تبليغاتX
پنجره ای از اندیشه من به نگاه تو

.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود.....


آســــــمان؛
سبز چون آن روسری به وقت حضور در دیدگانم؛
سرد به تمثال آبشار گونِ تو بر قلب من.
دست؛
گــــــرم به معنای باور اندیشه سخت؛
سرد به شعله ی عشقی فرای باور.
نگاه؛
جادوی هزاره ی آخر عمر من؛
امیـــــــد بر وصل،آن چنانم گشته که نه توان سخن در کشیدن است و نه توان ادراک
آینده؛
به روشنی آن دیدگان آهو صفت طلایی؛
به زیبایی آن غنچه های وحشی ِ صورتی
هدف؛
آن چنان بلــــــند که توان در ادراکش را یارای دست خداست و بس؛
زیـــــباست به عدم تعلق و سبک بالی تو ونوس!
مصـــــخ؛
شب گرد و مضطرب و هراسان و بی دل
شاد و غمآگین و دلبسته، لبخند و آسمان و ستاره و عفت!




پ.ن: فکر کنم مست باشم!
پ.ن: ونوسک کجاست؟!!!!!

+تاريخ پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 21:27 به قلم مصخ


ستاره آن قدر کدر گشته، که چشمش را دلربایی ماه، در توان قیاس با منجلاب تفکر خاموش و اسیر در زندان نیست. آن درخت که روزی به سبزی، طراوت زندگی را یادآور می شد به لبخند آن کودک و دستان مملو از عشق پدر و روسری نیم سوخته و داغ مادرم، اکنون آن چنانش دستان در کبودی رفته که تو گویی روزی نه لبخندی جاری بداشت و نه سبزه ای بر سینه نگاشته و نه سرخ سیبی به گوشواره آویزان. مگر دریا در چه غفلت کرده بود و زلالیش را دریغ بنمود که کبودی سرایت بنماید از طریق هموار جهالت و مزه ی شیرین ناآگاهی فرهنگ و اشتغال پدرم به دستان پر؛ از برای شکم من؟!!  مگر قناری همان آواز همیشگی را بر لب نداشت و زمزمه نمی کرد، که نسیم صبا را مست و سرخوش راهی نوازش گیسوان آن دخترک کند به مهر؟! چه شد آن سرمستی قناری که کنونش تنگی چشم آمده و آن چنان سرخی در پرده کشیده، تو گویی خون جاری آمد از دیدگان، بس که اشک جاری همی کرد در هجر آن ستاره ی خاموش گشته و درد فراغش را نه تحمل می داشت و نه اندیشه!     در خاطرم جاوید است طراوت آن یاس وحشی که به شادی آن درخت و آواز قناری، عطری معطر جاری می نمود و دشت امید و آینده و آمال ستاره را، آن چنان خوش بو می نمود، که رویا در همین لحظه حاضر و آرزو اجابت و آینده چون نگاه ونوس روشن و یأس چون تاریــــــخ مبهم و دست چون فرهنگ سپید می گشت از سبک بالی. شادی را در نگاه یاس می دیدم که همه را می خواند و آن لبان کوچک سپید می گشود و از لفاظی خوشبوان شاعر نقلی داشت.      آن رود که جاری گشته بودش محبت، از کوه ایمان و سرچشمه ی یقین، و به فراسوی دشت های باور روان بود و پاکی و سبزی هزینه می کرد و در دل تمام، سنگلاخ می برد و دم نمی زد به کفر، به هنگام کبودی قلب آن ستاره و سپیدی چشمانش به شک و سیاهی دستانش به لاغیرتی، آن چنان رقیق شد به اضطراب که گویی تنها اشکی از چشم ونوس است که باوجود دستان من برای عدم ریزش، سرازیر شدست به دشت های فرهنگی. و این همان رود بود، که می شست و زلالی اعطا می نمود به عمل نفرین گشته به سلامت و فکر و آینده. روز رقیق گشتن رود بود که ستاره ای آن آلت پلید به دست همی داشت و لاغیرتی و نفرت و جهل و بی فرهنگی فرهنگ و ناامیدی پدر و غفلت مادر و نابرادری آن برادر را؛ در رگ وارد می نمود؛ باشد که تسکینی برآن قلب سرخ به آئین دوستان هم سنگر.
به وقت تزریق جهالت به رگ دست آن اکنون خاموش ستاره، مادرم آنچنانش اشتغالات ذهنی در برای صورت و البسه و نگار من بود که نه توان در خیره گشتنش به دستان تفکر آن طفل که این نا سپید چیست در آن دستان؟!    ای کاش مادرم آن چنان که رنگین سفره و فرشته منزل را در ید استجابت می نمود به مهر و پاک دلی و ساده نفســـــی، قدری به جیب تفکر من عنایتی می داشت و این گسیخته عنانِ عمل در پرده ی تفکر را، به استکبار مهر و عشق و عاطفه ی سخن و نوازش؛ راهی می نمود به آن دیار خوشبویی صورت و سیرت.
مگر در چه اندیشه بود پدر آن روز که به دستانی مملو و قدومی خسته به منزل آمده و دیده بر کبودیِ فکر من نینداخت؟! که سکوت را جاری بساخت و جهالتم را مزید نمود به بی مهریِ سکوت و سخن نگفتن و تنها آن خوان رنگینِ زشت.   پدر تو چه می کردی بدان وقت که آن پلید سرنگ جهالت در کف تفکر دستم می بود و به تفنن و جهالت و سادگی، چشمم که در نگاه آن دوست بود به دست اکنون کبودم همی رفت و خـــواب دنیایم را بربود و عدمِ دانستن تعقلم را مسخ بکرد.   پدرم؛ ای کــــاش دستی از تفکر به درِ باور می نگاشتی و خواب غفلتم را پیش از اغمای توان و در حصر آمدنِ اختیار به اتمام رسانیده بودی از باب پدری؛  که ای کـــاش می نمودی چنین.
حال که کنون چشمم به قرمزیِ خون و کبودیِ قلبم به آسمان پر ستاره مـــاند؛ نه گناهی به تفکر ستاره و آن درخت سیب وارد نمایم، نه ایرادی به زلالیِ دریا و روانی رود، که بخشد پاکی و مهر و زلال قلبی، به باورِ سیاه چشمانی همچون من. ستاره نه گناه توست و نه کوتاهی از مادرم و نه جرمی بر پدر وارد، که این نا بالغ؛ من!  که بر اسب تازی غرور و جوانی همی بتاختم و گردی از جهالتم را بر نگاه آسمان انداختم و خود را بر پهنه ی بازار دنیا در خیال رساندم. گنه کارم به عدم فروشیِ تفکرم، به تنگی دست اراده ام، به ایمانِ زرد بر نگاه ِ خیانت ِ دوستی که از پنجره پیدا نیست.  نه این پدرم را بشکستم به آن عمل ننگین ِ صورت و فاجعه افکن سیرت؟؟!!   ای کاش پاسخ آن بی دریغ محبت مادر، نه این کبود دستان ِ من بود از بوسه ی پلید ِ آن سرنگ.
بس نیست؟!
انقلابی خواهم نمودن به عزم و اراده و جزم و ایمان. نه که کائنات را درسی در اراده و استواری خواهم بداد، که پدر را آن چنان مهر در نگاهش بخشم، که توان ِ لبخند بر کبود لبانم را بستاند از آن ستاره ی آسمانی ِ ایمان ِ خدایی!  
کِشم عنان آن رخش عزم را و پا در رکابش افکنم به قدرت استجابت آن زیبا سرود ِ پاک دل مادر، البرز کوه ِ غایت سلامت در فراسوی نگاهم گنجد و هماره در قلب نگاهم نقش خواهد بربست به امید وصال. خواهم شدن به قله ی البرز ایمان، به زنجیره  کاوه ی ِ ضحاک بندکش، این پلید جهالتم را به بند ذلت درکشم و به فریدون صفتی ِ ایمان سپارمش، نکند که بازگشتی در اندیشه کند! قدم بر خاک این جاودان کوه خواهم گذاردن و به به خاک ِ خدایــــش خواهم زدن، من؛ قدم بگذارم بر آن مقدس قدوم گاه آرش، کمان ِ اراده را به ریسمان ِ امید درکشم به شاه تیر سلامت و، غایت ِ نیروی عزم را در قدرتش جزم بنمایم و رها کنم آن تیر سپید را به مرز باور اندیشه ی پاک دلان، باشد که جاودان مانَد این مرز و بوم سلامت سیرت در جوار پلیدی ِ ظاهر رنگین ِ آن دنیای کبود.


پ.ن: کاش اعتیاد وجود نداشت.

+تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:43 به قلم مصخ |


آن شاخسار سبز

آن سبز شاخسار که آمدست بر نوازش چشم و عمل در رقص نموده بر تفکر اسلاف و کهن افواه، غایت تلطیف نژاد روح توست که نه این پدر در حق، به جانب گذاشتی؛ که دو دست را به پاکی نگاه تو خاکی بنمود و اندیشه را در زبان تاریخ خونین به نگاهت کشانید، که توانت در دژم گشتن نگاه،به حد نزاع دو کبوتر نیست. سخن به جانب ننمایم که حقیقت را در پس شاخسار عصبیت پنهان کند به کین؛ آنچه دراین مرقوم بر تفکر قلم جاری گشته بر صفحه ی یادگار ساز سپید،سال های سال خموشی و خمودی و  رخوت است که نه بر نگاهت از ازل جاری بود و نه دلیل بر عبدیتش!    سبز؛ نه این گناه کالبد توست و نه بر نرگسان جرمی ست وارد؛ که این را پدر خیانت نمود بر تفکر خویش که دست را عمل در قدرت عقیده ی سلف، که خاک بر جبین حقیقتش، چو ماه بر آستان دریا،هیبتی دارد که لرزه براندام خشک من اندازد،آورده. جالب آن که آن قدر بنشسته این غبار لاتفکری و نامنطقی؛ که نام بدان بگذاشته و رسم خواندندش و جبروتی اعتای ساحت اقدس نامش کردند به منافع قلیل جاهلان.
برگ سبزی بر دل سینه کش، شاخساری بر پنجگانت جاری ساز، آن حلقه ی یاس را حجاب بنمای به عفت قناری به هنگام خواندن و به پاک چشمی غزال کوهی، طریق عمل در تلاش به رنگین نمودن سیاه قلم تاریخ بر نامت بنمای؛ که نه حدیث زرد در پیش آید نه ناتوانی در پس ظاهر. بگذار ان پوشاننده ی پا و قدم بر قلب رودی نه، که از نگاه خدا جاریست بر اندام خیس چشمانت. به پای تعظیم کش آن غرور رود طغیان پیشه را؛ به متانت و صبر و نجابت و زیبایی. برگوی بر دیدگانش که تو نه آن دخت تاریخ به اندیشه ی کهن اسلافی!  طغیان را در پیش گیر بر ساحت اقدس این رسم و سلوک، از پایه رنگین ساز بر صبر و علم و جبر و حلم!    قدم نه بر دل آن رود، بر جریان آب شتاب کن، بگذار و برو، این نادیده تفکر نکند بازداری کند از وصال بر غایت سبز آن شاخسار زیبا.
دخترم؛ نه عمل به طغیان در ظاهر در کشی و حلم مادرانه ات را فراموشی سپاری؟!  که آن روی دهاد؛ شایستگی قدوم تو بر آن رودخانه ی صبر و گذار بر خطر تمسخر اغیار آید. دخترم؛ مگر نه تو مادر تاریخی؟! آن چنانش در ید تربیت کش، که نه تفکر مسخ گشته در دل تاریخ توان تحریکش باشد، و نه این پیاله ی پلید جامعه!    هم گامش روان باش و حلم را برش آموز و پند مادرانه ده، نکند که واگذار و قصور درکشی که گناهت نابخشود نیست. آن چنانش علم آموز که تکرار کند آن داستان فرشتگان و آسمانی شدن زهره و در جانب عطارد و خورشید منزل نمودنش به زیبا رویی!  به نهایت ادراک پذیرد کزان دامان پرچین تو بود، آن که آغشته به بوی یاس،آنکه به رنگ چشمانت و بر آن گل قرمز نقش بسته به گیسوانت، به آن جنگل کاری شده ی دامانت، از این بیت المقدس بود که به معراج تفکر رسید و نه اندیشه کند که ننماید روی به سوی آن دامان. دخترم؛ به این کودک تاریخ؛ آن رشادت ها را بازگوی که؛ زهره هوس هبوط در سر جای بداد و در ان لحظه آرزوی زمینی گشتن و در رکاب تو بودن داشته!  دخترم؛ این نگین فخرت باشد و به حلقه برآن بناگوش آویز ساز؛ که مفتخر باشی بر وجودت، بر نگاهت، بر آن دستان سرد و سبز، برآن فرشته صفتی عفت، برآن حلقه ی یاس که بارور گشته از غنای آن محفل گیسوان بر آن زیبا روسری که سبزی مرکزیت بداشت و آنچه در پسش جاری، آن رود طلایی بود.
دخترم مفتخر باشی؛ که دختری؛ کاش باشی......... !



پ.ن: پیش کش بر تو!

+تاريخ پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 13:19 به قلم مصخ |


من بجای سهراب می گم؛ هر کسی هستم باشم:


هر کجا که هستم باشم
                   آســـــمان مال من است
                                  پنجره
                                        فکر
                                             هوا
                                                   عشق
                                                            زمین مال من است
                                                                       چه اهمیت دارد اگر گاه رویند قارچ های غربت؟!
                                                                              

                                                                         ..............سهراب سپهری..................




پ.ن: حقم رو یه روزی از این فرهنگ فقیر می گیرم !
پ.ن: ناامید نگشته ام ونـــــوس؛انرژی صدچندان است! خواهم ستاند این حق گم شده در این فرهنگ را !


+تاريخ دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:23 به قلم مصخ |


منزل آرام، خانه گرم؛ آغوش باز،لبخند جاري،چاي گـــــرم؛ سخن فراوان، مكالمه زيبا؛ محبت سرازيــــر؛
لبخند؛ خنده؛ قهقهه ، نشاط، روح زندگي، اميد به فردا؛ نگراني؛ اضطراب؛ ترس از يك نگاه؛
توان در ديدن يك چشـــــم.



ونـــوسك؛
برخيز
         عصيان كن
                       خاموشي مجوي
                                          فريــــاد كش
                                                            نعره زن
                                                                       اميد وار باش؛
                                                                                         تسليم مشو
گريــــه كن!
                آرام باش؛
                              شانه ام مأمن توست
                                                         آرام باش؛ آرام




پ.ن: منزل را چه زيبا مكاني ست و چه آرامش مأمني
پ.ن: بــــــاز آغوش تو ! گرم؛ زيبا؛شاد؛ اميد؛ مهرباني

+تاريخ چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 23:15 به قلم مصخ |