|
.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود..... |
||
| دیر گاهی ست نه قلم بر اندام کاغذ استوار ساخته ام، نه لبان اندیشه بر پیشانی نگاه تو مظلوم. که حاصل زوجیت این قلم به انگشتان،نوشتاری از قلبم بود به یک برگ سپید ارزانی تو. آنچنان اندیشه در غل و زنجیر است و ابهام رخ نمایی کناد، که محبوس ابد نمودم چشمانم را به سکوت و لبانم را به کبود و دستانم را به صبور و قلمم را به یک نعره که شاید هم صدایی، سخن چشمان را شناسا باشد و رنگ لبان را گواهی دهد و دستان سرد را همراهی کناد و قلمم را آرام. صد حیــــف در دیار من آن چه عرضه گردد به خواهان و بهاءاش گران باشد به تاریخ اذهان متفکر و به ماترک اسلاف به کف کودکان بازیچه ست و به زنبیل زنان جهان بین سوغات؛ نه تعقل باشد و نه تفکر و نه روشنی؛ آنچه را فراوان بینی و متاع دیار است، احساس است و جهل. ونوسک؛ آدمی را ابعادی از باب انسانیت به تعریف عرضه بداشتند که هریک را توانی باشد و وظیفه ای در پس همت والای که درجات را پیماید و روشن نظاره کند حوزه ی دید ذهن را. من جمله ی ایشان را احساس،معتقداند. آنچه محرک بالقوه و توان و یاری دهنده ی میل باشد. همین بعد باشد که به مادام عدم وجود؛ گاه انسانیت رخت و توشه ی آخرت بربندد و جسم را به حیوانیت و فرومایگی لعبت گذارد. برخی را حالاتی از توهم چنان عجین بگشته با ذهن؛ که تعمیم بدادند این، به تمام وجوه دگر و چنان قدرتی بخشیدندش که نه تفکر حرفی داشت و نه عقلانیت منزل. ایشان چنان بال بگرفتند و به آسمان انتزاء پرواز بکردند که نه انسانیت به خاطرشان ماند، نه واقع. ونوسک آن دسته را ما نظاره کردیم؛ همانان که انسان بودند، هر حرف به جای خویش، هر حس به جای خود، هر نظم به قاعده اش هر سلام به جواب هر فکر به اندیشه ای ناب هر قلب بر یک پیشانی، هر دفتر به یک دست، هر تن به آب، هر نگاه به ماه، هر کتاب به ذهن، هر پدر یک لبخند، هر کودک یک ادب، هر سنت یک تعریف، هر فریاد یک درد، هر پول یک نجاست، هر شعر یک خنده، هر خلوت یک فکر، هر گریه یک لب، هر آب یک کوزه، هر آهو یک چشم، هر ابهام سکوت، هر معشوق یک بی دل، یک مصخ................
پ.ن: سخن بسیار، وقت محدود، درد بی پایان، لب خاموش. پ.ن: محدود نگاشتم و پراکنده که از حوصله تان خارج نگردد نگارا.
این وبلاگ در ایام آتی با اندکی دگرگونی به فعالیت پیشین خود ادامه خواهد داد.
پ.ن: انشاالله...
اين پنجره به ارمغان ارزاني توست ونوس! نه اين پنداري كه نگاشته اي فرستم به ديده ات از باب باز ستاندن است كه تنها اجابت امر بنمودم به دعوت نگاه تو و انتظار شب وصال كه بيامدم از سفر و ديده ات چه قرمز بود؛ كه گشت چون ديده ام سياه كه دگر قرمزي را شرم است.............. ونوس؛ من مي انديشيم گريانم فرياد مي كشم اميد دارم بي قرارم پوينده ي راه ها ام سرگردانم به خيابان هاي متروك ناله ام خاموش است ونوس؛ من شك مي كنم پس هستم پ.ن: دوره ايست گذا و به چشمان تو كه حاصل آيد ديدار رجوع است رفع. پ.ن: خسته ام؛ كلافه اي، اميدوارم پ.ن: اين پست رو به دعوت ونوس نوشتم
چه سکوت سنگینی است میان چشمان من و تو
که هرچه کلام به این نقطه میرسد به احترام سر فرو می آورد که هرچه خدایی شدن است از این جا آغاز میشود و هرچه اشک است از این جا جان میگیرد چه سکوت سنگینی است میان چشمان تو و من گویی که شب چشم تو پر ز اندوه است گویی که آسمان روشن چشمانم بی پرنده خواهد ماند........
.............ونوس.............
کنار هم ایستاده ایم گرچه قلبهایمان سرشار از زخم است گرچه لباسهایمان از جنس رنج است ولی دلخوشی به دستهایی لبریز از شناخت کافی است تنها وجود مقدس توست که میداند چه ها گذشت........ تنها تویی که با زمزمه های شبانه ام آشنایی تنها تویی که با بند بندم آمیختی وتنها تویی که عطر مهتاب را برایش تفسیر میکنم.......... **به مبارکی دو سال با تو بودن است که نرگسها اینگونه شادمانی میکنند **چقدر انتظار این روز رو میکشیدم.........شادیهای کودکانه.........
* از همه ی دوستانی که نظر دادن ممنونم خصوصا سارای عزیز به خاطر دعاهای زیباشون *ترجیح میدم فضای وبلاگ دست نخورده باقی بمونه ..............ونوس..............
باز آمدست و ميموني و مبارك ايامي در خاطر ما و دربار گران قدر تو و آسمان افشاندست ستاره به دامان و پيش كش نمودست بر ساحت اقدس نگار روي بارگاه ما، كه اين فرشته سيرت كجا بودست تا بدين ايام؟!! من عيد قربان رو تبريك مي گم ونوس، كاش فاصله ايامي 26 آذر و عيد قربان كمتر بود تا لعبت را تقديم نموده و تقلب مي نمودم و سوء استفاده از گاه شمار كه دو روز خجسته؛يكي به تاريخ فرهنگ و دگري به گاهشماري ايام دخول ما به بارگاه قديس آسمان. هديه مصخ بر ساحت ونوس،بنا بر سند ذيل، اين بلاگ مي باشد و تمام اختيارات و تملك از مصخ به ونوس تقديم مي گردد: به موجب اين سند كتبي،تمام اختيارات و الزامات اين بلاگ از مصخ به ونوس آسماني واگذار مي گردد.اين جانب مصخ؛ با ميل و رغبت باطني و بدور از هرگونه اجبار تمام امكانات و املاك اين وبلاگ را از لحظه ثبت پست حاضر به خانم ونوس آسماني تقديم مي دارم.و لذا ديگر هيچ گونه حقي در تملك اين پنجره دارا نمي باشم. پ.ن: دل كندن ازين وبلاگ كه خيلي واسم با ارزش خيلي سخته، اما......................... پ.ن: در اولين نگاهي كه همديگر رو ديديم،من اينقدر پير نبودم،بـــــودم؟!!! پ.ن: انتظار سخت است؛بي خبري سخت تر؛دوست داشتن............................
پ.ن: سکوت،لبخند،یک نگاه سرخ، قلبی پاره از فریاد؛ و چنین است قصه ی سکوت مصخ. آنچه را که در باب احساس در قالب تصور در اندیشه گنجانده گشته از باب تجارب قرمز روزگــــار را،نشاید که در سخن کشیدن و به تفکر جمع مجموع رسانیدن که همان لذت سکوت را به فریاد های در پس پرده اش ترجیح دهم و نه نه مرواریدی جاری شود و نه خونی به هیـــــچ بها. پ.ن: ونوسک چنان سکوت پیش کشم از باب تفکر اغیار؛که آتش درون را نه چنان ادراک در اندیشه شان باشد؛ که توان سخن بگفتن از باب کلام ایشانم نیست. در پس پرده ی سکوت صدهزار سخن بنهفته که حروف را نه یارای کشیدن معانی است. پ.ن: زنده باد نگاه !!!
نه چنان پنداری که سکوت زبان و قفل لبان، دلیل بر افول رابطه و خشکیدن چشمه ی کلام و بی رنگی نگاست، که هر دم به فرو رفتن و بلند آمدن آن نفس به اذن دوست، مزید بر علاقه و دلیل بر اشتیاق نگاهت می نماید از نگاه چشم هستی. ونوسک؛ نه آنچنانم مشغولیت باشد اگر فراموشی سپارم غبار برخاسته از دستان سردم را که حاصل در گذر نگاه تو بر کوی خرابات ما بودست، که ساحت اقدس نگار، هماره در دیدگان ما منقوش و بر لبان ما منقول و بر قلم ما مکتوب. نه آنچنان اگر مشغولیت آمدست به دست،ذره ای از وجود خاطر مبارک قدیس مسلک ِ ما افول نماید به کم گشتن، که مزید آید از خواست ما و استجابت به رحمت خدای. ونوسک به آگاهی دان؛ که شمار قلیل نامه های در پست نشده، رو به ازدیاد نموده و آن کاغذ دگر بار متحمل گشتن بر اشک دل مصخ ش نیست و به هم گامی ما، بر گرد خوان منزل می چرخد و سماع را به وقت خفتن یاران کوتاه دست، بجا می آورد و چنان سکوت در می کشد به وقت ناله ی این مصخ بر قلب سپیدش، که به هنگام به خدا سپردن نامه و یاد تو، آنچنان کبود گشته قلب پاکش که توان تنفس در هوای عشق آلوده آن پاکت نیست که به بوسه ی من آغشته آید و ای کاش روزی به دست نامه رسانی دهم که دیدگانت را بارانی آید و دشت گونه های سپید، به طراوت این روزهای سال جاری شود زلالی اش به مهر و عاطفه و عرفان و عشق..... دیریست به موعدی زیبا نزدیک گشته و تاریخی سخت و خدایی صفت در تکرار است به آن شب پرستاره و تک بیتی به ساحت اقدس نگاه تو پیشکش.آنچنانم وجود را در هدیه کشم و بر تارک زیبایی پرچین روسری جاری سازم از باب محبت، که توانت در ادراک قلب به کبودی شده ی مصخ باشد آنگـــــــاه که خود باشی و در قید تملک خویشتن. پ.ن: یک تاریخ زیبا و شاید ماندگارترین روزسال نزدیک است. پ.ن: می بینی؟!! هنوز از قید تملک متنفرم،کی می خوام کنار بیام؟!! اما بخاطر تو...!!
آســــــمان؛ سبز چون آن روسری به وقت حضور در دیدگانم؛ سرد به تمثال آبشار گونِ تو بر قلب من. دست؛ گــــــرم به معنای باور اندیشه سخت؛ سرد به شعله ی عشقی فرای باور. نگاه؛ جادوی هزاره ی آخر عمر من؛ امیـــــــد بر وصل،آن چنانم گشته که نه توان سخن در کشیدن است و نه توان ادراک آینده؛ به روشنی آن دیدگان آهو صفت طلایی؛ به زیبایی آن غنچه های وحشی ِ صورتی هدف؛ آن چنان بلــــــند که توان در ادراکش را یارای دست خداست و بس؛ زیـــــباست به عدم تعلق و سبک بالی تو ونوس! مصـــــخ؛ شب گرد و مضطرب و هراسان و بی دل شاد و غمآگین و دلبسته، لبخند و آسمان و ستاره و عفت! پ.ن: فکر کنم مست باشم! پ.ن: ونوسک کجاست؟!!!!!
ستاره آن قدر کدر گشته، که چشمش را دلربایی ماه، در توان قیاس با منجلاب تفکر خاموش و اسیر در زندان نیست. آن درخت که روزی به سبزی، طراوت زندگی را یادآور می شد به لبخند آن کودک و دستان مملو از عشق پدر و روسری نیم سوخته و داغ مادرم، اکنون آن چنانش دستان در کبودی رفته که تو گویی روزی نه لبخندی جاری بداشت و نه سبزه ای بر سینه نگاشته و نه سرخ سیبی به گوشواره آویزان. مگر دریا در چه غفلت کرده بود و زلالیش را دریغ بنمود که کبودی سرایت بنماید از طریق هموار جهالت و مزه ی شیرین ناآگاهی فرهنگ و اشتغال پدرم به دستان پر؛ از برای شکم من؟!! مگر قناری همان آواز همیشگی را بر لب نداشت و زمزمه نمی کرد، که نسیم صبا را مست و سرخوش راهی نوازش گیسوان آن دخترک کند به مهر؟! چه شد آن سرمستی قناری که کنونش تنگی چشم آمده و آن چنان سرخی در پرده کشیده، تو گویی خون جاری آمد از دیدگان، بس که اشک جاری همی کرد در هجر آن ستاره ی خاموش گشته و درد فراغش را نه تحمل می داشت و نه اندیشه! در خاطرم جاوید است طراوت آن یاس وحشی که به شادی آن درخت و آواز قناری، عطری معطر جاری می نمود و دشت امید و آینده و آمال ستاره را، آن چنان خوش بو می نمود، که رویا در همین لحظه حاضر و آرزو اجابت و آینده چون نگاه ونوس روشن و یأس چون تاریــــــخ مبهم و دست چون فرهنگ سپید می گشت از سبک بالی. شادی را در نگاه یاس می دیدم که همه را می خواند و آن لبان کوچک سپید می گشود و از لفاظی خوشبوان شاعر نقلی داشت. آن رود که جاری گشته بودش محبت، از کوه ایمان و سرچشمه ی یقین، و به فراسوی دشت های باور روان بود و پاکی و سبزی هزینه می کرد و در دل تمام، سنگلاخ می برد و دم نمی زد به کفر، به هنگام کبودی قلب آن ستاره و سپیدی چشمانش به شک و سیاهی دستانش به لاغیرتی، آن چنان رقیق شد به اضطراب که گویی تنها اشکی از چشم ونوس است که باوجود دستان من برای عدم ریزش، سرازیر شدست به دشت های فرهنگی. و این همان رود بود، که می شست و زلالی اعطا می نمود به عمل نفرین گشته به سلامت و فکر و آینده. روز رقیق گشتن رود بود که ستاره ای آن آلت پلید به دست همی داشت و لاغیرتی و نفرت و جهل و بی فرهنگی فرهنگ و ناامیدی پدر و غفلت مادر و نابرادری آن برادر را؛ در رگ وارد می نمود؛ باشد که تسکینی برآن قلب سرخ به آئین دوستان هم سنگر. به وقت تزریق جهالت به رگ دست آن اکنون خاموش ستاره، مادرم آنچنانش اشتغالات ذهنی در برای صورت و البسه و نگار من بود که نه توان در خیره گشتنش به دستان تفکر آن طفل که این نا سپید چیست در آن دستان؟! ای کاش مادرم آن چنان که رنگین سفره و فرشته منزل را در ید استجابت می نمود به مهر و پاک دلی و ساده نفســـــی، قدری به جیب تفکر من عنایتی می داشت و این گسیخته عنانِ عمل در پرده ی تفکر را، به استکبار مهر و عشق و عاطفه ی سخن و نوازش؛ راهی می نمود به آن دیار خوشبویی صورت و سیرت. مگر در چه اندیشه بود پدر آن روز که به دستانی مملو و قدومی خسته به منزل آمده و دیده بر کبودیِ فکر من نینداخت؟! که سکوت را جاری بساخت و جهالتم را مزید نمود به بی مهریِ سکوت و سخن نگفتن و تنها آن خوان رنگینِ زشت. پدر تو چه می کردی بدان وقت که آن پلید سرنگ جهالت در کف تفکر دستم می بود و به تفنن و جهالت و سادگی، چشمم که در نگاه آن دوست بود به دست اکنون کبودم همی رفت و خـــواب دنیایم را بربود و عدمِ دانستن تعقلم را مسخ بکرد. پدرم؛ ای کــــاش دستی از تفکر به درِ باور می نگاشتی و خواب غفلتم را پیش از اغمای توان و در حصر آمدنِ اختیار به اتمام رسانیده بودی از باب پدری؛ که ای کـــاش می نمودی چنین. حال که کنون چشمم به قرمزیِ خون و کبودیِ قلبم به آسمان پر ستاره مـــاند؛ نه گناهی به تفکر ستاره و آن درخت سیب وارد نمایم، نه ایرادی به زلالیِ دریا و روانی رود، که بخشد پاکی و مهر و زلال قلبی، به باورِ سیاه چشمانی همچون من. ستاره نه گناه توست و نه کوتاهی از مادرم و نه جرمی بر پدر وارد، که این نا بالغ؛ من! که بر اسب تازی غرور و جوانی همی بتاختم و گردی از جهالتم را بر نگاه آسمان انداختم و خود را بر پهنه ی بازار دنیا در خیال رساندم. گنه کارم به عدم فروشیِ تفکرم، به تنگی دست اراده ام، به ایمانِ زرد بر نگاه ِ خیانت ِ دوستی که از پنجره پیدا نیست. نه این پدرم را بشکستم به آن عمل ننگین ِ صورت و فاجعه افکن سیرت؟؟!! ای کاش پاسخ آن بی دریغ محبت مادر، نه این کبود دستان ِ من بود از بوسه ی پلید ِ آن سرنگ. بس نیست؟! انقلابی خواهم نمودن به عزم و اراده و جزم و ایمان. نه که کائنات را درسی در اراده و استواری خواهم بداد، که پدر را آن چنان مهر در نگاهش بخشم، که توان ِ لبخند بر کبود لبانم را بستاند از آن ستاره ی آسمانی ِ ایمان ِ خدایی! کِشم عنان آن رخش عزم را و پا در رکابش افکنم به قدرت استجابت آن زیبا سرود ِ پاک دل مادر، البرز کوه ِ غایت سلامت در فراسوی نگاهم گنجد و هماره در قلب نگاهم نقش خواهد بربست به امید وصال. خواهم شدن به قله ی البرز ایمان، به زنجیره کاوه ی ِ ضحاک بندکش، این پلید جهالتم را به بند ذلت درکشم و به فریدون صفتی ِ ایمان سپارمش، نکند که بازگشتی در اندیشه کند! قدم بر خاک این جاودان کوه خواهم گذاردن و به به خاک ِ خدایــــش خواهم زدن، من؛ قدم بگذارم بر آن مقدس قدوم گاه آرش، کمان ِ اراده را به ریسمان ِ امید درکشم به شاه تیر سلامت و، غایت ِ نیروی عزم را در قدرتش جزم بنمایم و رها کنم آن تیر سپید را به مرز باور اندیشه ی پاک دلان، باشد که جاودان مانَد این مرز و بوم سلامت سیرت در جوار پلیدی ِ ظاهر رنگین ِ آن دنیای کبود. پ.ن: کاش اعتیاد وجود نداشت.
آن شاخسار سبز آن سبز شاخسار که آمدست بر نوازش چشم و عمل در رقص نموده بر تفکر اسلاف و کهن افواه، غایت تلطیف نژاد روح توست که نه این پدر در حق، به جانب گذاشتی؛ که دو دست را به پاکی نگاه تو خاکی بنمود و اندیشه را در زبان تاریخ خونین به نگاهت کشانید، که توانت در دژم گشتن نگاه،به حد نزاع دو کبوتر نیست. سخن به جانب ننمایم که حقیقت را در پس شاخسار عصبیت پنهان کند به کین؛ آنچه دراین مرقوم بر تفکر قلم جاری گشته بر صفحه ی یادگار ساز سپید،سال های سال خموشی و خمودی و رخوت است که نه بر نگاهت از ازل جاری بود و نه دلیل بر عبدیتش! سبز؛ نه این گناه کالبد توست و نه بر نرگسان جرمی ست وارد؛ که این را پدر خیانت نمود بر تفکر خویش که دست را عمل در قدرت عقیده ی سلف، که خاک بر جبین حقیقتش، چو ماه بر آستان دریا،هیبتی دارد که لرزه براندام خشک من اندازد،آورده. جالب آن که آن قدر بنشسته این غبار لاتفکری و نامنطقی؛ که نام بدان بگذاشته و رسم خواندندش و جبروتی اعتای ساحت اقدس نامش کردند به منافع قلیل جاهلان. برگ سبزی بر دل سینه کش، شاخساری بر پنجگانت جاری ساز، آن حلقه ی یاس را حجاب بنمای به عفت قناری به هنگام خواندن و به پاک چشمی غزال کوهی، طریق عمل در تلاش به رنگین نمودن سیاه قلم تاریخ بر نامت بنمای؛ که نه حدیث زرد در پیش آید نه ناتوانی در پس ظاهر. بگذار ان پوشاننده ی پا و قدم بر قلب رودی نه، که از نگاه خدا جاریست بر اندام خیس چشمانت. به پای تعظیم کش آن غرور رود طغیان پیشه را؛ به متانت و صبر و نجابت و زیبایی. برگوی بر دیدگانش که تو نه آن دخت تاریخ به اندیشه ی کهن اسلافی! طغیان را در پیش گیر بر ساحت اقدس این رسم و سلوک، از پایه رنگین ساز بر صبر و علم و جبر و حلم! قدم نه بر دل آن رود، بر جریان آب شتاب کن، بگذار و برو، این نادیده تفکر نکند بازداری کند از وصال بر غایت سبز آن شاخسار زیبا. دخترم؛ نه عمل به طغیان در ظاهر در کشی و حلم مادرانه ات را فراموشی سپاری؟! که آن روی دهاد؛ شایستگی قدوم تو بر آن رودخانه ی صبر و گذار بر خطر تمسخر اغیار آید. دخترم؛ مگر نه تو مادر تاریخی؟! آن چنانش در ید تربیت کش، که نه تفکر مسخ گشته در دل تاریخ توان تحریکش باشد، و نه این پیاله ی پلید جامعه! هم گامش روان باش و حلم را برش آموز و پند مادرانه ده، نکند که واگذار و قصور درکشی که گناهت نابخشود نیست. آن چنانش علم آموز که تکرار کند آن داستان فرشتگان و آسمانی شدن زهره و در جانب عطارد و خورشید منزل نمودنش به زیبا رویی! به نهایت ادراک پذیرد کزان دامان پرچین تو بود، آن که آغشته به بوی یاس،آنکه به رنگ چشمانت و بر آن گل قرمز نقش بسته به گیسوانت، به آن جنگل کاری شده ی دامانت، از این بیت المقدس بود که به معراج تفکر رسید و نه اندیشه کند که ننماید روی به سوی آن دامان. دخترم؛ به این کودک تاریخ؛ آن رشادت ها را بازگوی که؛ زهره هوس هبوط در سر جای بداد و در ان لحظه آرزوی زمینی گشتن و در رکاب تو بودن داشته! دخترم؛ این نگین فخرت باشد و به حلقه برآن بناگوش آویز ساز؛ که مفتخر باشی بر وجودت، بر نگاهت، بر آن دستان سرد و سبز، برآن فرشته صفتی عفت، برآن حلقه ی یاس که بارور گشته از غنای آن محفل گیسوان بر آن زیبا روسری که سبزی مرکزیت بداشت و آنچه در پسش جاری، آن رود طلایی بود. دخترم مفتخر باشی؛ که دختری؛ کاش باشی......... !پ.ن: پیش کش بر تو!
من بجای سهراب می گم؛ هر کسی هستم باشم: هر کجا که هستم باشم آســـــمان مال من است پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است چه اهمیت دارد اگر گاه رویند قارچ های غربت؟! ..............سهراب سپهری.................. پ.ن: حقم رو یه روزی از این فرهنگ فقیر می گیرم ! پ.ن: ناامید نگشته ام ونـــــوس؛انرژی صدچندان است! خواهم ستاند این حق گم شده در این فرهنگ را !
منزل آرام، خانه گرم؛ آغوش باز،لبخند جاري،چاي گـــــرم؛ سخن فراوان، مكالمه زيبا؛ محبت سرازيــــر؛ لبخند؛ خنده؛ قهقهه ، نشاط، روح زندگي، اميد به فردا؛ نگراني؛ اضطراب؛ ترس از يك نگاه؛ توان در ديدن يك چشـــــم. ونـــوسك؛ برخيز عصيان كن خاموشي مجوي فريــــاد كش نعره زن اميد وار باش؛ تسليم مشو گريــــه كن! آرام باش؛ شانه ام مأمن توست آرام باش؛ آرام پ.ن: منزل را چه زيبا مكاني ست و چه آرامش مأمني پ.ن: بــــــاز آغوش تو ! گرم؛ زيبا؛شاد؛ اميد؛ مهرباني
و این سومین نگاشته است در این پنجره از تفکر ونــــــوس بر قلب در دست من؛
فرش شده ام امشب! ولی گلهایم بی جان تر از گلهایش...... شب.... چه اندوهی که من تمام ذرات روز را به شوق آمدنش پس میزنم کمی سکوت اغشته با یادت..... فصل شب بوها کی میرسد؟ یادم نیست حواسم هم نیست! باز ذهن درگیر جمله ها بی اختیار بهانه ی پله نشینی ها! دلیل نفس ها ی عمیق! شنوای درد ها ! صبور بهانه ها! در آستانه ی پنجمین سال نشنیدنت دلخوشی به چشم ها ی سوخته ات هم چاره سازم نیست .................ونوس.................
من چشم ماه را که غرور دارد در زيبايي سيرت و توان مبارزه يافته از ازل عنايت اوي، به دژم صفتي درآرم که نشايد توانش در مقابل ايستادن تو در چهره ي مصخ را دارايي باشد، که خشمم را توان سکوت نيــــست به مادام حرکت مژگان تو و سواري چابک ران نرگست بر صفحه ي دل ما، که نعل بند کشيده به فرمان عزلت ما،اين طريق دل را هموار، که نشايد غمي کند قدوم مبارک چابک سواري که نرگس صفت مي نمايد و بر صحراي دل مصخ چنان تازانده که غياري بس عظيم، به عظمت درد ندانستن ملتم، به سختي دست پرتوان اما ساکت من،بر آسمان نگاه برپا کرده و غباروبي نموده سطح دل مارا؛ چون باران به ايام نو پائيزي، که خبر از طراوت گل نرگس آرد در حياطي به وسعت عشق من، که نگاري بنشسته و دستي بر نرگسان کشانيده و سه شاخه از محبت برگرفته و از دستي به دست ديگر سپارد به نيت دلي خون و چشمي خيس و لبي خندان. ونوسک ايام را دوستي در کام آمد که مزه اي داشت در تفاوت نسبت به سلوک سلف در ايام ديده ي ماضي. آن چنانم حرمت قائل آمده بر نگاه آن کس که نمکي در نمکدان رفاقت آورده به پاک دلي آن کودک که نان شبش محبت مادر بود و عشق پدر. نه آن چنانم توان قياس نمايد هر عملي، در هر رنگ و معنايي؛ که دوستي را در آسمان ديده ي قلب خداي،جاري نمودند نکاحش را به مادام العمري عشق مصخ و مهريه ي يک جفت آينه و شمع دان که دستان خدا در آن رويت گردد و شمعي از نگاه ستاره بر جوارش جاري، که روشن کند ابهام و شک را در دل جواني که دانسته خود فريبي مي نمايد از برهان کسالت دست و فکر و به تعداد انسان هاي عالم ظاهر و خواب صفت، نامه هاي مصخ و ونوس را از براي يک دگر. که را توان پرداخت چنين مهري ست؟؟؟ ونوسک؛ مگر نه آن که پيمان دو دوست را احساس در شور با تفکر عاقلانه و به امضاي تعهد با شهادت تاريخ، مي بندند و مي آويزند بر آسمان که پايدار بماند دست نااهلان جاهل را بر مفاد آن تعرضي نباشد از باب فضولي؟ ونوسم؛ نه اين پيمان که بسته گردد و به قدرت احساس و فريب شيطان؛که زيباست، ياراي مقاومتش نيست از معلم تاريخ که چه گران بها آزموني آورد در ابتداي و انتهاي هر رابطه که دستي را به دستي دگر خلق سازد دوستي زيبا ظاهري را، و نه آن تعهدي که بر زيبايي جامه ي مندرس صفت مصخ، رنگ اشتياق بگرفته و تعلقي را در چهره ظاهر نموده به اخلاص، که نه اين من از وجود تو بهره مند و در جوار نگاهت آسوده و در پرتو کلامت غنا گيرم. ونـــــــــوس؛ شمع ستاره از شرم دوستي که نه پيماني داند و نه اخلاصي در سبد گنجانده و نه محبت بر کف آورده، آب شد بر آن شمع داني که حرمتش را ساختن آن از استخوان دوستاني که عريضه شان را به خون نگاشته و دل و مغز را شمع داني بکردند، در تشکيل است؛ که شمع محبت و مهر دوستي در دل آن فروزان باشد به گواه ايثار و شهادت دو چشم خفته در تاريخ. نمي دانم چه شد که لشکرياني از آن فراسوي مرزهاي باور به جنگ عقيده اي در زندان دوست داشتن آمدند و مهر دوستي را که محبت به زندان افکنده بودش، به يغما بردند و اسارت پيشگي در اهداف عمل در مقابل چشم آوردند و آن مهر را بردند به سرزمين همسايه که حکومتش را دولت شک و ملتش را خيانت در تشکيل است،ابهام آنکه؛ اين مهر زنداني من، مگر از آن سرزمين بود؟ اگر نياکانش را منزلي در آن ديار بودست پس در مملکت من چه مي نموده که اسير سربازان محبت کاخ ما شده و به سياه چال دوست داشتن گمارده شده به جرم صداقت و پاکي؟؟؟ ونوسک من فرمان به اسارت زيباييش نمودم که همواره در نزد ما باشد، در مهر دل ما جايش باشد و از حسن عنايت بانوي کاخ؛ سروري نمايد اهم اسرا را. ونوسکم؛ نه ابن آسمان را تاب تحمل بار سنگين نگراني من است و نه دفتري که آن دخترک، نگين؛ به دست بگرفته به مادام مشرف آمدن قدوم تو براين ديــــــار، که لعبتي تقديم ساحت اقدس آسماني نمايد به يادگار و در مقابل آن دفتر، که خاطراتش را به آب ديده و حضور يـــــاس معطر نمودم و تقدس دادمش در همجواري عزيزترين عشق ها. پ.ن: ونوسم، نه اين که نگاشته اي تقديم ننمودم را در معاني قلت توجه بنگاري، که آن چنانم اشتغالات فکر و دست در عمل آمده، که شبم را ستاره چشم بسته. پ.ن: دوستي را قــــــاب بگرفتم و در سراي، در جوار تصوير ونــــــوس که در مقابل آن پنجره ست و آن آبشار طلايي فوران نموده در بادي که از صحراي دل مصخ مي آيد، آويزان نمودم به استحکام هنر دوست داشتن. پ.ن: خدايا؛ آن لطفي عنايت دار، که قدر دوستي را بدانم و ارج نهم از براي محبتي که آن دوست جاري ساخت.
آمدست عیــــــد که گرامی دارد عمل دست و دیده را؛ خدای رو نموده به چشمان ما، از پنجره ای ایمان؛ زیبایی صدچندان نموده از روز ازل در چشمان تو پ.ن: این چندمین عیده که دستت تو دست منه ؟! پ.ن آرزوی قبولی طاعات عبادات دارم برای همه انسانیت!
به روز ازلی باشکوه تر از تنهایی من و تو و سنگی سرد و بادبزنی چوبین؛ خدایت دلبریده و به روانه گشتن به پهنه دنیا تصمیم نموده از جهت دلربایی و نگار صفتی که باشد چشمت پیش کش فرشته صفتی وجودت و بلندای نامت به وسعت آسمان قلبت و سکوت لبانت به پهنه ی اشک مصخ و سپیدی دستانت به فرشته که وامی گران ستانده از خدای که تنها عبادتی کند حاصل و در نهایتش غایت آمال؛ انسانیت صفتی قدم توست. به آن روز زیبا که؛ نه چشمانت غایت است و نه دستان آلت دلربایی بدستت در اندیشه ! دیدگانت به وسعت آسمان پـــــــاک باد و دستانت به زلالی اشک مصخ بر دفتری که انگشتان تو را جاری دارد در دریایی ژرف خویش. نه در اندیشه ی آغوش امن تو و آبشاری که بر سر کشیده ای با خون دل سرای ما؛ نه غایت وصال تو باشد در حال و نه نیک پنداری همسایه، ونوسک؛ هدف رسوخی در قلب پاک ستاره ای فرشته مآب است، که عمری را در پی قدم گاهش به آسمان ها روانه گشته بودم به آوارگی و خانه به دوشی و در آخر؛ که بر بلندای البرز، بر قدم گاه آرش گامم سخت فسرده گشته به حس عجیب وطن، مادام که در پسم خلیجی بود تا ابد پارس مانده از پدر تاریخ، آن گاه که دستم در گیسوی دختر سبز جنگل بود و رود جاری اشک دلم روان به خانه ی سبز تو، آن روز که ابر با تارک البرز سایه افکنده بر غرض بغض که باشد ستاره صفتی پنهان از در تزویر، به مادام که فرهنگ را در سلول نفری تاریخ بر عبرت عرضه کرده بودند بر تأدیـــــــــب، آن ساعت که پای اسبم به زخمه ی دشمن جاهل پر مدعا غمی گشته بود بر جهالت اهل مکتب، ان لحظه که اندیشه فراسوی آب دریا بر تفکر ذهنی خطور کرده بود از باب رهایی و بند و آزادی از در علم؛ همان لحظه،همان دقیقه پرتو خورشید گون چشم دختری آهو صفت در پس سبز جنگل، عرصه را بر دل اندیشه و احساس سرای ما به روشنی گشود که نه سیاه باشد قلم و تاریک دل؛ که سپید گردد اندیشه و روشن چشم و سرخ گونه و فرار دل. آن دل(این دل؟!) به سفر گشته در دیاری که فرهنگ سرای را غربتی در راه نیست و ناممکن رهنمون به سرای اندیشه ی عدم. ونوسک؛ حــــال که تفکرت در آمیخته با روزگار و علم را بر قلم عرضه کرده ای بر باشکوهی کاغذی سپید ـــ به رنگ دستانت ـــ ، سر را به بالای خورشید بکش و کهکشان را به غایت نظاره باش از طریق راه وصال به غایت اهداف و متعالی درجات آدمیت در مکتب تلاش و عرفان صفتی کتاب و همرازی چراغ خواندن و هم سنگری اتاق صورتی. چشمانت را بر دستان پینه بسته ی دخترکی نگاه دار، که شرم را بر نگاه پدر از باب رحمت به عطوفت گشوده و دستان برهنه ی را به آب دیده مملو کرده؛ که باشد گوارای وجودت چشم طمع طلب اغیاری که هرچه دارایند از حال آن دخترک و کاغذ سپید به دستش است که نام امید بر آن نگاشته و بر در صندوق دریا انداخته که باشد حاصل قدم خدای را بر دل غاصب همسایه ای که نامش و نانش از رحمت پدر و دختر است. ونوسک اندیشه ات را از باغ سبز خدایی قلبت برگیــــــــــــــر و در آغوش کش این داستان را که به روایت اندیشه ی کهن مصخی خفته در سکوت است؛ ((مزرعه ای به وسعت شهر خدایان که حکاکی شده ست در قلب زمین و همسایه ی منزل دل دیده ی ماست، سبز بوده به رنگ زندگی و امیدی داشته از جنس باور خدایی،گذشت زمان خزانی را ید قدرت نموده بر تارک اقدس مزرعه و زردی کشانیده تارو پود را، و کودکی در وسط این مزرعه، خیره مانده به ماه، ماهی که در یک قدمی چشمان اوست و از شدت التهاب زجر جهل رو به سقوط به مزرعه ای خزان آمده در دیده ی کودک. پدری مضطرب بر کلبه ای که پنجره ندارد و دربش از جنس کوری ست و حس، تنها موج نگاه دلی ست که جاری نمودست بر قلب فسرده ی کودک. کودک دستانی کوچک دارد از لطف خدای، که یکی را عروسکی از جنس خیال مزرعه در انگشتان است و دگری را به دعا آورده به سوی آسمان که خدای چشمی عنایت کناد پدر و پنجره ای اعطا بر کلبه! هوا ابری گشته به مزرعه ی زرد و دستان کودک مشغول و سقف نگاهش سوراخ و شیب مزرعه بر جاده ی سبز همسایه. جای باران کجاست؟؟! امید را که در کوله ی خویش و بر کمر دارد، آورده به چنگ و قطره ای بر چشمان می ریزد و ماه را تحریـــــک به سقوط، چه رسد ریزش باران))
آفتاب را به گرمی آغوش سرخ چشمی در دور دست بگرفتم به مهر که باشد تابستانی گرمابخش از برای ملتم و وجودشان را یخی آب کناد که سالهاست بر آن نشسته به آرمیدن که کبوتری بر شاخسار بیـــد. آنچنانم در آغوش بود که گرمای نگاه دخترکی بنشسته بر سنگی که بر سینه ای آورده اند تا به قیامت، را می ماند. دخترکی که نگاه را در عوالم مجاز و ماوراء آورده به چشم دلم؛ باشد که چشمی خیس کنم و نگاهی قرمز و دلی چــــــاک. تابستان را به گرمای تفکر بخش که وطنم در پژواک نگاه دوستی آشنا جاری ساخته بود به گرمای دست من؛ سپری بنمودم به امید که فردایی باشد و نگاهی و قلمی و دوستی. جاده که می پیمودم به غایت سرنوشت که در عمل فکر در فرمان آورنده ی دستم است، دری یافتم که بر بالین، سواری که یأس می برد از سرزمین امید این جوانان که آمال باشد از برای ملتم، غایت تفکر باشد از نهاد کلبه ی روشن فکری و گرما بخشنده ی نامه نگاری دوستانی که به چشم طمع به فرمان من بزرگ گشته اند و ریاست بر دستشان بزرگی می نماید به تزویر. آن سرزمین که غایت نگاه دوست من بود، کاروانی را رها نموده به تفکر تحقیق که معاش بنماید دست گرمم را به سرمای نگاه جوانی که سالهاست در پس تاریخ سرخ جان بنهاده و خویشتن را به لعن بر تفکر من عرضه داشته که خراج دهم تفکر از باب آزادی را به شکنجه ی خاطر دوستی عزیز. کاروان متوقف گشته به نیاز من، به آنچه که غایت نگاه من جاری ساخته به دست رنگارنگش که طعام تفکر بخشد و جامه بر تن دستم گذارد از برای نگرشی نو در باب رحمت خدای. ای کاش بیادم بماند که غایت تفکرم به کجای نگاه انسانیت دوخته آمده از در تکلیف که دستم به گرمای جاده ی تابستان به نگاه کودکی سیاست بـــــاز، آتش بگرفت و نه چندان پر بهاء . ظاهر کالای این کاروان دروغین دوست را به سرای باور راه ندهم که وقت را چه گران بهائی ست و چه کم مقدار از طریق عنایت به بنده ی جدا گشته از خدای. ونوسک پاییز بگرفته، زمان را در قالب مکان که زردی رخ بنماید از طریق یأس به آمال روشن فردا.پاییز را خش خش برگ های زردی که در قدم گاه نگاه تو ریخته از درخت سر من، چه زیبا مناظری نماید از باب قدم بنهادن من و تو در زیر سقف باران خدای. ونوس من قلبم را، راهی قرار خواهم دادن که برگ خزان اندیشه و سنگ تفکر جهالت مانع از قدم بنهادن تو نگردد. قلب من به آویز شاخکی به رنگ نگاه تو مزین شده، از باب دوستی که باشد چشم نواز از غایت آسودگی دستان طب آلود تو؛ ونوس. ونوس؛ من نیز به مانند خاطره ی قلب تو پاییز را از باب تفکر در غایت نگاهم دوست می دارم از راه برگ ریخته به آینده. ونوسک من تکانده ام تارک زرد انبوه درختان زندگی را که نباشد برگ زردی حائل به نگاه تو که مشام چشمت را به سختی بنوازد؛ چه، قلب مصخ را سخت درد آید به واقع این تصادف.ونـــــــــوس، من برگ های خزان زده ی سرنوشت را همه در راه قدم گاه به غایت در آورده ام به سختی و با دست گرمم، که باشد در زیر پای، صدای دلنوازی از برخورد قدم سپید تو بدایشان که چشم دل مرا به غایت جوانی پیشه سازد امید خاطر دستان تو را. ونوس سرت به زیر باشد که به مادام گام بنهادن به خزان زده برگ های زندگانی را که نظاره کنی کدامین عمری نـیک سپری نموده و باقی ست، و کدامین جبین به روزگار چین آورده و زرد گشت و نقش بر خــــــاک. ونوس در خاطرت باشد این خش خش که تحت قدم تفکر توست، روزی باری می آورده و سبزی به ناوک چشمانش دلربایی می نموده خاطر عزیز ملتم را، نه چنان به غلط افتی که غایت از زندگانی برگ این درخت، خزان زردی ست که در باور کاروانیان گنجانده ست جهل، که زیبایی نگاهت را به خشم تفکرت مهمان برده ای. ونوسک مگر نه تابستان را در فصل گل و بلبل و گرمای دست تو و سرخی نگاه مصخ آزمودند و چه زیبا حاصلی آمد از امتحان سخت، پس چرا خزان را نومیدی سراسر باشد که نه چنان سهل بگذرد و سختی پیشه ساخته از باب جهل ملتم ؟؟! ونوس پاییز زیباست که درخت در باور نگاه تو و در تفکر من، جامه از تن در چشم زندگی کند و برهنه مایگی پیشه ساخته که عبرت باشد جامه ی من و تو و جهل ملتم را. عریانی درخت در وقت خزان به زیبایی آرزویی در پس البرز کـــــوه زیباست که چوبین بادبزنی را از زیبایی وام بگرفته که شریک ماه ها و لحظه های زجر من بود. آسمان پاییز را به نیکی نظاره گر باش که ناوک نگاه ستاره را به قلب کویر ببینی که چه اشباع سقفی ست آسمان خزان به وقت شب. ونوسم؛ آسمان قلبم به روشنی ماه گون نگاه تو بسته آمده ست از طریق امید که باشد در مقابل دیده ی خونم، برگ خزان زده ی این جاده ی فرش شده به قلب مصخ. نگاهت را نیازی به خزان نیـــــست که سرتاسر بهار زندگانی بنماید از امیـــــــــد، کلبه ی مارا. پ.ن: بیا جامه بدریم به خشم چندین ساله پ.ن: در قدم بنهادن بر برگ های خزان برگ های خزان نکند پایت برگی سبز را دشمن باشد. پ.ن: روزی در این خزان بود که بهار زندگی ام فرا رسیـــــــــد. پ.ن: چشمت بــــاز باشد به تمثیل سخن از نگاه جاهل ملتم ونوسک.
شب است و ماه است و من، ستاره ای خاموش کرده چشمان به شرم اخلاق مسکینی که سحر را به عشق خورده و افطارش رنجی حاصل آمده از جهالت پدر است در ایام سلف که باشد امیدی را از برای فرزندان که نه اینچنین زندگانی پیشه کنند به درد. شب را حرمتی حاصل آمده از نجابت نگاه کودکی به سینه ی کبود پدر و دست نوازشی که آورده به انگشتان کوچکش گرد، بر صورت پدر که؛ امید را چه نیکو منزلی ست در همسایگی ما. شب را سکوت صفتی گرفته از بار اندوه عاشقی که نگار را نه چنان مشتاق یافته به دیدار دل از باب دوستی، دلداده را عزلی آمده ست حاصل که شب را مخاطب نموده به اشک دیده و فریادی به سکوت جاری نموده از جنس آه، که پژواک آن نه برای معشوق شنیدنی آمده و نه از باب عطوفت دری گشوده به آگاهی. شب را ابهتی آمده از تار ترس و پود اضطراب که تنهایی را هوسی در سر از نگاه قدم زدن به زیر نگاه ستاره و مـــاه نیست که ترسی پیش آمده از خاطره ی اسلاف در تاریخ سرخ، که عیاران را عمل در ستاندن از دارا و سپردن به نادار بوده و چه نیــــک عملی می نموده ست در اذهان فسیل بسته ی ناآگاهان توده صفت که ایشان را درستی در پیش است و عدالت را به عمل کشانیده اند به ید پنهان قدرت در پس سایه ی درخت. من که دارا نبودم؛ آنچه داشتم تاریخی بر جا مانده از گریه ی مادر و خون سرخ پدر بود که بر صفحه ی این کهنه ی نا زیبا حک گشته بود به قلم تفکر من، آنچه داشتم گذشته ای اشباع از شادی و زیبایی بود، ایمان بود، درستی بود، پاکی بود ... ! ونوسک حرمت شب را قسم به نگاه دوخته بر چهره ی منت؛ که دستم را به گیسوی شب کشیدم، آنچه پنهان داشته بودی در پس اشک چــــشم، آشکارا عیان نمودم به رخصت از دستت و فرمان فکرت و عمل نگاهت. ونوس اینجا شب ستاره دارد،مـــاه دارد، اما، اما شب در جوار تو ندارد، تویی که ساکن جزیره ی من آمده ای به دوستی. جوارت نشینم و تو از اسرار بـــازگویی و فرشته صفتی پیش کشی به نــــــــــاز، من خیره به لبانت و گوش به دهانت و هواس در ذهنت کشاندم که تو دستت به حلقه آمده گــــرد بر شاه رگ و ید حقیر ما؛ گرد گشته بر ستون استجابتت که باشد تسلتی که تو خواهان آنی و شیرین است مارا ونــــــــــوس. بار سفر که می بستم، هواست به بزرگی بود که رها نموده خـــاک و گام بر افلاک کشیده به یقین، نگاهت در پس پرده ی اشک گرفتار آمده و قدم در طریق آرامش گذارده به زخمه نمودن قلب اسیر مصخ را. کوله ام را تو می بستی به مهر ونوسم، تو که غم آگین بودی، آگاهیــــــــــت از دل مصخ نمی بود که چه آشوبی آمده ست حاصل معلول غصه ی تورا چشم. کوله ام مهر بود، خاطره ی یک تابستان، یک لمس، در میان هجاهای یک تاکسی به وقت فارغ شدن از سخن راننده، یک آشوب از گشودن بادبزن چوبی، شرم از ناتوانی به خیره تماشا نمودن یک ستاره، به فرشته صفتی که گام در گام یک جاده سبز قبر نشین بودم از بلندای کوه و منظره ی یک شهر. می بینی کوله ام چه سنگین شده ست ونـــــــــوس؟؟؟ تو چه کردی با من؟!!! مهمل را در پس کاروانیان به راه انداخته که مقصد را گریزی از فاصله و دوری راه نیست؛ در میان راه، مشتی از دریا بگرفتم از هم جواری راه به نیکی، که ریزم در چــــــشم؛ باشد که نگارا سایه ی چشمم گردد به قابی آویخته بر سرای که رو به پنجره ی به سوی کوهستان است. مشتی دگر از دریا وام بگرفتم و در شیشه ی امیـــــــد بریختم که جاری نمایم کویر را، وصال دهم دماوند را از خزر تا فـــــارس، از جنوب به شمال، از عاشق به معشوق، راهی باشد بس هموار که نامه هایم را آورد به دست تو که نوازش دهد دیدگانت را به خستگی و خیره شدن به صفحه ای ونــــوســک. تعداد نامه هایم را که از دل آمده به نگاه تو را ندانم، که مزید است از باب خاطره و بهایی که افزون گشته از قلم تو !!! آنچه هـــست فزونی نامه های من به نگاشته های توست ونـــوس.
پ.ن: عذر سفرم پیش کش به نگاه چوبین تو ! پ.ن: تعدد نام تو در نامه های من به چه تعداد آمده ونـــــــوس؟؟؟ پ.ن: ۹ ماه تحصیلی دیگر.
خدایا؛ آن ایــــمانی عنایت کن دل و دیده ام را که شکی راه مقابله در توانش نباشد. که شک نکنم آنچه تو مقدر داشتی به ید قدرت؛ در گرو عمل خویشم شک نکنم به گریه ی پدر در نیمه شب به تصنع وار تبسم مادر در هنگام روز به چشمان قرمز معلمی که قلم را به دست من نمی دهد از برای ترس به پینه های دست کارگری ساده دل که به سفرشان وقت افطار، خون دل بود و عشق و امیـــــــد به کودک فکری و سخن پروری به مثال گوسفند آن که وعده می دهد به ناجوان مردی دوستی که از من ستاند و همسایه را وعده ی نیـــــک دهد و لباسی زیبا به مشوش گردیدن آینده از برای بازی کودکان بالا دست به چشم طمع آن دوستی که هرچه دارد از من دارد به لباس فاخر گدایی که دیروز اشک می ریخت و نان من غنی ش نموده به تزویر در عمل به............................ خدایا امیدم ده؛ که آینده را روشن بینم، نا امید نگردم از برای عمال سیاسی باز کودک فکر جاهل. پ.ن: گاهی اوقات به همه چیز شک می کنم ونوس، به اینکه آینده چه خواهد شد، اینکه راهم روشن است؟؟! اشکم پاک است؟ قلبم تیره نیــــست؟ پ.ن: کاش می شد به اشک دیده تمام غبار گرفته بر یقین را شست و به دریای محبت ریخت. پ.ن: ونـــوسک پنداری که در بیان خلاصه گردیده را به قلم زندان کشیده شده به ترس؛ تفکر پیش کش و اندیشه کن و آگاه باش.
خوبم، خوشم؛ آرامم، تو قدری آرام باش؛ رب النوع نگاه!
آرامش را سمبلی ست و هر حالی را نمادی.زیبایی ها در تنوع از در ترکیب رب النوع را در تغیر آورده اند به چنگ که الهه جنگش آمده از در حسادت پیش.شادی را الهه ایست از باب رجوع و مراجعت مریدان به درگاهش از برای امید وصال به غایت که بس غماگین می نماید از رخساره عاشق، چه ؛ امیدی نباشد از معلول شادی، نرسد هرگز عاشق سرخ چشم به معشوق رنگین منظر. عشق را رب النوعی آمده از باب خلقت که وحدانیتش مثبوت قول مقبول منطق و متفکران عاقل است، و چه خدایی، چه عشقی؛ پاکی را به وام اعطای دریا نموده و مردانگی را رنگ رخسار چشانیدست دماوند را، باشد که نمادی از باب متفکران جامه به دست، بخشد ایشان را. ونوسک تو چه کردی که رب النوعی نگاه تقدیم تارک آستانت گشت از باب تقدس؟! مگر هم نشینی ماه و عطاردت کم می نمود از اعجاز، که خدایت پاکی نمود از باب دو چشم؟ ونوس من آهویی را نظاره کردم که توانم نه در انداختن چنگی به دامانش بود، ونوس چه کردی؟ دوش روانه گشتم از در سرای و منزل را به سلامی درود دادم از باب انتظار،شدم به آستان بازار و جمعیت و گریه ! دیر وقتی می گذشت که سرایم این منزل گشته بود و درویش صفتی را هم سخن همی داشتم که از باب عزلت پیامی داشت آشنا. رفتم به پهنه بازار و نگریستم حال این نوع بشر را، این فاعل ناشکیبای بی انتها نیاز.ونوس حجره ها همه لبریز، یکی آنقدر مشتری در بر سرای داشت که بس ســـــــود. دیگری را غمی از جنس سکوت آمده بود و دربش را به حوصله برده بودند از جـــــای، که باشد عیاری را از باب حرامی. غایت متغیر ساخته بس دیده گرد کردم و عالم خیال را درودی اندوختم از در انتظار، شدم به اندرون بازار و دست را از زیر چانه ستاندم که تفکر را انتظاری باشد در پس عمل، ونوسک من به پیش شدم، قبا را آورده و محکم کرده بر گرد کمر؛ گویی که نبردی سخت در پیش است.به حجره ها رفتم یک یه یک، همه را دیدم نوع به نوع؛ یکی را دروغ آمده بود از جوهر کالا و چه گران مشتریانی و تمامی نبودش حاصل؛ ونوس می نمی دانستم گران بهاء ماده ایست این دروغ. دیگری را پــــــــــــــــول عرضه بود و جایی از ازدحام برای تنفس نمانده که عجول ملازمت در فرار دیدم که تنگ آمدم از باب تنفس. حجره ای یافتم برادر کشی می فروخت و چه گران حالت و سنگین منظر می داد و بس خریدار داشـــــــــــت، آن طرف تر دکانی را تلاش در عرضه ایمان بود و کسی را خریدار نبود. آن دور تر حجره ای آبی؛ عشق آورده بود و به انضمام میوه ی پاک دلی عرضه داشت، آنقدز ارزان که جاهلان را گمان در بی ارزشی آمد عشق را. گاری ای به دوره گردی دوستی را چوب حراجی بر سر داشت، بیمش بود که این کالا را کوبیده و در قالبی دگر به نام دوستی در عرضه آورند؛ چه فاجعه ای ونوس. آن جا را ببین، چه شلوغ است، چه می فروشند؟! به پیش شدم و زبان سخن گشوده و سوالی را جاری نمودم بر تفکر کودکی بازی گوش که بستنی ای از جنس ساده دلی در دست داشت: آنجا عشق را حراج کرده اند و نه چند گران است.غریب آمد از تفکر استدلال؛ چشم دوختم، ونوس وحشتناک بود، این فاجعه ست، نـــــــــــــــــــــــــــــه، چشمانم بسته و گریختم، دور شدم، لب جوی نشسته و اشک جاری نمودم از دلیل عجز؛ قبا را سپردم به آب، فکر را به باد و دل را به نگارا. ونوسک می دانی آنجا چه در عرضه بود؟ چه بگویم؛ هوس را به نام عشــــــــق در لوایی رنگین رسانیده به فروش و چه بس جاهلانی که انتظاری با لبخند کشند که عشق خریداری کنند و بر سر سفرشان باشد، طعام فرزندانشان باشد،بهائ مزد یک روز کارشان باشد. قبا را بسته برخاستم و راه سرای را به چشمی خیـــــس در پیش گرفتم، فکرم را به فراموشی دزدیدند و احساس را به اسارت غم بردند، فراموشم شد، ونوس من فراموشم گشت که نان برای سفره آورم به دست. زالی را بیافتم در راه منزلش که باری بس گران را تلاش در حمل بود، بسته را به دوش کشیده گوش به سخنش آوردم که فغان داشت از ایام شده در تاریخ که بازار را قلیل تعداد حجره ای بود و همه زیبایی فروشانده و چه زیبا بازاری، می گفت، اشک می ریخت و سخت گام بر می داشت. آوردمش به در سرای دخترکی تنها که شام را مهمانش بود، سیبی داد از سرخی عشق لبریز و شیرینی امید سرشار و طعم صبر، به دستم آوردم و دویدن گرفتم به محفل که تو انتظاری. سیب ارزانی تو، به پاس نگـــــاهت. ونوس در خانه ی ما؛ عشق هست،شیرینی لبخند هست، گوارایی صبر، چراغ ایمان، تندیس امید. نانمان از جنس دوستی و شیــــــــر؛ تو دوشیده ای از سختی راه. پنجره ی خانه ی ما، باز است به روی فردای سبز امید. پ.ن: انزوا پیشه مکن مصخ، تو را نه عمل در سکوت باشد. پ.ن: ونوس چرا حجره ای ره به عرضه ی "ناز نگاه" نمی گشایی؟ پ.ن: کاش همه به قصه ی آن پیر زن گوش داده باشیم !!! پ.ن: این تصویر کوچه و بازار ما نیــــــست؟؟؟!
می بینی چه بلایی سرم آوردی؟
حال رو روز من اینه؛ ببیـــــــــن...........................!!! پ.ن: این حال من بی توست پ.ن: این حال من با توست
دیر هنگامی ست قلم را فرمان بر نگاشتن ورقی از برای تو داده ام، نه که نافرمانی پیشه کرده باشد؛ که موقع متناسب ندیده و زمان را گستاخ یافته به بی دقیقی و ترس از این که نه آن چنان که شایسته ی توست قلم فرسایی باشد از اندیشه ی مصخ به خدای عالم. دیر گاهی ست شوق نگاشتن آمده ام اما حالم که نه متناسب بود و دیدی که چگونه ام ره سپار می کده شده پیکرم به عجز، که نه چاره مانده و نه علاج از سر جهالت این نوع بشر. بیش فرصت ندیدم که عمرم یاری نباشد شاید از برای قلم زدن در باب سخنی با خدایم. از قلب تکه ام؛ از اندیشه ی پاره ام؛ از چشمان خیسم به خدا: نمی دانم جرم به چه بود که توان در بشر و آدمی زادم نمودی و نگاردی بر زمین، که هر نفسی را پیامبری ست و هر بشری مسئولی. نمی دانم آنچه آســــمان و کوه را توان در ادراک نبود و تقبل مسئول، به من داده ای از سر تفکر که اندیشه کنم و سرایم روشن باشد از نور آگاهی و سفره ام گسترده به مهر و عشق و پیشه ام آورده ای به تفکر در عالم و بیان سختی پیمودن تا دریا شدن، آسمانی پلک زدن. نمی دانم چه نمودم که از باب زیبایی پیکرم بخشیدی و خود را در من دمیدی که فراغت را به خاک تاب تحملم نباشد و هرآنچه کوشم آخر از آن توام. قلبی اعطا نمودی که دری دارد به سوی دریایی شدن و چشمی بخشیدی که آسمان را ببیند و حسرت پرده ی اشک جاری نماید به غایت نگـــــار سخت. خدای من؛ ربنای من، هر آنچه اراده ات بود و میل، عنابت نمودی به کالبد و روحم که آسمانی گشتنم آموزی، زیبایی را به دو دیده ی سیاهم بیاموزی؛ باشد که سپیده ی ایمانی سر زند به مهر، باشد که یادی کنم از تو، توای که همه ی منی و جانم به کف توست. خدایا گله دارم از آدم نا آدم زاد، این روح تو، که اسباب خجل نمودن کائنات را فراهم آورده که اشک از صورت فرشته ببارد از سر شـــــــــــــــــــــرم، حیائی که نه از برای خود اوی باشد، نه بر دیده ی خدایی تو؛ برای من!!! آری، انسانی که کاش تنها نافرمانی اش پیشه می ساخت، کاش تنها کفر جاری می کرد، کاش تنها تجاوز را در عمل آورده بود، کاش تنها تنفر را به خوراک می نیوشید، کاش تنها تو را فراموش می کرد، کاش تنها از تفکر فردا غفلت پیشه می کرد، کاش تنها..................................... ! خدایم؛ همه گناه کاریم، همین دیدگانی نه راه ایمان را بس مسدود نموده بود به جهل که خدای داند چه حیوان پیشه اعمالی که نه صورت می داد. مرا امر به جانشینی فرمودی به راه راست، باشد که به اصلاح جهانیان پردازم تا به عرش ات پیش آیم به ایمان که فرشته حسادت کند به بال نازک و اشک چشمان سرخم. اما پروردگارا؛ چه کنم که نه آن بودم و نه آنچه مطلوب دنیا بود. شرمم از خود است، نه جاهلانی که تشدید امر می نمایند و نماز را به پس پرده ی سیاست می خوانند و ذکرشان قدرت است و روزه شان جنایت در مقابل چشمان کودکان. خدایا اشکم از خجالت توست برای دین؛ آری این دین که سایه اش را به آفتاب تصنع لحظه ای در غرب برند و گاهی به شرق. می دانی مذهب شده ملعبه ای در دست کودک صفتانی که قدرت را در غایت دارند و جهل من را طریق وصال به غایت نیک خویشتن. خدایا؛ این کوتاهی از آن فکر من بود، آری آنقدر توانم هست به بازو که خطای را باز گویم؛ باشد که فرزندم گریه ی پدر را از باب تأدیب نظاره کند و خدای را تنها از دهان عالمان ظاهر مذهب نشناسد. خدای من مهربان است و زیبا، خدایا مگر تو چه کرده ای که مرا ترس از تو بباید؟؟!! خدایا مرا ترس از خطای به عقوبت تو گرفتار آید؟! نه اینکه زیبایی تفکر پلیدی را مانع گردد و چشم به زشتی صورت و سیرت بندد؟! پس چرا از زیبایی تو سخن به میان نیست؟! پروردگارم نه ان بوده ام که شایسته ی قدم تو باشم بر خــــاک. چه بس بشریانی که کرامت حیوانی پیشه نموده اند و روح خدایی خویش را به اسارت می برند به کلبه ی جهل! چه بس انسان هایی که اسیر دست قدرت آمده اند به گرفتاری حاصل و چه انگار جنایاتی که در دیدگان باز نکردند از باب پــــول!!! خانه ای ساخته از زجر ایتام و حق بی نوا و رشوه و پنهان بازی، که نه جای دل آنجاست و نه تو نظاره کرده ای به مهر. نشاید نامم انسان و صفتم آدمیت که کرامتی باشد از نوع عشق و دستی به نیکی دریا و چشمی به پاکی ستاره. اگر جهلم نمی بود و دیده می داشتم از جنس ستاره؛ امیدم بود که باب معرفتی از خاطر به روی دستانم بگشایم؛ باشد که لبخندی زنم به آسمان و سر به بلندی کشم که رهایم. ای کاش هنوز از برای نقل " أنا الحق " خونی جاری می شد؛ که حرمتی بگذارندش از جهالت ایمان.نمی دانم چه شدستم که هرآنچه به پیشم قدم ره سپار می شود، تو را در پس سر می بینم، خدایا چه کنم که ایمانی دارم از جنس پر آدمی برای پروازت، رویایی شدن از برای هم نگاری فرشته و هم دیده گشتن به آغوش ستاره! خدایا گناهم نابخشودنی ست که قدرت را در دست کسی نگاشتم که نادانسته افراطش به عمل گشت فرای دست و آن چنان بکرد که عملش را به دیده ی نازنین تو گماشتند و دین را فنایی حاصل آمد؛ که مانع از تعالی خواندندش. گناه من این بود که افراط به ید عمل آوردم که باشد تو را رضایتی؛ غافل از عکس. خدایا؛ گناهکارم، گناهم جهل است و عمل ننمودن به پیام. خدایا؛ هر بشری را پیغامبری خواندی از در آگاهی؛ باشد که مغتنم شمارم فرست. پروردگارا؛ آن چنانم قرار ده به ید عمل خویش، که شایسته ی روح القدس صفتی نامم در چشمانم باشد. خدایا؛ قلمم را چنان ســــــــــــــاز: به نام تو نگارم، به چشم مردم نویسم و به دل ونوسک نگاهی بیاندازم. ربنا؛ جهالت گرفتار آمده به دامنم، از در شک و ابهام به یقین، راهی روشن از در عملم ارزانی دار به دیدگانم. خدای من؛ نه اینکه این جهان ارزانی همه ی ماست؟! پس تمامیت خواهی کودکان به چشم سیاست باز را در عمل آگاهی، آسمانی گردان. خدایا؛ قدرت دیده ای کن عنایت؛ که افراطم را به آتش آگاهی سوزم و دین زیبایم را آلایش ننمایم به تزویر. خدایا؛ جسمم را سپیـــــد، روح م را سبز، دیده ام را سرخ، فکرم را نیلی و دستم را به رنگ تلاش کن؛ باشد که توانا بود از برای شرمم که جاری به نگاه توست. پ.ن: این اشکی ست که برای خطایم در گذشته جاری گشته. پ.ن: حالا بگو: " چرا غصه می خوری؟ " پ.ن: جرم و گناه گذشتگان به ماهم از در میراث مانده ونــــــــوس، بکوشیم به فرزندان نرسد. پ.ن: می دانم این بار زیبایی نداشت این قلم ونوسک؛ که از آغاز دست را لرزشی در خاطر بود و چشم را چشمه اشک به ندامت پیشه.
به وقت آمدنم چراغ اینجا سبز بود؛ نبود؟! نمی دانم، یادی ندارم، مهم نیست، چه اهمیت دارد که چراغ حتما باید مثلا سپید باشد یا زرد؟ چرا خورشید همیشه تابان است و ماه درخشـــــــان؟! ستاره چرا پیداست؟ چه حاجت به نور؟ پر کن پیاله را ............!در اندیشه تحول اوضاع زندگی و به تاریخ سپردن قلم و دفن کردن فکر و تبعید نمودن قلب به سر می برم. دیریست حیات را گسترانیده ام بر فرش طلا صفت مهربانی و عطوفت و گذشت که زندگانی زیبایی را در ذات کشانیده از روز ازل.زندگانی ام زیبایی خاصی داشت به مادام ایام جوانی که گذشت و در شیشه ی بلوری نش نهادم که درایام آینده باشد در مقابل دیدگان که از پس شیشه اش آینده نقش بندد و به سیرتم که هرآنچه به چشم دیدم را غفلت نمودم و در پی دل برفتم به شهر زیبای افکار پرستان عاشق پیشه ی هنرمند، ره سپار، که غفلت کنم از نا شکیبایی و غم اغیار که امان همسایه را بریده به اشک گه جاری نموده در پس دیدگانش مهری را به سوی کودک بی والد، پدری که در پس کوه رنج ها و درد مرد بودن زمانه مرده است و سیمرغی راز نگشوده به اینکه چیست غایت عشق و نگار رویین چشم را صفت چند است که عاشق را ناز خریدن به عمل آمده از باب عشق؟ ســــــــــــــــــاقی پر کن پیاله را.............! از جمله دغدغه های همیشگی جامعه شناسان، کشانیدن این رشته ی کنون علمی شدهبه بطن جامعه و فعال نمودن و از نمای منفعل خارج ساختن آن است؛ آنچه که گاها" مورد سوء ظن برخی دولتیان توتالیتر صفت قرار می گیرد. طی سالیان گذشته شاهد رشد و شکوفایی و گسترشاین رشته ی علمی و سلسله مباحث مشخصه ی آن بوده و هستیم، آنچه تحت عنوان علوم اجتماعی اطلاق می گردد اما، نیاز دنیای امروز به سوی کشانیدن جامعه شناسی به عرصه اجتماعی و آوردن آن به صورت علمی در تفکر عوام است.عوامی که مخاطب نخست این پزشک جامعه اند، حال آنکه در چند سال اخیر شاهد شکل گیری برخی حوزه های مردم مآب جامعه شناسی در برخی کشور ها بوده ایم، آنچه که تحت عنوان جامعه شناسی مردمی و یا مردم مدار خوانده می شود. حال این وظیفه که همانا؛ در آوردن این علم از کتب و جنبه ی صرفا" نظری و آکادمیک آن و گسترانیدن آن به پهنه جامعه است، از عهده ی توده و عوام خارج است و همیاری و همکاری اساتید و دانشجویان و دانشگاهیان را می طلبد، باشد که روزی شاهد متفکر شدن مردم جامعه و علمی عمل کردن و آگاه شدن ایشان باشیم. پـــــر کن پیاله را ساقی مــــــن .............................! هوای اینجا گرم نیست؟ بگو پنجره ای که رو به باغ است را بگشایند، شاید این دود از سرزمین ما خارج شود، محو گردد، دودی که بدست من و توست. ساقی می خانه ات زیبا نیست.به مثال وطنم گشته، وقتی کودکی بودم و از در سرای می خانه می گذشتم، زیبایی و جلایش در روز افشان بود و سکوتش وجد را حاصل می نمود از دستم به سوی گوش ها. چرا این چراغ ها می چرخند؟ ساقی دستم می لرزد ! دل درد دارم و حس خوبی نیست. چشمانم چرا یارای دیدنش نیست؟! گویا سنگین شده از غبار نفرت حاصل آمده از ارث، از آنچه پدر گذارده و شده به جای دگر، که نه خواهر ماند و نه برادر از در دوستی از برای سلام. ساقی قدمم سنگین شده و توان قدومم کاهش یافته به سنگینی البرز کوه؛ چـــــــــــــرا ؟ آمدم که حالم خوب بود؛ نبود؟؟! تنها نگرانی همیشگی و همدمم غصه، همراهم بودند؛ نبودند؟ مـــــست ؟ خود مستی احمق، من که مست نیستم. تو نادانی، نمی دانی یک روشن فکر هیچ گاه مست نمی شود، تو نادانی و نمی دانی که کنت و هیوم و مارکس و وبر، همه گاهی شراب را از در تفریح می نوشیدند و من نیز تفریح کردم، من که مست نیستم! صدایم سنگین است؟ گویند کارل مارکس تمام عمرش را خواند و نوشت و کشید، راستی عزیزم؛ ساقی، سیگار برگ در نزدت یافت می شود؟ اگر سیگار معمول داری چندان عیبم نیست، که شریعتی را توان ارضا بود، خوب من هم مانند اوی. چه کم ازو دارم؟ کراوات خانه ندارم اما می خرم، کچل هم که می شوم. پرکـــــــــــــــــــــن پیاله را همـــــدم........................! ساقی تو از برهان فارابی چیزی می دانی؟ گویند ابن سینا هم برهانی در اثبات واجب الوجود دارد. راستی ساقی نمی دانی چرا انقدر ارسطو را بالا برده اند؟ چرا گرامی اش می دارند؟ مگر نه همین ارسطو بود که زنان را جنس دوم خوانده ایشان را جنس مذکر ناقص و مرد تکمیل نشده خواند؟ ساقی مگر همین ارسطو نبود که برده داری را صحه گذارده و گفته که بردگان در املاک مالک جای دارند. نفس نفس می زنم ؟ مهم نیست؛ بگذار تا خوابم نبرده و از این صندلی نیافتاده ام، حرفم به کمال برسد. اصلا" نمی تواند به شرایط زمانه و جو محیطی ربطی داشته باشد، مگر استوارت میل در چه شرایطی اولین کتاب دفاع از حقوق زن را در عصر مهجور و تاریک انگلستان نگاشت؟ فکر کنم نامش "انقیاد زنان" بود، ساقی کتاب را بخوان؛ می بینی در شرایط آن عصر، با عصبیت مدافع حقوق زنان بیچاره بوده است.ساقی اگر فمینیستی را در کنار می داشتیم فریاد می زد که " زنان بیچاره نیستند." آخ ساقی توان خندیدنم نیست. گویی دم را به رنج به بازدم می رسانم، ساقی نکند دستم در دست ونوس نباشد بروم، فکرش عذاب است عذاب: پر کن پیاله را ......... ، جان تو آخرین است؛ آن پنجره باز است، بگذار با ونوسم سخنی گویم. چشمم توان باز بودنش نیست، می بندم، باشد که چشم خون صفتم را نبیند ونوس؛ آســــمانی، نگارا، ونوسم، ناهیدم؛ زهـــره، می بینی؟ آمده ام به کلبه ی روشن فکری، همه هستند، از شاعر غزل سرا و ترانه گو گرفته، سیاست پیشه و برنامه ریز سیاسی دولت و اقتصاددان و نویسنده ی متعهد رمان های پرفروش ســـال، تا جاسوسان حکومتی که خبر خوش مستی همگان را به اربابان داده و پاداش می ریختن به می خانه ی خود را نیـــــک دریافت می کنند و خوش به حال خودشان. ونوسک اینجا کلبه ی روشن فکری ست، پوستری از هدایت، طراحی سخنی از شریعتی، تندیس مارکس، شمعی روشن آنجا، کتاب های فراوانی در آن سوی که غبار جهل چندین ساله گرفته اند، سیگار های برگ تا نیمه کشیده شده، پیاله های می که تا نیمه ریخته شده، مردانی با موهای بلند و ریش هایی درهم که همه درویش ظاهر اند و ادعای عرفان دارند و سلامشان غزل مولاناست و کلامشان مثنوی پاک دل. زنانی که برای روشن فکر نمایاندن، خود را در برهنه کردن توانا دیده اند. ونوس جالب کودکان کلبه ی روشن فکری اند که تفریحشان به کلوپ های کامپیوتری رفتن و نقل سخن شان، تنها از هری پاتر و فیلم های هالی وودی است. باز هم خوشا به سعادت قناری در قفس که از دود تریاک، آن هم مرغوب که همین آقای وزیر آورد مواجب ساقی را، تأمین است و در عالمی دیگر می برد به سر. کجاست آن تت که همه ی اسرار را فاش کنم از برای سوال ش که در تو پرسیده بود ونــــــوس؟ ونوس توان سخنم نیست.گفتم مست باشم که این خیالات در سر نباشد، اما نشد. ساقی مرا بگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر .......................................... !!! پ.ن: آنقدر مست شدم، که فراموش کنم مقصر شرایطم؛ خود بی تفکر عمل نموده ام هستم.آنقدر مست شدم که یادم رود چند جای دنیا بر سر قدرت و جهل انسان را جنگی به راه است. پ.ن: ونوسک، کلبه ی روشن فکری شده می خانه یا می خانه کلبه ی روشن فکری؟؟؟! پ.ن: می دانی گاهی که به همه چیز شک می کنم، آرامش قلبی می گیرم؟! چـــرا؟ پ.ن: تفکر کن تا فکرم که در پس پرده کلمه است را بخوانی.
روز را به وقت افشاندن آفتاب شرقی بر سر یاس وحشی، تفکر را در اندیشه ی دوستی آشنا دوختم که پیامی آورد و ذکری را یاد نمود از باب معرفت و آن خاطره،این گرامی ارزش و والا مقام در جهت عزت و مقام یاد در اندیشه کهن مانده در اذهان تاریخ بشری. نه آن که آدمی را تک؛ زندگانی در گذشتگان و آیینه ساختن ایشان و خاکستر نمودن حال، که در کسب رخصت از باب تجربه ایشان را معلمی ست بس گران خاطر و عزیز معرفت و رسول صفت در طریق. خاطره را سنگی در مقابل دیدگان است از باب ظهور و حضور که غرورش خوانند؛ آری این شیطان سنگ چشم کویر دل خاکستر فکر. همین؛ که مانع است از زیبایی یاد و گرامی گشتن خاطره در ذهن نوع بشری که گذشته ی زیبا، راهی گردد در جهت آینده ی دور و روشن که کلیدی دارد در ید قدرت من و آن صبر است و سعی ایت و مجاهده در طریق کلوخ صفت شخصیت و راه صخره مانند ایمان که از در دنیا و خاک گذر خواهد کردن و به ملکوت اعلا ره نمون گردد در جهت ارشاد خداوندی که در این قلم حاضر است و تک تک کلمات را جلا داده و قلم را روشنی عنایت. ونوسک خاطره ات از من چیست؟ رنگین کالبد، سیاه دست، روشن چشم، سنگین پا، گران دل، ثقیل اندیشه، سوخته خاطر، قلمی در دست و دگر هیــــچ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ !!! می دانی مصخ را نه از در وجود که گشوده گشته از ازل به دفترم که تا منتهای دید تفکر تو؛ دستی عرق کرده و چشمی خیس است؟ دستم از باب شیرینی و ماده ی خوش بو تهی بوده از در وجود، دارایی من؛ تفکر سوخته به غم و قلب پاره از درد مرد بودن است، که نه اصل ماترک خوانندش و نه از باب معامله بهائی داراست که خراجی باشد در تماشای نگاه تو. بهای بودن در کنار ستاره و هم رقص شدن به دریا و دوختن نگاه در خورشید و هم کلام شدن به ونــــــــــــوس، نه پول است نه مقام و نه قلم و اندیشه، همین جان کم بهائی ست که نیمی را سپری و نیمی را از پیش واگذار نمودم. ونوسک من جامه ام از جنس رویاست و پاپوشم از الیاف خاطره. مرا بهائی نیست، دریـــاب. دریاب که؛ همان پاپوش بافته ام از خاطره ای رقم خورده در جوار دیوار قبری رفته در تاریخ و درختی استوار بر فرازش و من و نگارا، تکیه بر سایه و چشم من به خاک و آهوی نگار تاخته بر بالین ما که سخت و بس گران لحظه بود از باب تحمل که چه شیرین گذشت ویادی ماند از بادبزنی چوبی در قلبم و گرمای دستی که شریکش را چوبی دیدم و نفرت جاری. می دانی زندگانی را جمع آورده ایم در خاطره و روزمان به ایام کهن درگذر آمده که؛ (( یادت هست فلان سال را در فلان روز که چه بهایی دادیم برای خندیدن؟؟)). زندگی را آورده اند تنها در یاد گذشته و چه گریستن ها که برای برخی و بسا شادی از برای بعضی دیگر. آیـــنـــده کجــــــاســت؟؟؟ نه این که در باب گذشته و تجارب زمان دوخته نقل مذموم باشد، که زندگانی را بهایی سنگین است اگر هر روزمان را خاطرات گذشته اشباع کند و مانع آید برای فراغ بال عمل و ید یادنگار. ----------------------------------------------------------------------------------------- سفری داشتم از جنس زیارت و از گرمای عشق. ونوس من این کهن دیار را گره زدم به بند گیسویت و قانون گره زدن عشق در سرای اسارت. ونوس من دیدم که قناتی در دل کویر، این تشنه سرزمین، این دریای روشن از ستاره، این سپید موی، دیدم که مردمانی که بوته ی عشق را به دست تلاش از زمین کنده و در تنور خون دل گداخته و نانی ساخته از باب معرفت که کودک یتیم دست خورده، باشد که از برای ایمانی بیابانی که حرمتش را شرف قسم آورده به آب جاری قنات. ونوس می دانی قنات کویر من، آب ش از جنس مهربانی ست و می ریزد به مزارع دوستی و آب یاری می کند بوته ی آگاهی و بارور می سازد درخت فکر را که میوه ای دارد تلخ و آن هم حقیقت است که تخمش خود باوری می نماید از دل. برای هم میثاق گشتن با ستاره و تجدید عهد بر خورشید، سینه زنان به حال مردم؛ به دماوند آمدم، آن که سپید است از خون آرش و سنگین است از قدوم فریدون و خشم آگین آمده از ظلم ضحاک که تمامی ندارد تا امروز. ونوسک گویا هر عصری را ضحاکی ست از باب عمل برای مردم، که امروز مغزمان را فکر کرده و اندیشه را بلعیده که زنده ماند و استوار برقرار؛ کاش ما هم گوسفندی داشتیم که مغزش........، نکند ما خود، ما خود همان گوسفندیم؟؟؟؟!! یادت باشد که حقیقت تلخ است از در باور. زنجیر تعهد بریدم و حافظ را بر پیشانی بوسه زدم و سعدی را بیتی خواندم از سهراب که شفای حالش باشد و عرفان را شناسد از نوع ۲۱ قرن. و آمدم و ره منزل نمودم و پایم سخت به دویدن به سویت مشغول که سختی را پس درب سرای گذارده و چشمی باز و قلبی آکنده از یادت و دستی،دستی........دستی تهی از هدیه به آغوشت کشاندم به عشق. می دانی تمام سفرم عطر یاس روسری تو مرا در نوازش بود؟؟ می دانی به وقت صباح و در سفر، یاد چشمت نخستین منظره ی هر صبح بود؟! آگاهی که شب هنگام، به وقت آرامش، خاطر دستان تو لالایی ام بود در آغوش باد؟! می دانی تو در کنار من بودی با آن که منزل گاه و سرایت جایگاه بود؟! پ.ن: شاید کسی متوجه معنای ذات این پست نگردد که کنایه بود از باب فهم ونوس؛ پوزشم جاری ازین بابت. پ.ن: سفر خاطری گران دارد در گنجینه ی یادها. پ.ن: خدایت شکر! پ.ن: عذر تأخیر............
مردان کور به دنیا، دل آغشته ساخته به
دست مهر که آمده تا به دهان زمین افول. زنان بکارت را آورده در پیشگاه
مقدس خورشید صبر، که سقفی ست بر سرخانه اش از مهر و ایمان و دیوارش را عشق
گرفته در بغل. دختران را عمل آمده در کوشیدن و گران مایه خاطر شدن از
دلبری و عشوه به سبک ماه برای درختان که سبزی شان قامت بهار ماند و ترنم
عطرشان باغچه ی سر رفته ی نرگس در جنگ یاس را در خاطر گرامی کند که مشام
را توان استقامتش نبود در رویا. پسرانش؛ پسران را کوشش در گرد آوردن فرشته
و ذخیره ی آن برای زمستان بی فرشتگی ست که گران یافت همی شود و چه نیک
خاطر است از برای نجات مردم از تشنگی.پسران را چشمان در بالای سر
نیـــــــــــــست، ایشان را سر واژگون آمدست گویا که افواه در جای چشم
آرامش یافته و چشم ها را سقف چانه آورده و نیک زمین گیر کرده بر زیر بینی
شان. پسرهاشان گوش را گاهی شنونده و گاهی خاموش دارند؛ که نه ارزش شنودن
در همه چیز یافت شود. پسرهاشان جامه ای از جنس نگاه برتن دارند، کلاهی
آمده بر سر؛ تارش از عرفان و پودش از شعر. پاپوش را جنس از گیسوی معشوقگان
رفته در تاریخ عشاق ساخته، که دیر گاهی ست یادشان آمده از اذهان ملت به
سوی قلب ها. کودکان، کودکان را بازی در فکر است و سپری اوقات به دست
اندازی آن، کودکان را آلت بازی؛ تفکر سیاستمداران ماند که چشم در پس سر
گمارده و راه رفته را نگریسته تنها و چشمی به پیش ندارد که گناه را سپید
پوشانیده اند. کودکان اهل تفکر اند و عمل را کوشیده به بازی و تلاش را
آورده بر سر سفره شان که با نان عرق و دوغ ایمان به پیکارش روانه گردند.
کودکان برهنه اند، که چشم آفتاب در روزشان حیا دارد وعفت را لوح کرده بر
سر هر دیوارخانه که چشم از خطا پ.شانیده به اخلاق، شب نیز سیره ی
مـــــــاه را در باور دیده که چشمش مأمن مسافر است و گواه یتیم و همدرد
بی یاور و هم کیش مـــن. منزل گاهها را جنس گل شب بو کرده به نیک صفتی قناری. خاک را آورده اند از تپه ی محبت که آن سوی پرچین خــــداست، خشت را ساخته از رس نرگس و مرد گردانیده از کوره ی سختی؛ و چه کوره ایست و نیک آزمونی، عمری دوام را به ضمانت نگاه علف در باور آورد. سنگ فرش کوچه ها را آورده اند از دیاری دور، که سنگ دل اغیار است و به گران مایگی آواز بلبل معامله می کنند و چه آسان می فروشند که نه انگار دلی بوده از عنایت و لطف خدا، و این دل را چه خوش است گام برداشتن که صدای نعل اسب آید به زیر قدوم؛ نه مانند اسب ضحاک و افراسیاب که قدوم همین فرهاد که در پس کوههای یاد و خاطره ی من و تو خفته ست، و چه آرامشی دارد دست اندر دست روشن سیرتان بنهادن در آنسوی کــــوی که مستت کند از صدای تار و سه تار فرش سنگ دل. ونوسک می دانستی خاک روستا، بوی انسان می دهد؟!!! * بارانش همدلی می بارد و شب ها عطر سلام جاری ست به کوچه های دوستی و سلامتی و مستی. می خانه تنها به روی کودکان گشوده باب، که ایشان لوح شان پاک است و چشمشان بسته، باشد که همواره بمانند بدین سیرت. ونوس کوچه های روستا را نشان از دریا بینی، آرامش را وام ستانده از چشم آهو و نیک پروری را خریده از بقال با ایمان که شرف را به هدیه آورده و ایمان را می فروخت به بهایی اندک و آدمیت را رایگان می داد به دو چشم. می دانی الاغ هاشان ینجه را با اشک تناول می کردند و گاوهاشان روزه بودند به دست قادر خدا؟!!! کبوتران دانه را به سگ داده و روشنی ستانده به ضمیمه ی کاغذ های نامه گردانیده، رفته تا قیامت بالا و داده به دست خدا که خط نامه از دل آمده و پاکی صورت و صداقت سیرت را تشریح کرده به نگاه. ونوس روستا خاکی ست، و چه حالی دارد لحظه ی بارانی شدن، قطرات اشک آسمان که گریستن را طریق تسکین بر دل یتیم می بیند، در گلاویز شدن با خــــــــــاک، پیروز از نبردگاه آمده و پشت خاک را مالیده و به حالش سخت گریستند که خیس شد و توان استادنش نبود. ونوسک روستا بوی خاک می دهد، خاکش بوی عجیبی دارد؛ عطر یاسم را دزدیده به رخصت. ونوس می دانی هم بستر مردان روستا ستارگان آسمان اند و هم آغوش زنان درختان خــشک؟!!! درختانی که بارور می شوند و نیک ارزشی نهفته در ثمرشان. زن هاشان آبستن شوند و گل لاله آورند به دنیا که حاجتی باشد برای باغچه که روشنی را وام دار است و در تفکر ادای دین باشد همواره. پ.ن: ونوسم روستا را گرامی دار که منتظری را انتظارت گران است. پ.ن: دستت را بده تا که خاکی شویم!!! پ.ن: کاش باهم می رفتیم. *: شریعتی: همه بشر اند، اما بعضی انسان اند.
نه شادم، نه سرخوشم؛ باده ام به خواب هجران سوخته در اندوه فراغت. جام از می تهی و دستم خشکیده از آب اشک به گونه ی کویر اندودم که خاک سیاهش را ماتم ستاره توان تقابل نیست. آب دیده رنگ کالبد را آورده که کبود گردانیده به عزا. شب بود و ستارگان در مجمع و معمور و امنیت پیششان و شادی طریق شان و طرب عیش شان؛ من اما، چشم در پس جاده ی سبز درخت آلود و نگاه گرمت دوخته و توان استادن را بریده و بر زانو شکسته شدم و دست را به آسیاب قوت آورده به تحت چانه که قدمگاهت را نظاره باشم به گاه رفتنت. ماه به اشکم درافتاده به پای که دیر هنگامی نخواهد شدن به سفر، خاطرت آرام که امن است آغوش نیلی پدر، مجموع باش که گرم است حرف مادرم از باب نصیحت که آمده به گوش ذهنم و آورده به فکرم و ره نجات که گرمای محبتت را جاری ساز به آبادانی کویر باور ناآدمی زادان. ونوسک تو چه کردی در باورم که گاه نبودت، قلمم خشک آید و نگاهم کویر و اشک مقدس و دستم در زلزله ی نگاهت افسون زده و چشمم به راه سبز عشق اندود، دوخته که گامت سپید باد. تنها فکرم به جوشش فوران شد که تو را در خاطر آورده و یادت را یاری دستم و نگاهت را کسالت عمرم به درمان آمد. ونوس به مادام رفتنت به کــــــــــــــوه، خواب از چشمم گریخته و فکر از ذهنم باز نشده که؛ ناگاه حیال آسمانی شدن در چشمت باشد. ونوس؛ من که بی تو ماتم دنیا را تحمل کنم، من که با تو طرب ساز عالمم، عشقت به کنگره عرش برده ام به نــــــــور، یادت زنگوله ساخته ام به گرده ی آسمان، نامت صدف گشته ام به دریای عشق، نگاهت، آفتاب بخشیده ام به مهر، گیسوانت را پل ساخته ام به دماوند. ونوس دوری ات را توان تحمل نیستم از باب آسایش دهان، من نور چشمم به آسمان صدای تو دوخته آمده که بانگ ت سر گلدسته ی یادم آمده از طنین محبت بالا، که به آواز نگاهت بسازد سازی عالم گیر که آسمان را مبتلا آید به سکون. قلمم خشک آمده، بـــــازای؛ دستم به زیر چانه و پایم به خاک و قامت آمده به زانو و چشمم خفته به خاک و ذهنم فواره ی صورتت و فکرم زاری زنان به گامت که بازگردی. انتظارت بسی گران آمده در توان. قلمم خشک است؛ بـــــــــازای پ.ن: الان می فهمم وقتی من نیستم چی می کشی ! پ.ن: کاشکی خیلی زود برگردی! پ.ن: خیلی خودخواه شدم؟ پ.ن: از این پست متنفرم ونـــــــوس !
ز چشمان و از سمت آسمان بوی مستی مشام را در نوازش آمده و روح را در فضای تلطیف سرگردان نموده، چشمان را دوخته به گیسوانت و دستان را بلند ساخته به روحت، به گشایشی و فرج حاصل آید ونوس! مستم از باده ی خستگی دست، سرخوشم از معرفت کوه به سایه افکندن برای دشت صبور، شادم از پاکی دریا و نجابت ماه، مجنون از دو دیده ی بارانی که سیل روانش آمده از دماوند به پائین و جاری گشته به دامانم و خاک وجود را در جهت آسمانی گشتن شسته به خلیج که سرچشمه؛ آسمان صفت می نماید از رخ و معرفت. ونوسک من می پرستم دوستی را، عشق را منزل کرده ام به نور دیده، گذشت را جایگاه گردانیده ام به دل در آغوش تو، خدا را همراه کرده ام از برای بازی و مستی در راه پیمودن به پله ی ماه. ونوس ماه دور نیست. دستت را به آسمان بگشا، میان پنجه در آورش به رویا، بشوید به اشک دل و معرفت فکر، وزنی ندارد در مقام قیاس با عشق تو؛ مهربان ! من آب خلیج را به دست کتاب، به قلم عشق، به نگاه خسته، به روح پیر، به چشم بسته، به دوری گزیدن از منطق، به عشق آسمان، به یاد تو در اذهان بوته ی های خشکیده، من آب خلیج را به دو دست پیرم؛ جاری ساختم به قلب کویر، من آسمان کویر را به شب تابی ستاره اجبار نمودم ونوس! به روی سجاده لوت سجده بردم به خدا صفتی دماوند، به عظمت نگاه البرز، به خون جاری آرش بیدار بر فرازش، به همت فریدون بیدار و پاک کاوه ی ایمان صفت، ونوس من بیاد آوردم جان آرش را در کف کمان، زهر خون ضحاک خاک صفت را به چشم دل، من سجده بردم بر جنگل خدا، آنجا که با نگاه چشم؛ خدا پیداست، معرفت و بصیرت را نه چندان یاری. ونوس من سجده بردم بر چادر سپید مسلک دماوند به نجابت هزاران ساله، به صلابت مرد صفت. ونوس من گیسوان دختر جنگل ها را گره زدم به تمنا، قسم دادم به دریا، رجحان دادم به طریقت عرفان و مسلک اهورا؛ که راه بگشاید و چشمش را به آب خلیج چنان پاکی زلالی بخشیدم که توان دیدنش نباشد دگر که مهر مرا چو رود بلعد و مانع جاری شدن به چشمانت باشد. ونوس من گیسوان دختر جنگل را گره زدم و پلی ساختم از عشق؛ فرای دماوند تا به دست من در دریا؛ آغوش من باز است، منزلم دریا؛ گرم وجودت آید روزگاری، دست من، قلم؛ جوشد به نگاه آفتابت شبی، سقف من آسمان؛ درخشان شود از وجودت لحظه ای. سرخوشم، مستم، شادم. ونوس دوش دگر بار سماع را در جانب عزیزم دریا ادا نموده؛ به تذکر ماه و فرمان هیئت ستارگان و نظارت پروین. دوش ماهیان به رقص آمده و جان مرا به خویشتن باز آورده که ای کاش نمی نمودند و فراغ روح به دریا زندگی را سپید آمده به عشق. ونوس تو میان امواج چه می کردی که صدایت را زلزله بر اندامم و نگاهت را مسخ توانم دادی؟!!! سرخوشم،مستم، شادم؛ ((مستم و طریق خانه دانم زیرا که نه مست از فسادم))* عالمی ست عوالم مستی و روزی ست سرخوش سپری نمودن به آفتاب، کاش همیشه مست باشم از نگاه، دریای افسار گسیخته، محبت رام نشده، آسمان پاره شده، جنگل بافته شده، کویر ساخته شده، مصخ سرمست شده. پ.ن: چشمان خسته ست! *: بیت از حضرت مولانا ست
کوهی ست در برابر دیدگان و دستم به فکرش بند چه؛
توان نگاهم به دیده اش نیست.نگویم متانت دریا وام دار قدم سخت فشرده اش است، که مقایسه
امری عبث نموده در مکتب.رود جاری افکار نیک زندگی به دیده ی خانه را توان جریانش هست.نور
دیده و هدایت چراغ خاموش زندگی را در عمل آورده به تفکر و عمل که نامش پایدار. دستم به گرمای دست پدر آمده تا بدینجا ونوسک. نگاه جاری و دریایی، اوج قله و سبزی زندگانی را ارمغان آورده یک حضور اوی چه شد به نام خواندمت ستاره؟ بی شرمی نبود؟ ونوسک می دانی اندیشه مردانگی را در پس آتش کوه به مهمان فلک آمده نگاشته اند؟ دیده ی روان مردی به دره ی سیاه شک قلبت را درد نیاورده به نومیدی؟ چه شد که باید؛ پس هر درخت سبز سرو، نام بلندت روان باشد پدر؟ مگر چه کردی که روحت آوازه خوان دربار مقرب الهی آمده به ایمان؟ پدر تو از کدامین طایفه ای که اینگونه همه مرید تو آمده اند به امید در پس کوی فکرت؟ پدر چه شد که تمام عالم را فرزند آمد از در رنج مسئولیت تورا؟ پدر چرا تو باید به رزم گاه ضحاک صفت زندگانی ره سپار باشی و من به بازی در آغوش مأمن مآب تو آسوده به خواب؟ پدر مگر مجرم دهر بوده ای که اینگونه نیلوفری را یدک می کشی به چشم؟ پدر گناه تو چیست که غم گسار دستان من آمده ای در وجود مکتب؟ فکرم به درد آمده و قلم آب دیده روان کرده و قلبم به طپش ایستاده و نگاهم به قامت استوار توست! تو چه کرده ای که من به تو محتاجم و به مادر نیازمند وابسته و به ستاره مبتلا؟ پدر من عشق پیاده را ستاندم از دست تو به لبخند. پدر جویبار ذهنم و مزرعه ی فکرم به تمنای دریای تو آمدست از ازل. ستاره می دانستی هرکسی را نه شایسته ی نام پدر است؟ ستاره پدر به بلندای خداست از در تقدس. ستاره می دانی پدر دریا را در قلب خویش جاری ساخته و کوه را به پشت آویخته و کوله ی افکار در بقل گرفته و امید را آغوش؛ خانه ساخته و رنج را به جنگ، شکست داده و در راه زندگی به پیش است؟ ستاره می دانی آنچه تو را در باور و فکر نیست در اندیشه آزار پدر است؟ ونوس می دانی تفکر مردانه کمر شکن می نماید چه رسد مرد بودن؟ پدر من دیده ام تو هم صحبت مادری و هم بازی و کودکی و هم قدم من ! پدر می دانم یک لحظه ی امن در اندیشه ات غریب آمده و سرخی چشمت را به آب ایمان سپید نمایانده ای. پدر می دانی که پایم بست ست و دستم خسته و دهانم بسته، پدر من زبانم جاری ست به دستت، به پایت، به ذهنت، پدر من دیده ام تو که ای. پدر آرزویم دیدن قلب توست به خواب؛ که در واقع توانم نیست. دستم به سویت دراز آمده که درآید به تو، شاید ریسمانی باشد؛ یکسرش را آن من. پدر می خواهم روزی تو باشم، تو؛ تا خدا..........................! ونوسک؛ چراغ قلبم روشن آمده به نور دیده ات که قلم را جوهر فشانده ای و لبم را سرخ نمودی و فکر را غسل آمدی و عمل را جاری نمودی و زندگی را ساختی و روشنایی آوردی. پ.ن: تقدیم به پدرم به یاد نافرمانی ها و نافرزند بودن ها....................... پ.ن: هیچ گاه آرزویم در مکان پدر بودن نیست. پ.ن: پدر اشک قلبت را جاری کن به دریا که نه من بینم و نه اوی. پ.ن: ستاره روزی پدر بودن را بپرس. پ.ن: این اشک است؛ جاری برای پس پرده بودنت پدر، برای ندیدن ها، برای همه ی حرف ها، برای قلم ها، برای پاها، فکرها،برای دستم.برای دست سپیدت پدر، برای قلب کبودت، برای فکر زیبایت. پ.ن: تقدیم به یکایک مردان مردانه اندیش!
آسمان دلخور و من شرمگین و افسوس در دستم و چشمم به شرم خفته بر خاک و ستاره باران اشک روان داشته و دل من کبود گشته. آسمان از زبان به فریاد آمد که ای کاش زود تر آمده بود. خجلم شرمگینم کاش طلب پوزش تنها در کلامم نباشد. پ.ن: بازم توی حرف زدن زیاده روی کردم! پ.ن: بازم یه موضوع رو زیادی بزرگ کردم! پ.ن: بازم مقصر اصلی من بودم! پ.ن: بازم....................... پ.ن: حس دپرسی دارم ستاره !
سلام روشنایی قلب چشم! در خاطرم نقشی از این سبک نامه نیست ستاره! در انتهای گفتار و زوال کلام و کویر دهان، سلام را جاری می نمودم به چشمانت.دلیلی ست مستحکم در پس این عمل که استواری جبل کشیده است پیش. میان رنگ بازی و رقص تو، آن چنانم خود بی خودی حاصل است که سماع را جایگاهی در اثنایش نیست. ستاره جلای نگاه توست که قلم را به حرکت آورده و ذهن را جاری نموده در دریا. دریا........... دریا........ ! به صدای نبض موج، به بلندای روح قناری، به نازکی دل شاپرک، به لطافت برگ دریا، به انعکاس زیبای عشق؛ دریا جاری ست. دریا را غسل، عمل در کار است؛ آدمیان را غسل نگاه. دریا آرامش نگاهی ست که غزال هدیه ستانده از خدایش. دریا خشم آفتاب است بر قطره ی شبنم. دریا عمق عشق ستاره ست ! ستاره دوش به وقت آمدنت در خاطر و نقش انگاشتنت بر دیده، دریا را در آغوش داشتم و معاشقه ای رویایی. به وقت سماع، یاری نمود به دل و دست و چه زیبا منظره ای، جاودانه، دستان به گیسوان دریا و روبه آسمان، روبه تو.... ! جاودانی بود. ندانستم تا به کی بودم مستدردریا را توان غسل روح است به عمل. دریا پاکی چشم حباب است. دریا روشنی بال پروانه ست. دریا آئینه ی رخ نمای توست ستاره. دریا شوینده ی غبار است از چشم. بینش روشن وجدان سپید است.دریا آرامش خداست. دریا زلالی نگاه دخترکی بی یار است. دریا اشک دیده ی مادری بی فرزند،پروانه ای بی شمع. دریا جوهر خط عشق است در نامه برای معشوق. دریا یاور کوه است در استواری. دریا زیبایی رنگین کمان را وام دادست بدو. دریا معراج سبک چشمان است. دریا قدم گاه بزرگ دیدگان است. دریا راهی ست کوتاه تا به آســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمان. در پس دریا خـــدا ایستاده ست. در پس دریـــــــــــــــا مطلق زیبای ست چون دریا. دریا شوینده ی زهر چشم است و دل به مهربانی و محبت ستاره. دریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا .................................. !!!!!!!!!!!!!!!!!! جالب بود آســــــــمانی، سخن را نام تو در آغاز بود و به زلالی دریا در پیش شد و باز به بلندای کلام مختوم گشت. دلم تنگ آمده از غبار برگ یــــــــاس و بی عفتی قناری و جهالت کبوتر. ستاره می دانی گــــاه هوس کندن و تا پیش تو آمدن در سر است ؟! چه کنم با خاک آلودگی ام ؟ اهل زمین ام و دلم را ربودی به آســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمان. ستاره من عشقت را به بلندای البرز کوه برده و جاری ساختم به خزر. ستاره دست هم به فریاد آمده تا نام تورا نویسد،در گلویم جاودانی و بر قلمم استوار؛ مهربان. پ.ن: کاش آهنگ دریا وجودمان را غسل باشد. پ.ن: روح را رها کنیم که دریایی باشد. پ.ن: چه می شد همه جا و همه کس دریا داشتند؟!!!! پ.ن: خدایا به دریایی شدن، حریصمان کن نه به ....................... پ.ن: ماه و ستاره در دریا زلال تر می نماید.
در
مراحل گذار جامعه بشری از بربریت به سوی تمدن و انسانی زیستن،عواملی چند دخیل بوده
و تأثیری ژرف و غیر قابل انکار بر جای گذارده است! به صورتی که اگر این عوامل موثر
حضور نداشته شاید اکنون جوامع بسیار در وضع نازل تری بسر می بردند. آنچه
در تاریخ گواه آغاز تمدن و سکنا گزیدن آدمی را می دهد،آغاز به کار انسان و تعهد وی
در قبال زمین و ساکن گردیدن در نواحی قابل اشتغال و تعلق جستن به کار و شروع
کشاورزی است. در روزگاری که مردان قبیله برای گذران زندگی و ادامه آن به صحت،به
شکار و عمل آوری خوراک از طریق غارت طبیعت می پرداختند،زنان که از همان آغاز در
منزل گاهها ساکن بوده،به ابداع فن کشت و کشاورزی اقدان نمودند. همان
گونه که در بیان شد،مورخین،آغاز تمدن بشری را شروع به کار وی به کشاورزی دانسته و
این مهم را زنان در وجود آورده و مکشوف ساختند. به تدریج و با رونق حاصله و گذشت
قرون از پی هم،وضع متحول گردید.بسط توسعه جوامع بشر آغاز و حرکت بسوی پیشرفت به
شدت سرعت گرفته. حاصل شهری شدن و ازدیاد نفرات . در وجود گشتن صنعت،تخصصی شدن
مشاغل و کارهاست. مشاغل از خانه های و کارگاههای کو چک بریده و به کارخانه ها و در
دست ردان روبه عمل نهاده است. زنان
چه شدند؟ رسمیت یافتن آئین های وحدانی و الهی این نوید را به ارمغان آورد که عدالت
به معنای واقع و برقرار گشتن مساوات در امور و شایستگی سالاری؛ جاری خواهد گشت. با
گذشت کوتاه زمانی از همه گیر شدن آئین های الهی و راه یافتن آئین و مفسرین
(متأسفانه مفسرین) در اذهان و تفکر مردم،به مانند همیشه این منفعت طلبان بودند که
برداشت و تفسیر کیش را بر منفعت و مصالح خود گمارده و برای رضایت دست و خاطر
خویشتن به مانند گذشتگان در تاریخشان،عمل نمودند. از جمله یزرگ ترین خیانات ایشان
به روند روبه توسعه تمدن و سرعت حرکت رو به تعالی،منزل نشان کردن زنان؛ این قشر
پویای در تاریخ بوده. با
بهانه قرار دادن ضعیف الکالبد بودن و ظریف النگار بودن ایشان،آن ها را از صحنه
شلوغ جوامع پس رانده و به بهانه ی احترام و منزلت در منزل ها محبوس نمودند. سالیان دراز این اندیشه که نا توان اند این
قشر، نه تنها بر افکار مردان تأثیر گذارده
و نهادینه شده،که بر خود زنان نیز درونی گشته و ایشان را باور سخت آمده که در
مکانی فروتر بسر می برند. در نگاهی گذرا
به تاریخ تکامل جامعه بشری تا دیروز، شاهدیم که تنها: در دوره صنعتی شدن که تعداد
مشاغل کاهش یافته و کار محبوس در کارخانه آمده و نیروی کار ارزان و همه
گیــــــــر،زنان نیز بنا به ضرورت به مشاغل اشتغال یافتند. دیگر؛ در ادوار دو جنگ بین الملل؛ شاهد آنیم که
در غیاب مردان که به لباس قاتل و مقتول درآمده،جوامع نابشر پرور آن روز برای
گرداندن این چرخ، به نیروی این قشر عظیم و محروم محتاج گشته که زیبا نیز با اخراج
همه ی ایشان پس از جنگ، پاسخ دادند اعمالشان را. و
ازدیاد آگاهی و دانش و انسان و گسترش علم، و مشخص آمدن دروغ، در بعضی تفاسیر و برداشت
ها، ایشان به پا خاسته و برای احقاق حقوق خویش؛ دستان را بالا و چشمان را باز نگه
داشتند. متأسفانه
با برخورد سطحی و ناآگاه قشری کوچک اما بانفوذ،این صداها به افراط کشیده آمده و
کارآمدی خویش را از دست دادند. در
ایران زمین خویش،با ان تاریخ سرخ؛ به خون انسان وانسانیت، شاهد چیزی فراتر و فروتر
از این رویداد نیستیم. به مادامی که خود زنان چشم ها را باز کرده و دستان را بالا
نگه داشتند،موفق به کسب جایگاه آمده و نقشی در جامعه یافتند. شیوع این روند را از
مشروطیت شاهدیم. که پابه پای مردان در حرکت جامعه سهم و نقش داشتند. در انقلاب
1979 نیز تأثیر ایشان غیر قابل انکار است و اما، و اما باز تفسیر نابجا و غلط و
مغرض مآبانه از یک دین و مذهب خدایی،باعث آمد که ایشان را در؛ به روی اجتماع بسته
آید. تا
مادام سکوت و رأی به مقبولیت محرومیت از جانب ایشان، وضعیت به منوال گذشته در
سرتاسر گیتی ادامه خواهد داشت. حال شاهد گسترش دانش و آگاهی و بینش در میان
ایشانیم؛ که جای بسی خرسندیست؛ تلاش برای کسب مجدد مکان خویشـــــــــــــتن !!! - دخترم
یادت باشد؛ تا مادام سکوت و بستن چشم وضع همین است و همان. هرجا دستاوردی حاصل
آمده حال تورا،عمل مادرت در دیروز است.امروز تو بکوش که فرزندت در فردا آسوده تر
از تو، و فرزندش آرامش یافته تر از اوی. -
دخترم کارهای بزرگ، اراده های بزرگ و اعمال بزرگ و صبر بزرگ را طلب می کند. -
دخترم در راه آزاد شدن از تفکر مهجور آگاه باش، دستان زیبایت به آسمان و چشمانت به
خورشید باشد.
پ.ن:
کاش تاریخ را گران ترین دوست می داشتیم در زندگی ! پ.ن:
غرور را برای عدالت و مساوات می باید درهم شکست. پ.ن:خدایا
بزرگان علم ده و زنان را حلم !!! پ.ن:
پروردگارا؛ یادمان آور که تعدد زوجات بنابر شرایط مختص و افراد خاص است. پ.ن:
خداوندا؛ یادآور باش که چیزی به عنوان ازدواج موقت وجود ندارد و تبلیغ سوئی بیش
نیست. پ.ن: روزت مبارک ستاره !!!!
ماهیان
را خیالی خام مبهوت آمده؛ نا اهلان عشق موطن خود،دریا را فراموش نموده و در حلقه
خویش رنگ رخ نگاری زهره جبین را در عبادتند. گرد
آمده بر طریق عرفان و سلوک سماع ! رخ ماه
را از آسمان کشانده تا به عمق معشوق راستین؛ دریا. به حلقه مست اند و به رقص
دست.عشق ماه زیبا را ترجیح بر کهن مهر. شب را تا به صبح به سماع و غزل و می و مطرب
تا به خدا. صبح
است؛ سپیده خوش درشدی. ماهیان به مادام غفلت نگزیده و سر نتابانیده؛ قمر را در
میان دل به عشق گرفته و بر دیدگانشان اشک سیاه روان به یأس. چه گشت
؟ ماهم کو ؟ نگار کجاست ؟ عشقمان چه شد؟ مهرش را چه
کنیم؟ حلقه
مریدان در غفلت حضور پر فروز آفتاب دیدگان را شستند که دل پاک آید؛ شاید ! . . . . دریا،پاک دل و زلال مهر و مقدس نگاه، ماهیان را
با عشق دروغینشان در آغوش آورده که یاری نیست. بزرگ منش تمام طول حلقه زدن ایشان بر گرد دیبا ماه، در آغوش داشت ست، چه
عاشق پیشه ماند در ازل وجود. ستاره
مهرت از ازل در دل نبودست، اما به غایت زوال در خواهد ماند اکنون. پ.ن:
کاش یک بار عاشق شویم. پ.ن:
به ابدیت دل نبندیم نه به زیبا جبین ! پ.ن:
ستاره در حلقه مرید و مراد،سردی نگاهم به گرمی دستم منقسم گشته؛که مهرت جاوید
ماند. پ.ن:
کاش بگویی که پوزشم را پذیرایی آسمانی !!
من عاقبت یاد گرفتم که در صف بلند اتوبوس خمیازه ام را چنان پنهان کنم که به نفرت از شرایط موجود،متهمم نکنند. من عاقبت یاد گرفتم در کلاس های درسم برای بچه های خوب و حرف شنو یک ساعت تمام چنان حرف بزنم که انگار هیچ چیز نگفته ام. من عاقبت یادگرفتم به پاسبان هایی که باطوم به دست دارند چنان لبخند بزنم که گویی از خودشانم وبه افسران پلیس چنان با احترام نگاه کنم که انگار از سه جنگ پیاپی،پیروزمندانه بازگشته اند. و در مقاله هایم از مشکل عظیم و غول آسای کمبود تخم مرغ در دو سه روز اخیر و کمبود اساسی لیمو ترش و گردو و لوبیاچیتی و شیر خشک بوی و امثال اینها ....... چنان سخن بگویم که شهری بر بی گناهی من گواهی دهد. من عاقبت یاد گرفتم به گلها دست نزنم نزدیک لانه ی زنبورها نروم گوش گربه را نکشم دم سگ را لگد نکنم دستم را به طرف آتش نبرم چشمم را به دور دست ها ندوزم و عاقبت عکس لرزان خودم را توی رودخانه تاریخ نبینم. من عاقبت یاد گرفتم بیصدا و با لبخندی نمکین گریه کنم...... من،همه ی اینها را عاقبت یاد گرفتم و چقدر هم سخت بود یاد گرفتن همه ی اینها اما،هرگز،هرگز،هرگز یاد نگرفتم وقتی در خانه هستم زیر لب نگویم:((مرده شوی این اوضاع و زندگی را ببرد!)) گرچه مکرر و مرتب به بچه هایم می گویم: مباد این حرف را توی مدرسه بزنید! پدرتان بیچاره می شود. ................... نادر ابراهیمی.........خدایش رحمت کناد........ پ.ن: دنبال یه بهونه می گردم که فقط گریه کنم،یه دریا اشک دارم..... !!!
برنامه ها و اشتغالات ذهن و دستم زیاد گردیده و اما خاطر همچنان مجموع!!!!! گلایه ها مزید گشته و خاطر یاران حزین !!!!! ونوس افسرده خاطر می نماید و اعمال مصخ مزید بر دلتنگی و رنجش دیدگان است!!!!! بر عهد که با محمود بسته پایبند نبوده و ایشان چشمان را به ما نگهداشته اند!!!!!! چشمان شهلا در انتظار فرزندیست ناخلف که اعمال را به ید صغیر خویش انجام دهد که در خانه ای محدود محصور مانده!!!!!! علی مانده بی یار،که فرزند را در غربت بس اندوهیست؛نیست اینچنین علی جان،آسوده شوی ای کاش!!!!!! امتحانات دانشگاه بر دل ننشیند چرا که با مکتب فکری و عملی مصخ در تضاد اند!!!!!!! نمود فرهنگ محدودیت گاه امید مصخ را به زنده نگاهداشتن افکار و وجود زیبایی ها تقلیل دهد!!!!!!! اعمال اوقات را مشتغل ساخته و ذهن را به نگارش منفعل!!!!!!! برخی دوستان بواسطه محبت کثیرم بدایشان،یارای درک حب مردم نیست و به نظر دلگیر آید!!!!!!! پ.ن : خدایم را می خواهم نه خدای اغیار را . پ.ن: ستاره میانجگری کن که تو قریبی او را، دلم آتش گرفت از عذاب . . . . پ.ن: کاش این دیار را دریایی می بود به غسل چشم و دل و گام .
شب است و ستارگان گرد شعله ماه به جمع،غزل خوان آمده اند و در خاطر،خورشید روشن را آوره و از هستی خویش در گریزند.آسمان تو را چه شدست که چون آدمیان از خویشتن خدایی خود در گریز و از برای فردایی که کس نداند خود را پنهان کرده و زیبایی کاذب را پیشه نمودی؟ آسمان به گیسوان پروینت قسم که زیبایی !!! تورا نه نیازی به خودنماییست نه حاجتی به جلب نظر،تو بار خویشتن را به قلبم بستی و ربودی و مکانش را آب زدی به پاکی روز نخستش نمودی ! آسمان این را بپوشان از چشم که این عمل خاکیان نه برای چشم غزل خوان توست،خود باش،زمینیان را خاطر گران آمدسد لابد که خویشتن را گذارده و خود را به بلندای قله شرف مصنوع رسانده اند. تو مشو اینچنین.تو نهاد خدایی خویش را در خاطر سپار که حائلش مگردانی،چه گریخته ای و نقصی انوار وجودت را آغشته است. مادام که چشم را بستی،ضعف را رخ کشانده ای،چه نگرانی در خاطر آمده که اندیشه ات را توان نبرد با مشاهد نباشد،به خود اعتماد کسب کن که هرآنچه در دیده ات منقوش گردید را توان مسخ افکارت نباشد و تنها تجربه ای در ازدیاد ایمانت به خود باشد. پ.ن: ای کاش بیاموزم از آسمان پر ستاره .......!!!!!!!!!!!!!!!!
روزی به میان مرغزار اندیشه ی کهن،نشان از دوستی گرفتم که سالها بود از میان رفته و جامه دریده است.به مرداب خویش آمده و امید به همرهان نزدیک به دیده بستم،نه ایشان در اندیشه رهایی بودند و نه من در تعلق دوستی ایشان. - دوستی را نه برای پله گشتن در قدمگاه که برای دستی به یاری شدن تعهد کرده ام. - همراه را نه از برای همگامی که تعلق به هم فکری دوست دارم. - هم سخن را نه برای شنود که در فریاد زدین می پرستم. - خدا را نه برای جنت که برای دلم اگر عبادتی باشد. ستاره دوش بر مزار غم بار دلم به گریه و فاتحه به خفتن رفتم و خواب آشفته ی دریا امانم را درید و به آسمان پرستاره پناهم دادند. به هم نشینی عطارد و ونوس و گیسوی پروین خاموش گشتم و به خواب تسکین ره سپاری نمودم!
پ.ن: گاه به ضعفم،در شک کردن به عدالت در بهره مندی از دل و عقل پی می برم!
ستاره ملاقات شیرین است چون چشمان خیره و وحشی دخترکی از آن سوی. ستاره قلبم را توان نگاه در دریا نبود،سر خشک بود به زمین !!!!!!!!! در حسرت یک نگاه در نگاهم ستاره!
پ.ن: چقدر سخت است ملاقات بی کلام! پ.ن: و چه سختی گرانیست روز ملاقات پر ازدحام! پ.ن: و چه دردناک آلودست است که توان ملاقات کسی را که مدتهای مدید در انتظارش بودی را نداشته باشی!
ونوس
وجودم به تنگ آمده،چشمان سوخته! پایم را یارای متحمل گردیدن قلب متورمم نیست.فکر،آتش و چشمانم سوخته! دستم به لرزه درآمده،ستاره کجایی؟تحمل خویش در وجودم به اتمام رسیده و در اندیشه وجودی دیگر است! ستاره یارای رفتن محدود گشته و مسیر دویدن مسدود. ای کاش فارغ می گشتم از این خورنده روان! ستاره چرا نامه های ما با سلام آغاز نمی شود؟ سلام فرهنگ و عرف است،برآمده از عمل مردم.ستاره می دانستی مصخت* ضد فرهنگ است؟ تحمل چهارچوبش نیست،مرگ است او را محدودیت. ستاره عادات فرهنگی بشری زندان فکر است و عمل از برای مصخ. این فرهنگ و سنن است که اسیر چنگال بشر می بایست بود،نه آدمیت در دامش گرفتار! ستاره عادات راه را بر رفتن مسدود و آدمی را گرفتار دیوار آورده ! چه دلیلی دارد من به مانند اسلاف گام بردارم و سلام کنم؟ شاید مصخ به زندگی در یک کلبه چوبین در میان درختان خو کند،که گفته دیوانست؟مشکل کجاست اگر من چشم را(چشم را) بر دریا ترجیح دهم؟ چه عیب است اگر دخترم قهقهه زند ؟ ستاره چرا محدود باشیم؟ مگر نه اینکه اختیار سیر در ارض را داریم؟ چرا تا اتمام دهر در خواستگاه پدر بمانیم؟ ستاره چرا من نمی توانم گیرنده ی تصمیم باشم ؟ چرا دیگری را تسلط بر من باشد در زندگی و آینده،آنهم باالاجبار؟ چرا به اجبار نگاهم را به زمین دوزم ؟ من شیفته ی آسمانم! ستاره اگر روز نکاحم را باخبر نبودی متعجب مگرد،شاید من باشم و او تنها،خدا،دریا،صدای موج با رقص مرغ دریایی !!! ستاره چرا برای یک دوستی( دوستی؟!) از گل پاک تر و نازتر،عرف باید مجوز مرحمت فرمایند؟ چرا دیده الزام است در یک رابطه و افواه پلید عوام کلید وصال؟ می خواهم زندگی کنم! خدا را می خواهم! هست! دارم! (فریاد..........) خدا تو می دانی این حصار چه کردست با خلاقیت و نوآوری و ابتکار عمل در وجود؟! ستاره این فرهنگ،خدایمان را کهنه کرده که نسبت دهد به اقدام سلف در عمل بازو. من اکنونم نه دیروز، نیاکان که سلام برهم روا داشتند،شلاقش از آن من! ستاره نمی خواهم پسر باشم،ستاره دختر نمی خواهم باشم : من آدمم ! انسان، آزادم کنید! مذکر،مونث،مرد،زن : چه الفاظ متروکی ! انسانیت کجاست ؟ خدا چه رنگ است؟ چشم می بیند ؟ ستاره دستم را بگیر! داغم! سختم! خسته ام! چشمانم رو به زوال قدم می نهد! ستاره آتش گرفتم! از زمین می شد برید ای کاش! ستاره خدا سر شوخی دارد! فکرم بن بست آمده بس که کور شد. زندگی زهر گشته و مصموم بس که نوش دارو به خوردم دادند! سرم کوچک شده! ستاره روحم به مانند قلوه سنگ اسبق صیقل خورده در دل رود خروشان گشته ! آتش گرفتم، برگ سبز می طلبم ! ستاره قلبم سنگینی می کند به مانند دست غربم آنگاه که با سایه ی البرزم! کاش می شد رفت به هند،نگاهم خستست ! ستاره مصخ محدود به زمین سبز نیست،کویر زیباست،نمک عریان خاطر کند:زیباست، هوا غلتاند دستم را: زیباست،ستاره چشمک زند قلبم را:دیوانگی زیباست ! ستاره چرا به ضرورت انسان از منطق پیرو است ؟ به خدا دیوانگی زیباست ! مگر نه اینکه مجنون بی دل نه مجرم است نه گنه کار؟! ستاره کاش دیوانه بودم! دیگر نه پلیدی، نه نگاه زشتی،نه اعتصاب اعصاب، نه چشمان آهو در آنسوی البرز! نه خیال،نه منطق،نه فرهنگ (نه فرهنگ)،نه رویا،نه عادت،نه مردم! حالم خوب نیست : می دانم !!!!!!!! توهم متوجه شده ای که چرا به هنگام بدی حال نگارش نامه ملزم می شود برای تو؟! ستاره مرا یارای مسئول بودن نیست! ستاره من برگم در دل باد! آزادم،رهایم،بندی نمی خواهم ! آهنگ رحیل از تن آمده مسافر برخیز،خود را بر کف گذار،آزاد باش.این تویی ، اما فکر است و دل که باقی ماندست.آنچه گذشته،آه و اسف است بر حال امروز و دیروز گذار. خواب بس است،مدت های مدید که راحت نمودی،هم تن هم فکر را! مسافر (( خواب نوشین بامداد رحیل **** باز دارد پیاده را ز سبیل)) تو پیاده ایی،تندی پیشه کن! راهی که گام بر نهادش در کشیدی به پایان نزدیک کن،از خود درگذر،فکر را رها کن و تن به باد................ !
* : قید تملک ؟ پ.ن: نمی شد بی فریاد درد را گفت ! پ.ن: کاش به چشم دل بخوانی که ساده نبود !
- گاه از درست و صحیح انجام دادن کارها و مطابق قانون اخلاق رفتار نمودن خسته گشته ام! - گاه به مخیله چنین خطور می کند که اگر تقلب و نادرست انجام می دادم موفق تر بودم : دل را چه کنم؟!
پ.ن: گاهی اوقات به وجود درستی شک می کنم و تمایلم رو به تقلب پیش می ره،اما هنوزم که هنوزه قانونی و درست عمل می کنم. پ.ن: ای کاش هیچ موقع از درست عمل کردن نا امید نشم! پ.ن: قرن بیست و یک !!!!!!!!!!!
آسان به دست نیامده که آسان رود زکف ! مصخ واسه هر چیزی که داره جنگیده زحمت کشیده خون دل خورده پیر شده ...........!!!! از این به بعد هم : می جنگه جون میده خون دل می خوره و ..............
پ.ن: چشمانم باز باز است !!!!
چه فاجعه ایست در آن لحظه که یک مرد می گرید، فاجعه ست....... !
پ.ن: یه گوش می خوام واسه حرف زدن !
مگه من چقدر می تونم تحمل کنم ؟ مگر جنس من از فولاد است ؟ خدایا، یارای استادن ده که سخت نیازمندم!
پ.ن : حس می کنم دارم له می شم ! پ.ن : انگار همه چیز رو من باید تحمل کنم !
این تحلیل شخصی از جانب ونوس است که دراین پست گنجانده گردیده .
براستی اگر آدمی اندکی خوی انسانیت و کمال داشت هرگز به خود اجازه نمی داد که با زور بخواهد عقاید، ارزش ها، باورها و . . . دیگران را تحت الشعاع خویش قرار دهد. گلایه زیاد است از همه ی انسان هایی که کارشان چیزی نیست جز تحمیل و خوراکشان چیزی نیست جز خون دل دیگران ! و گلایه از همه انسان هاییست که تحت اجبار و زور همه چیزشان بر باد رفت. برای خاطر آبرو، نان، اصل و اصالت همه چیزشان هیچ شد. مگر نه اینکه قوه ی اختیار در نهاد بشر وجود دارد، پس این آبرو داری و حفظ گذشتگان چیست آن هم به زور ؟!! گذشتگانی که از جنس خود بودند و شاید کارشان مقبول عامه ی مردم عرصه شان گشت ولی برای این نسل چیزی نداشت جز عذاب. آیا براستی این حق نسل کنونی ست که برای ماندگاری گذشتگان، خود را فدا کند ؟ آیا نسل جدید حق ابراز وجود،نوآوری و خلاقیت،ایجاد افکار نو و بطور کل حق زندگی ندارد ؟ همان هایی که دیروز چنان کردند و چنان بودند آیا محروم می کنند کنونیان را از انجام همان کار؟!! کاری که زیانی نداشت. درست: انتقال تجربه خوبست ولی نه به قیمت حکم و تلقین ! حتی اگر فرض شود که کار گذشتگان مضر بود، لذتش برای نسل نو همین کسب تجربه است. اصلا شاید نسل جدید خود بخواهد شکست بخورد ! تجربه ی اکتسابی همیشه بیش از تجربه ی انتقالی(انتسابی) تأثیر داشته. قبول کردنش سخت و بسی تلخ است که گذشتگان ما کاستی های دوران خود را بر سر ما بریزند. همیشه ی تاریخ حقیقت تلخ بوده است و این نیز حقیقتی بیش نیست. نسل عوض شده است،افکار،ابزار، نحوی دید انسان به زندگی و ساخت آن برای خویشتن همه و همه دستخوش تقدیر است همانگونه که پیشینیان مابه نسبت پیشینیان خویش تغییر کردند(که مسلما این تغییر تا ابد جریان دارد). همان طور که گفته شد انتقال تجربه بد نیست ولی در بند کشیدن افکار نوظهور و محصور کردن آن ستم روا داشتن است و بس، در حالی که دین ما(که این روزها بحث عمده بر سر آن است) ستم کار را وعده ی عذاب می دهد و اتفاقا کسی که از حق خویش بگذرد نیز برابری می کند با شخص ستم کار ! بد نیست مدعیان دین و ایمان و اسلام گوشه ی چشمی به این مسائل بیاندازند چراکه همین بی توجهی ها سبب گرایش نسل جدید لیبرالیزم غربی و اعتصاب روزافزون دین گشته است. اگر نسل جدید به فرهنگ ها و افکار دیگر ملل که البته ضد اسلام اند چنگ زد کوتاهی در همین زمینه های جزئیست. این تنها بخش کوچکی از گلایه های کوچک است که همین ها مسبب مشکلات بزرگ جامعه هستند. و دراین وادی هریک از مسئولین دیگری را مقصر دانسته در حالی که جوانان همچنان به دیگر فرهنگ ها رجوع می کنند برای جبران نداشته های فرهنگی خویش،که در جای خود بسی اسفناک است چرا که تا آنجا که بیاد داریم اندوخته های دیگر ملل در طول تاریخ از همین فرهنگ غنی و اصیل اسلام است،فرهنگی که درگذشته های نه چندان دور مردم ما برای آن حکومتی را برانداختند ولی در حال حاضر بزرگان برای پیشگیری از نابودی آن به دست همین مردم نمی دانند چکنند . . . !!!
تولدم مبارک باشه !!! مبارک باشه ؟ الان من باید خوشحال باشم ؟
پ.ن : هیچ وقت نفهمیدم واسه روز تولدم باید خوشحال باشم یا ناراحت !
اي كاش انسان ها همه مي توانستند به يك نحو زندگاني نموده و همه احساس خوشبختي داشته باشند. اين حس دگرگون خواهي و تغير طلبي است كه آدمي را بر تلاش جسور ساخته. اما اين مواضع نوع بشر، هميشه رنگارنگ و زيبا جلوه نكرده است، از دسته ي نتايج منفي در عمل آمده، مي توان به حسادت و تنفر و دورويي اشارت نمود. حال اگر به اين حسادت بنگريم دو گونه در چشم جلوه مي كند: حالي منفي، كه تنها در جهت تخريب و پله قرار دادن ديگر افراد،براي تعالي در ظاهر خود و حالي مثبت كه دگرگوني و جوشش به فعاليت را در ضمير آدمي به فوران آورده و باعث مزيد تلاش مي گردد. اگر نيك انديشه شود،بسياري از موفقيت ها و دستاورد هاي بشر،معلول همين قسم مثبت حس حسادت است. و عقيده نگارنده از بعمل آوردن مطلب: نيك انديشه نمودن به تمامي حالات انساني و به خدمت آوردن آنها براي تعالي و پيشبرد مقاصد حسنه است،لذا اي كاش حسود باشم. آنچه در آغاز سخن مبني بر تشبه در نحوه ي زندگي انسان مورد اشاره رفت كاملا غير ممكن مي نمايد، چرا كه اگر قرار براين باشد كه همه به يك شيوه و آداب و فرهنگ زندگي كنند،زندگي به تكرار و دور مبتلا گشته و تغير و دگرگوني و تنوع طلبي كه در ذات بشريت نهاد دارد، خاموش مي گردد و چرخه زندگي انسان ها به بي رونقي و تكرار گرفتار مي آيد. و شايد آنچه امروز بي رنگي زندگي و تكرار بي روح ايام خوانده مي شود، ريشه در اين علت داشته باشد. امروز فرهنگ هاي ايام قديم در يكديگر و همچنين در مبادي و اصول جديد آميخته گشته،بصورتي كه بسياري از محرك ها و نمود هاي فرهنگ هاي گوناگون امروز،مشابه يكديگر است و رفتار جديدي كه خواستگاه آن،ادغام فرهنگ هاست، در ميان جوامع يكسان مي نمايد. شايد عده اي خرده وارد آورده كه زيان اين مسأله در چيست؟! در پاسخ به اين كنجكاوي زيركانه به اصل انسان اشاره خواهم نمود كه: درهم آميختگي جوامع و آداب، اگر به قيمت از دست دادن خود،هويت خود،و اصالت خود باشد،مذموم و ناپسند مي نمايد، اما اگر در جهت تسهيل راه سعادت تن و روح باشد قابليت مدح را داراست. اما آنچه عيان گشته و بازخورد اين درهم آميختگي نمود مي نمايد،همان مورد اول يعني از دست دادن هويت و اصالت است. حتي اگر با ديده ي تسامح انديشه شود، دلالت بر سردرگمي و هيجان زدگي انساني دارد كه با پذيرش فرهنگ جديد،فرهنگ كهن خويش كه معلول سالها زندگي و تجربه ملموس پدران و آميخته با جان ايشان و تفكر و زندگي آنها است را از ياد برده و دليل اين دگرگوني حال وي،و سردر گمي در فرهنگ جديد شايد ايت باشد كه: لازمه ايجاد و مقبوليت خاطر و عمل يك فرهنگ،زندگاني نمودن به آن و ايجاد و تغيير آن در طول تاريخ است. يك عادت و رسم با فكر و خون و تن ما،آميخته آمده و با حال و روحيه ماست كه در تغيير است، در گستره ي تاريخ مورد مقبوليت گذشتگان واقع شده و بنابر شرايط ويژه دستخوش تغيير خود آنها و همسان سازي با زمانه بوده است. لذاست كه يك انديشه و ادب و فرهنگ، با زندگي انسان ها آميخته و بوجود آمده و بخشي از حيات آنهاست كه با آمدن خود مي آورند، با وجودشان تغيير مي دهند و با رفتنشان به دست ديگران مي سپارند. حال روشن آمد كه دليل عدم موفقيت و دگرگون خاطري انسان نسبت به فرهنگ جديد همان "صرفا وارداتي" بودن آن است،كه به آزمون تجربه ثابت گشته: تا در طول تاريخ،فرهنگي مورد آزمايش زندگي افراد قرار نگيرد موفق نخواهد بود. اكنون كه فرهنگ هاي ساخته امروز به هجوم افكار گذشته آمده اين سردمداران و صاحبان مناصب و قدرت اند كه در ازخود بيگانگي ملت خويش مقصر واقع گشته اند:چرا كه اگر،همان فرهنگ كهن بومي را بنابر شرايط روز آورده و مهياي اين قرن و شرايط حاضر مي نمودند،كه پاسخگوي نياز هاي نوشكفته ي بسته به شرايط امكانات در زمانه را داشته باشد،افراد هرگز نيازي به چنگ انداختن و بهره بردن از ديگري حس نمي نمودند. مردم هميشه براي ارضاي نياز هاي خود،چه در جهت تن باشد ويا روح، در نهايت دست به هر كاري خواهند زد كه وارد نمودن فرهنگ مستعمره ي فكري بودن به همراه صادر نمودن ابزار جديد، يكي از نمودهاي آن است،كه البته نبايد از نقش و وساطت كساني كه بيشترين سود را عايد داشته اند غافل ماند. پ.ن : يكي از حرف هاي هميشگي و دغدغه هاي ثابت و دگر كهنه شده ي جامعه شناسان ايران،همين عدم تطابق فرهنگ صادر شده به ايران با روحيه و زندگاني ملموس قوم ايران است، كه اي كاش بجاي آنكه ملت، روحيه و سازگاري خويش را دستخوش تغيير كنند،اين فرهنگ( كه در پس پرده اش چيزي جز منافع اقتصادي بزرگان نيست) را دگرگون و در طول يك صد سال بومي مي نمودند.
شادی و سرور باشد ای کاش همواره در دامانمان که نه برای مرثیه و غمیم. آدمی را هزینه گزاف متحمل گردیدن بار اشک نیست! الهی سروری کن عنایت، که خزان طراوت ربیعش را توان مسخ نباشد!!!
همیشه در این آرزو سوختم که روزی نامه رسان نامه ای به در منزل آرد برای من،فرقی نمی کند از جانب کدامین دوست باشد،مهم این است که نامه باشد،نامه !!!(...........................)
پ ن : نامه نوشتن را بسیار دوست می دارم حتی در عصر ایمیل و مسج !
مدتهاست از آخرین کاغذی که از دلم برای چشمت آمد می گذرد،اما در مدت طولانی بی خبر نبودیم زهم. تو در چشم من و قلبم و من در زیر نور تو ستاره! دیرگاهی ست آه دلم را قلم بر نمی دارد و در گورستان حرف ها و اندیشه های دلم مدفون می گردند. مگر دل من چه از جامعه کمتر است که یارای حرف و کلام را داشته باشد. نام دیکتاتور برازنده ی بسیاری از نمود های انسان است اما، چه کنیم که منفور است. روزگاری موسولینی افتخارش در توتالیتر معرفی کردن خویش بود،حال تو بگو ستاره چه شدست که مردم را توان حمل دیکتاتور نیست ؟ مگر تنها در عمل است این ؟ آیا نداشتن استعداد تحمل حرف دیگران را نمی توان این خواند؟ تنها پذیرفتن و حق پنداشتن گمان واهی خویش که از تفکر عوام سرچشمه است را سپیدی فکر و تاب تحمل و ادراک حرف و اندیشه غیر را سیاه چشمی می دانند. پس درود بر آدولف که اندیشه اش اینچنین بود و ازین منظر طریقش قابل تحسین ! ستاره می دانی چه دردی ست زبان پر حرف را تسلیم دندانِ تیز کردن به سکوت؟ ستاره قابلیت تصورت هست، اندیشه را در حبس ابد ذهن گماشتن و تنها بر دل کاغذ سپید مجهول المکان مثبوت نمودن و نابود کردن ؟ همه چشم در چشم هم و می خندیم اما، اما نقل است از پاسکال که(( اگر انسان ها می دانستند هر یک در غیاب هم چه می گویند،هرگز چهار نفر دوست در دنیا باقی نمی ماند)). دو رویی و نیرنگ از نفس برایمان عزیز تر است. تنها،نوع بشر را پله ای می دانیم برای بالا رفتن،و چه مناسب پله ایست آنکه قدم گاهها محفل اندیشه و کلام باشد. ستاره تو فارغی و آزاد و تنها در تفکر عاشقی و ذهنت را به اندیشه ناممکنات اشتغال و اختصاص نکرده ای. کاش من نیز جایگاه تو را داشتم. مرا چه به غم بیگانه ی گرسنه و عوام؟ مرا چه باید به بی جامگان سربلند ؟ ستاره من نسبتی با روستا نشینان دل کوه از توابع خلخال ندارم! مرا یارای ادراک اشتغالات ذهنی خویش نیست،چه رسد به فکر فرهنگ عوامانه روستایی مرزی از نواحی اطراف توابع زابل! کیست مرا یار باشد در هضم تفکرم؟ کیست مرا پاسخگوی نگرانی ها و مشغولات دل باشد؟ چه کسی سنگ است و تاب دل سنگم را دارد ؟ ستاره من تنهایم کاش می بودی ( ز ط ) ! کاش توان دستت را می داشتم،کاش آرامگاهم سینه ی تو بود، ای کاش مخاطب چشمم هنگام شکستن شیشه اش و جاری شدن آب تو باشی نه عوام حتی به ظاهر عوام!!! حرف از عوام رفت: بگذار چشم پاکت را از نگاه ایشان بشویم که تنها در ظاهر است که مهربان اند.ستاره بزرگترین گناه بشری جهل و ناآگاهی اوست، خصلت ایشان را که دیده ای؟ : افراد سیاه چشم بواسطه عدم اطلاع همگان را به گمان، مانند خوانند،تفکر خویش را تعمیم به همه و اعمال خویش را پاک ترین، نجیب ترین و ثواب ترین کارها می خوانند. دنیا را از پنجره مه گرفته،تار و تک بعدی خویش می بینند و بر این اند که همگان نیز پنجره شان است این سان، نمی دانند:دست چپ و راست من باهم در تضاد است. ستاره کاش می دانستند که به تعداد انسان ها فکر و عقیده و حرف است نه یک فکر و نگاه و حرف به تعداد انسان! تا به کی باید فلک باور منسوخ شویم و از درد نگوئیم و تنها کارمان لبخند باشد؟ دشمن رو در رو و با نگاه می جنگد و من دفاع، اما دوست(تنها از منظر حرف)، با عمل و اندیشه مرا دشمن است نه با آب و خاک و فرهنگ! ستاره تا به کی قصه ما،غصه مردم باشد ؟ همه می دانند که جهل خیانت است به نگاهها، همه اذعان که بی تفاوتی مرگ برای پویایی اما ..... ! ستاره کاش عوام نبودیم!!! سخت است در میان مردم تنها باشی!! ( ز ط )
خواستم نامه به مانند همیشه عاشقانه و برخواسته از دل باشد، اما باز به مانند همیشه درد از دل سوخته را تاب تحمل نمودی. پوزش : چشمت بینا و دستت پاک باد!
با بهانه قرار دادن ۸مارس این پست را نقل قول می کنم از وندی شیلت نویسنده آمریکایی: اگر بپذیریم که زنان باهوش هستند و اگر برای زنان به خاطر این که موجودات باهوشی هستند احترام قائل هستیم،پس باید به آنان اعتماد کنیم و باور کنیم که آنها در طول هزاران سال که در نوع پوشش و رفتار خود وقار را حفظ می کردند،برای خود دلایلی داشتند!
............عقیده نویسنده امریکایی در رابطه با نوع پوشش و وقار و سکنات زنان در ادوار تاریخی............
به امید گام برنهادن زنان و مردان در یک خاک
دروغهاي کوچک هميشه خود را نمايان ميکنند.دروغ را آنقدر بزرگ بگوييد که تصور دروغ بودن آن هم به ذهن کسي وارد نشود.
..........آدولف هيتلر..............
ای کاش من نیز دروغ گفتن را به مثال راه رفتن، می دانستم،مانند بسیاری !
...............سپاس بی کران از ونوس....................
چندیست بغضی بر گلویم تکیه کرده و خیال فراغت را تمایلش نیست.گِلِه ای بر دیدگانم سایه افکنده ست که تاب تحمل وی را امانم بریده است و نور و روشنایی،بیگانه گشته و نامفهوم مرا. شِکوه ای بر دستانم دارم سخت تر از درد فریاد های خاموش شده ام، پنجه هایم را تاب تحمل بیش نیست:یاری!!!!!!! قلب را خراب آبادی درک کرده ام که جنازه های متعفن افکار زیبا، درون خیالش را تشکیل داده است. و مغز: این خانه پر رنج و آه،شده است کویری که سایه ی فرشته ی مرگ را پرده کرده در مقابل هجوم امید! و خاطره به دریایی راکد متبدل آمده که نمک را به آن سرازیر کنند از برای آلوده نگشتن ! من در پی رب النوع قلبم آواره ی دیار افکار منسوخ نسل آتش گرفته شده ام. اما در میان نرگس های معطر دستان دخترکی آهو چشم نشانی از برای دیده نگاشتم. من در پی خدایم!......... گلایه تنها در جهت نگاه ژرف توست خدا! چرا در دل گمشده ی انسان ناآدم زاد دخول نمی کنی؟ چرا انسان را به میان بازیچگی دریای خون که ساحلش پول است و عزت بی عفت،رها کرده ای؟! حق با توست: این من بودم که جاذبه ی لاله ی واژگون را فریب خوردم،رها کردم دستت را برای پی بردن به نهایت زیبایی گل دختری صحرایی ! ای کاش دیده ام رام تعقل بود تا به راه کج نمی رفتم و تنها نرگس معطر چشم و مشام در مقابل بود. اما،حال قدرت ادراک بودن تو حاصل آمدست دستان سردم را! اگر نوازشت دور نمی گشت از دیده،نه هرگز غریق معنای گرمای وجودت نمی شدم. گلایه از تو،گلایه از قلبم است که تو ای کاش در مأوای دلم باشی نه جاری در نگاهم ! چه کثیر و بس ثقیل دون انسان هایی که خدا را تنها در مقابل چشم دارند و بازیچه اش خوانده اند تنها در جهت نماز! خدایا: تورا بر سر دل خویش با نردبانبدعت آورده اند،تنها برای پناه از باران،برای پناه در لوای سیر بودن : ننگ باد این چنین مردانی* که تنها خدا را یدک می کشند به نام! افکار پلیدشان را تنها موجودات مالاریایی قابلیت ادراک خواهند بود،ای کاش نبودند!!! روزی به دیباچه سخن باغی رسیدم از خیال: تارش مجموع و پودش مأمون! خود را نتوانستن کشیدن آنجا،که ای فلان تو از خاکی. فرشته که نخواهم شد ؟ خاک از کالبد و خداست روح! یا فلان، از جنگ آمده ای، مجموع که گشتی،مدخل ورود را به دیده ی دلت خواهی گرفت که دستت نیز از خاک است.......؟! براستی تار و پود دل از چیست؟ سنگ و زیرین استحکامش چه ساخته اند که این چنین سخت است و در جایی ذوب ؟! کاش چشم را ماده ی دل بود در وجود،از برای استحکام مکان، که دیرگاهیست جاری شدن اشک وجود، امانم نداده و چشمه شده از برای عطش ترکستان. کاش منتهایش را سیری باشد! گلایه از تو نیست،گلایه از قلب دریده شدست! *: منظور از مردان نمادیست از تمامی انسان ها.
روزی همگان را کی توان تحمل و نقل حتی واژه عشق بود ؟ امروز دنیا را بنگریم تا تفاوت حاصل آید از گذشته که حریم بودش و امروز نااهلان در زنجیرش دارند. عشق است غنوده در بر من مفلوک با آن دیدگان سرد کبود با آن لبان تاریک و خاموشش شرمگین از بوسه ی بدعت پیکرش را سرما زده سخت سرمای نگاه انسان نا آدم زاد افکارش بغض قلب شکستست رود جاری مویش را کویر اعصاب و نفرت بلعیدست و برده به شب! آرام باش و مجموع ای عشق بگذار چشمانت را به دوستی به مهر محبت عشق گذشت بگذار چشمانت را با آب وجودم شویم!!!!! زندگی از برای توست نه تو در کامش روزمرگی را دیده ام ، و چه سخت بیماریست تو را نیز گشته دچار ای عشق! درمانت دریاست: جاری شو! تکرار و سکون مرگ است تورا. می دانم دردت بس سخت است!
کودکان و سیاه چشمان تورا در بند کرده و در چهره تو چه جنایات که مرتکب اند. شانه ام مأمن توست بگذار سرت را و اشک جاری کن باش که بالت پرواز گیر، اما....... اما مرو از برم... ! در حضور تو سرکشند و طغیان پیشه شان! در فراغت ای عشق رنجشان همنشین است و غم پیشه شان ! می دانم: روزی خواهی زندگانی یافتن روزی سبز شدن پیشه ات است که انسان،انسان باشد آدمیت پیشه اش و انسانیت سلوکش...! حال اگر رفتی، به جایی رو که خود باشی در کالبد خویشتن در نگاهت زندگی معنا در کلامت روشنی مأوا در دو دستت آدمی زندگانی در افکارت خدای جاودانی.
ای کاش هنرم در به تصور آوردن افکارم بود ! ای کاش فن نقاشی داشتم !
پست حاضر با دگر پست های این وبلاگ در تفاوت است،چرا که نویسنده آن با نگارنده این وبلاگ جسماً در تفاوت است. لذا پاسخ های نظرات شما را خود ایشان خواهند عنایت فرمود!!!!
من یک روستا زاده ام روستای ما جائیست نزدیک به آسمان و گاهی چسبیده به آن کوچکتر که بودم ستاره های کمی در دستانم جای می گرفت ولی به چنگ کوچکم نمی ماندند و من از این رویداد چه بی امان مادرم می خندید : بزرگتر که شدی چشم هایت به ستاره ها نزدیک تر می شود و ستاره ها به دستت می آیند چه آسان من بزرگ شدم و آزمودم دو صد چندان اما نشد،ومن شدم از آرزومندان مادرم باز خندید: مثل اینکه باید بال و پر در آوری و بسوی آنان پرواز کنی سبک بالان از آنجائیکه روستای ما جائیست نزدیک به آسمان! و گاهی چسبیده به آن پس بال و پری کوچک کافی بود و در روستای آسمانی ما بال یافت می شد فراوان اما باز هم نشد و من شدم از دسته ی نالایقان مادرم سرزنشم کرد: پس کی ستاره می گیری؟ در راهست زمستان،پر از ابر و باران و من در حسرت ستاره ام اینسان آخر من بسیار دوستدار ستاره ام اما همچنان بر زمین ایستاده ام و در فراق ستاره ها ماتم زده ام من،یک روستا زاده ام
............ ونوس .............
کیست یاری دهد؟
چه کسی را یارای مساعدت از چنگال اساتید به ظاهر استاد است ؟ چه کسی توان انتقاد صریح و عاری از حجاب را از ایشان داراست ؟ کیست که محافظه کار نباشد در دانشگاه (تنها به نام) اصفهان ؟ (دلم می خواد یکی از اساتید رو رو خفه کنم)
دانشجوی نزدیک به دیده را یارای ادراک قلب من است در این باب!
آدمی ! این مافوق دگر جانداران،این روح خدا،آیا برای روزمرگی ارج و منزل یافته؟ آیا برای نزاع و جنگ و خون،عقل یافته؟ تنها تدبیر و تعقل را در جهت کسب منافع مالی بیش و رفاه دنیوی بیشتر بکار گرفته ایم. شعار نیست خواهم پذیرفت،آری زندگانی بی نان و پوشاک و سقف را شایسته نامیدن نیست اما، چندان که به تن آلوده به خاک پرداخته ایم، روح اختیار شده از خدایمان رو به زوال است! تنها در جهت تغزیه و رشد کالبد به جنگ روزگار رفته ایم،مراتب گوناگون پزشک ها و تخصص های تغزیه و پوست و زیبایی را در خدمت آورده ایم که خویشتن خویش را شایسته مقام و کنیه ی آدمی گردانیم اما،آیا تاکنون به این اندیشه که:با گذشت پنج یا شش هزار سال از تمدن عقلانی بشری،وجود تعالی در اکثر زمینه ها، متخصصی در زمینه تغزیه روح و ضمیر و دل،به خود ندیده ایم! ، فکر کرده ایم؟؟ - کدام دکتر و پزشک در جهت زیبایی سیرت و خلق ما،درس خوانده و کسب تخصص نموده ؟ - آیا با جراحی پلاستیک می توان ظاهر نامطلوب سیرت را متغیر ساخته و زیبا کنیم؟ - آیا تا به حال کالری عرفان را به سلول ضمیر تسلیم کرده ایم؟ - آیا سرُم های رشد را از برای گسترش اخلاق و انسانیت و برادری و دوستی، به رگ های مغز رسانده ایم؟ ... اکنون نه شایسته مقام انسان است که خود را بازیابد ؟
- الو.....سلام (صدای گستاخ دخترانه)
- بله.....بفرمایین (صدای سرد و آرام) - آقای مصخ ؟ - در خدمت شمام..امرتون رو بفرمایین ! (پرواز در آسمان) - شما کجایید؟.....می شه از نزدیک ببینمتون ؟ ـ به سراغ من اگر می آیید.......پشت هیچستانم... - حالا کجا هست این پشت هیچستان ؟ (لبخند دخترانه) - پشت هیچستان جاییست....پشت هیچستان رگ های هوا...پر قاصد هاییست که خبر می آرند از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک ! - حالا اگه پیداش کردم ؟ - اگر به خانه من آمدی.....برای من ای مهربان....چراغ بیار....ویک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ! - اصلا ولش کن.......... تا حالا عاشق شدی ؟ (صدایی آرام) - در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد .......... آن دلبر عیار مرا دید و نشان کرد - حالا اگه من بت بگم دوست دارم...... تو چکار می کنی ؟ - من نه از برای زمین.....که در سماوات زیسته ام ................................. جاری گشتن سکوت ...................................... - اصلا واست مهمه من چی دارم می گم ؟ (صدایی گرفته) - تو مجموع در میان جمعی.... دل من جای دیگرست ! - اصلا دوست داشتن و عشق واست مهمه ؟ - هر کسی را که درین حلقه نیست زنده به عشق................ براو نمرده به فتوای من نماز کنید ! - دیگه ازش حرف نزن.......هم از تو بدم میاد هم از اون! ( بغض ) - عشق غرق شدن در دریا و دوست داشتن شنا کردن در دریاست ! - نمی تونی مث آدمی زاد صحبت کنی ؟ - دل مرا نه یارای ادراک نگاه توست - خفه شو مصخ..... ! دوست داشتم اما......... (قطع شدن ارتباط) - دستانت را دوست دارم !!!!!!!؟؟؟؟؟؟
چشم از دیوار گرفتی و گفتی: کِی ؟ کجا ؟ چشم از دیوار گرفتم وگفتم: به راستی، کِی ؟ کجا ؟ غروب، با چشمانِ خیس از هم جدا شدیم و گُم شدیم در شهری که هیچ یک از ساکنانش نمی دانستند، به راستی،کیُ کجا!
از مجموعه چشم چپ سگ.....حسین پناهی......
شیراز و آب رکنی این باد خوش نسیم عیبش مکن که خال رخ هفت دولت است!
شاید اگر حضرت حافظ در قرن ۲۱ و سال ۸۶ می زیست هرگز اندیشه و قلم خویش را در وصف شیراز امروز به رخ کاغذ نمی کشید ! بر این گفتار گواهی همین بس که رجوع شود به صفحه حوادث روزنامه ها و آمار های مربوط به بزهکاری و جرائم!!!!!!!!!
سپری شدن نخستین روزهای تعطیلات میان ترم در شیراز!!!!!!
شایسته است تو ای دوست که قصد خواندن مطالب و البته افکار و عقایدم را داری کمی در زمینه شناخت نویسنده بعمل کوشی! لذا کافیست چند سطر زیر را نتنها با دیده که با فکرت ورق بزنی و کمی در تأمل کوشی ! انسان های نزدیک به دیده و آدمی های نزدیک به قلبم دو نظر متفاوت و کمی در حالت تضاد در رابطه با نگارنده سطور دارند. از این بابت نه تنها ناراحت نیستم که مسرور ازین موضوع،چرا که آدمی در صورتی که در چند راهه ی نظرات مختلف در مورد شخصیت خویش قرار گیرد،خواهد توانست بهره گرفتن ازین موضوع در جهت کمال انسانیت. گرچه آدمیت و انسان بودن به معنای واقع در این شرایط و و ادوار تاریخی محال است اما می توان به نزدیکی آن راهی جست. حال دید تنی چند از وابستگان به دل و نزدیکان به دیده : پدر : این پسر خل(ضمه به خ) است! مادر: رهاست از اینجا و در جایی دگر زندگی می کند ! اخوی کبیر: این الکی خوشه و حاضر نیست مث آدم زندگی کنه ! اخوی صغیر: بیا،اینم از داداشه ما که دیوونست! همین دیدگاههاست که وادار به تأملم نموده در واقعیات و رویاهای زیبا و حتی نه چندان زیبا! . حال برای اینکه از دیوانه بودن و در شرایط عادی بسر نبردنم دفاع کنم،کمی به شرح و بسط دیوانگی بپردازم مطلوب است : اگرعاشق عشق بودن دیوانگیست ! اگر برای دل زندگی کردن دیوانه بودن است! اگر در واقعیت رویایی زندگانی نمودن دال بر دیوانگیم است! اگر عاشق فروغ فرخزاد و شعرش بودن مجنونیت بحساب آید ! اگر با دیدن دریا دیوانه و از خود بی خود شدن دیوانگی خوانده شود! اگر عطر دریا را از در وجود استشمام کردن و صدایش را شنیدن به جان دل دیوانگیم است! اگر ندیده و نشنیده به دیده،کسی را چنان دوست داشتن که حاضر به گذاردن جان در راه خوشبختیش بودن،دلالت بر مجنونیت است! اگر متنفر نبودن حتی از دشمن، غیر عادی بودن است ! اگر ساعت ها به ستاره ها نگریستن و در وادی رویا بسر بردن مجنونیت خوانده شود ! اگر فکر کردن به اینکه اگر ستاره بودم چه می شد، یعنی دیوانگی ! اگر خود را گذاردن در نقش یک مرغ دریایی، و حسرت خوردن به رها و آزاد بودنش،دلالت دیوانگی خوانده شود از دیده کوته بینان! اگر خواب را به فکر در سراسر شب خجالت دادن،دیوانه بودن است! اگر ساعت دو بعد از نیمه شب فکر و اندیشه را در بند قلم در آوردن و قلم را اسیر کاغذ کردن،مجنونیت مطلق است! اگر ساعت سه نیمه شب به سالن مطالعه رفتن و به نگارش نامه که بیشتر درس زندگی بود،ستاره را گول زدن، مجنونیت خوانده شود! اگر مادر خویش را از در نصیحت به خطاب کشاندن و راهنمایش کردن دیوانگی متلقی گردد! اگر جوان پیر صفت بودن غیر عادیست !(این جمله از دوستان نزدیک به دل است) اگر مشکلات را به بی خیالی، تنبیه کردن و شاد بودن یعنی مجنون بودن! اگر گریه کردن در دل برای مردم و روزگار برای یک مرد یعنی سستی و دیوانگی! اگر بدون دلیل مقام آدمیت را پرستیدن دلیل دیوانه بودن است!( این جمله با افکار اومانیست ها کاملا در تضاد است) اگر در هنگام درس و بر سر کلاس و دانشگاه اشعار مریم حیدرزاده و مولانا را حلاجی کردن،دیوانگی مرا گواه خواهد بود! اگر هنگامی که مورد خطاب دوستی بودن در رابطه با موضوعی کاملا جدی و مهم،فکر کردن به اینکه اگر انسان بال برای پرواز داشت چه می شد؟ ،یعنی دیوانگی ! اگر فکر نکردن (یا بسیار کم فکر کردن) به آینده شغلی در انتخاب رشته تحصیلی در دانشگاه،و به دنبال دل رفتن در این زمینه و ارضای نیاز قلب، دیوانگی محض برای یک مرد است ! اگر مثبت اندیش بودن در ارتباط با همه و همه چیز در این قرن،یعنی مجنونیت ! اگر اعتقاد به این موضوع که روسپی ها گناهی از نظر اجتماعی مرتکب نمی شوند،یک دیوانگی محض است!(این موضوع نیاز به بحث و بسط دارد و نباید تک بعدی قضاوت شود) اگر در جمع دوستان در مباحث مختلف دفاع کردن از حقوق زنان، یعنی غیر عادی بودن برای یک مرد! اگر مطالعه کتب فمینیستی،برای یک مرد دیکتاتور بظاهر،یعنی دیوانه شدن! اگر عاشق کتاب بودن و حاضر به حراج تمام زندگی برای بدست آوردنش،دلیل دیوانه خوانده شدن است! اگر دو سوم زمان روز را در فکر و بحر احساس غریق بودن،دال بر مجنونیت است! اگر شعر عاشقانه گفتن برای یک مرد عیب و دیوانگیست ! اگر نامه نوشتن برای ونوس در آسمان راه مجنونیت است ! اگر نوشتن نامه های عاشقانه و پنهان کردن آن در دل دفتر خاطرات یعنی دیوانگی! اگر عاشق یک دفتر بودن و صحبت کردن با آن و صدایش را شنیدن یعنی دیوانگی! و اگر های بحث برانگیز و نا تمامی دگر یعنی من دیوانه ام! : من ! می خواهم! همیشه! دیوانه!بمانم!!!!!!
پس از دو سال، سلام! پس از گذشت یک سال وبلاگ نویسیی،که با عشق آغاز کرده بودم،با حذف آن بدین کار خاتمه دادم. وبلاگ گذشته بنابه علاقه و فن کاملا تخصصی بوده بطوری که از سایت های ادبکده و ادبستان نیز بازدید داشت. اما در خصوص وبلاگ حاضر: بیشتر سعیم برین خواهد بود که در پست های آتی نظرات شخصی و مستقل خویش در زمینه های مختلف از این پنجره به دید شما رسانم ! و همچنین است که برای بری بودن از تک نواختی و یک بعدی،تلاش در ارائه موضوعات مختلف حاصل شود! و لذاست که از بازدید کنندگان انتظار است نظرات و دیدگاههای خویشتن را مثبوت ساخته که حقیر از ایشان استفاده نمایم !
|
||