائل به نگاه تو که مشام چشمت را به سختی بنوازد؛ چه، قلب مصخ را سخت درد آید به واقع این تصادف.ونـــــــــوس، من برگ های خزان زده ی سرنوشت را همه در راه قدم گاه به غایت در آورده ام به سختی و با دست گرمم، که باشد در زیر پای، صدای دلنوازی از برخورد قدم سپید تو بدایشان که چشم دل مرا به غایت جوانی پیشه سازد امید خاطر دستان تو را. ونوس سرت به زیر باشد که به مادام گام بنهادن به خزان زده برگ های زندگانی را که نظاره کنی کدامین عمری نـیک سپری نموده و باقی ست، و کدامین جبین به روزگار چین آورده و زرد گشت و نقش بر خــــــاک. ونوس در خاطرت باشد این خش خش که تحت قدم تفکر توست، روزی باری می آورده و سبزی به ناوک چشمانش دلربایی می نموده خاطر عزیز ملتم را، نه چنان به غلط افتی که غایت از زندگانی برگ این درخت، خزان زردی ست که در باور کاروانیان گنجانده ست جهل، که زیبایی نگاهت را به خشم تفکرت مهمان برده ای. ونوسک مگر نه تابستان را در فصل گل و بلبل و گرمای دست تو و سرخی نگاه مصخ آزمودند و چه زیبا حاصلی آمد از امتحان سخت، پس چرا خزان را نومیدی سراسر باشد که نه چنان سهل بگذرد و سختی پیشه ساخته از باب جهل ملتم ؟؟! ونوس پاییز زیباست که درخت در باور نگاه تو و در تفکر من، جامه از تن در چشم زندگی کند و برهنه مایگی پیشه ساخته که عبرت باشد جامه ی من و تو و جهل ملتم را. عریانی درخت در وقت خزان به زیبایی آرزویی در پس البرز کـــــوه زیباست که چوبین بادبزنی را از زیبایی وام بگرفته که شریک ماه ها و لحظه های زجر من بود. آسمان پاییز را به نیکی نظاره گر باش که ناوک نگاه ستاره را به قلب کویر ببینی که چه اشباع سقفی ست آسمان خزان به وقت شب. ونوسم؛ آسمان قلبم به روشنی ماه گون نگاه تو بسته آمده ست از طریق امید که باشد در مقابل دیده ی خونم، برگ خزان زده ی این جاده ی فرش شده به قلب مصخ. نگاهت را نیازی به خزان نیـــــست که سرتاسر بهار زندگانی بنماید از امیـــــــــد، کلبه ی مارا. پ.ن: بیا جامه بدریم به خشم چندین ساله پ.ن: در قدم بنهادن بر برگ های خزان برگ های خزان نکند پایت برگی سبز را دشمن باشد. پ.ن: روزی در این خزان بود که بهار زندگی ام فرا رسیـــــــــد. پ.ن: چشمت بــــاز باشد به تمثیل سخن از نگاه جاهل ملتم ونوسک.
|
||