|
.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود..... |
||
| آن شاخسار سبز آن سبز شاخسار که آمدست بر نوازش چشم و عمل در رقص نموده بر تفکر اسلاف و کهن افواه، غایت تلطیف نژاد روح توست که نه این پدر در حق، به جانب گذاشتی؛ که دو دست را به پاکی نگاه تو خاکی بنمود و اندیشه را در زبان تاریخ خونین به نگاهت کشانید، که توانت در دژم گشتن نگاه،به حد نزاع دو کبوتر نیست. سخن به جانب ننمایم که حقیقت را در پس شاخسار عصبیت پنهان کند به کین؛ آنچه دراین مرقوم بر تفکر قلم جاری گشته بر صفحه ی یادگار ساز سپید،سال های سال خموشی و خمودی و رخوت است که نه بر نگاهت از ازل جاری بود و نه دلیل بر عبدیتش! سبز؛ نه این گناه کالبد توست و نه بر نرگسان جرمی ست وارد؛ که این را پدر خیانت نمود بر تفکر خویش که دست را عمل در قدرت عقیده ی سلف، که خاک بر جبین حقیقتش، چو ماه بر آستان دریا،هیبتی دارد که لرزه براندام خشک من اندازد،آورده. جالب آن که آن قدر بنشسته این غبار لاتفکری و نامنطقی؛ که نام بدان بگذاشته و رسم خواندندش و جبروتی اعتای ساحت اقدس نامش کردند به منافع قلیل جاهلان. برگ سبزی بر دل سینه کش، شاخساری بر پنجگانت جاری ساز، آن حلقه ی یاس را حجاب بنمای به عفت قناری به هنگام خواندن و به پاک چشمی غزال کوهی، طریق عمل در تلاش به رنگین نمودن سیاه قلم تاریخ بر نامت بنمای؛ که نه حدیث زرد در پیش آید نه ناتوانی در پس ظاهر. بگذار ان پوشاننده ی پا و قدم بر قلب رودی نه، که از نگاه خدا جاریست بر اندام خیس چشمانت. به پای تعظیم کش آن غرور رود طغیان پیشه را؛ به متانت و صبر و نجابت و زیبایی. برگوی بر دیدگانش که تو نه آن دخت تاریخ به اندیشه ی کهن اسلافی! طغیان را در پیش گیر بر ساحت اقدس این رسم و سلوک، از پایه رنگین ساز بر صبر و علم و جبر و حلم! قدم نه بر دل آن رود، بر جریان آب شتاب کن، بگذار و برو، این نادیده تفکر نکند بازداری کند از وصال بر غایت سبز آن شاخسار زیبا. دخترم؛ نه عمل به طغیان در ظاهر در کشی و حلم مادرانه ات را فراموشی سپاری؟! که آن روی دهاد؛ شایستگی قدوم تو بر آن رودخانه ی صبر و گذار بر خطر تمسخر اغیار آید. دخترم؛ مگر نه تو مادر تاریخی؟! آن چنانش در ید تربیت کش، که نه تفکر مسخ گشته در دل تاریخ توان تحریکش باشد، و نه این پیاله ی پلید جامعه! هم گامش روان باش و حلم را برش آموز و پند مادرانه ده، نکند که واگذار و قصور درکشی که گناهت نابخشود نیست. آن چنانش علم آموز که تکرار کند آن داستان فرشتگان و آسمانی شدن زهره و در جانب عطارد و خورشید منزل نمودنش به زیبا رویی! به نهایت ادراک پذیرد کزان دامان پرچین تو بود، آن که آغشته به بوی یاس،آنکه به رنگ چشمانت و بر آن گل قرمز نقش بسته به گیسوانت، به آن جنگل کاری شده ی دامانت، از این بیت المقدس بود که به معراج تفکر رسید و نه اندیشه کند که ننماید روی به سوی آن دامان. دخترم؛ به این کودک تاریخ؛ آن رشادت ها را بازگوی که؛ زهره هوس هبوط در سر جای بداد و در ان لحظه آرزوی زمینی گشتن و در رکاب تو بودن داشته! دخترم؛ این نگین فخرت باشد و به حلقه برآن بناگوش آویز ساز؛ که مفتخر باشی بر وجودت، بر نگاهت، بر آن دستان سرد و سبز، برآن فرشته صفتی عفت، برآن حلقه ی یاس که بارور گشته از غنای آن محفل گیسوان بر آن زیبا روسری که سبزی مرکزیت بداشت و آنچه در پسش جاری، آن رود طلایی بود. دخترم مفتخر باشی؛ که دختری؛ کاش باشی......... !پ.ن: پیش کش بر تو!
|
||