تبليغاتX
پنجره ای از اندیشه من به نگاه تو - ستاره ی خاموش

.....عشق می تواند جانشین همه نداشتن ها شود.....


ستاره آن قدر کدر گشته، که چشمش را دلربایی ماه، در توان قیاس با منجلاب تفکر خاموش و اسیر در زندان نیست. آن درخت که روزی به سبزی، طراوت زندگی را یادآور می شد به لبخند آن کودک و دستان مملو از عشق پدر و روسری نیم سوخته و داغ مادرم، اکنون آن چنانش دستان در کبودی رفته که تو گویی روزی نه لبخندی جاری بداشت و نه سبزه ای بر سینه نگاشته و نه سرخ سیبی به گوشواره آویزان. مگر دریا در چه غفلت کرده بود و زلالیش را دریغ بنمود که کبودی سرایت بنماید از طریق هموار جهالت و مزه ی شیرین ناآگاهی فرهنگ و اشتغال پدرم به دستان پر؛ از برای شکم من؟!!  مگر قناری همان آواز همیشگی را بر لب نداشت و زمزمه نمی کرد، که نسیم صبا را مست و سرخوش راهی نوازش گیسوان آن دخترک کند به مهر؟! چه شد آن سرمستی قناری که کنونش تنگی چشم آمده و آن چنان سرخی در پرده کشیده، تو گویی خون جاری آمد از دیدگان، بس که اشک جاری همی کرد در هجر آن ستاره ی خاموش گشته و درد فراغش را نه تحمل می داشت و نه اندیشه!     در خاطرم جاوید است طراوت آن یاس وحشی که به شادی آن درخت و آواز قناری، عطری معطر جاری می نمود و دشت امید و آینده و آمال ستاره را، آن چنان خوش بو می نمود، که رویا در همین لحظه حاضر و آرزو اجابت و آینده چون نگاه ونوس روشن و یأس چون تاریــــــخ مبهم و دست چون فرهنگ سپید می گشت از سبک بالی. شادی را در نگاه یاس می دیدم که همه را می خواند و آن لبان کوچک سپید می گشود و از لفاظی خوشبوان شاعر نقلی داشت.      آن رود که جاری گشته بودش محبت، از کوه ایمان و سرچشمه ی یقین، و به فراسوی دشت های باور روان بود و پاکی و سبزی هزینه می کرد و در دل تمام، سنگلاخ می برد و دم نمی زد به کفر، به هنگام کبودی قلب آن ستاره و سپیدی چشمانش به شک و سیاهی دستانش به لاغیرتی، آن چنان رقیق شد به اضطراب که گویی تنها اشکی از چشم ونوس است که باوجود دستان من برای عدم ریزش، سرازیر شدست به دشت های فرهنگی. و این همان رود بود، که می شست و زلالی اعطا می نمود به عمل نفرین گشته به سلامت و فکر و آینده. روز رقیق گشتن رود بود که ستاره ای آن آلت پلید به دست همی داشت و لاغیرتی و نفرت و جهل و بی فرهنگی فرهنگ و ناامیدی پدر و غفلت مادر و نابرادری آن برادر را؛ در رگ وارد می نمود؛ باشد که تسکینی برآن قلب سرخ به آئین دوستان هم سنگر.
به وقت تزریق جهالت به رگ دست آن اکنون خاموش ستاره، مادرم آنچنانش اشتغالات ذهنی در برای صورت و البسه و نگار من بود که نه توان در خیره گشتنش به دستان تفکر آن طفل که این نا سپید چیست در آن دستان؟!    ای کاش مادرم آن چنان که رنگین سفره و فرشته منزل را در ید استجابت می نمود به مهر و پاک دلی و ساده نفســـــی، قدری به جیب تفکر من عنایتی می داشت و این گسیخته عنانِ عمل در پرده ی تفکر را، به استکبار مهر و عشق و عاطفه ی سخن و نوازش؛ راهی می نمود به آن دیار خوشبویی صورت و سیرت.
مگر در چه اندیشه بود پدر آن روز که به دستانی مملو و قدومی خسته به منزل آمده و دیده بر کبودیِ فکر من نینداخت؟! که سکوت را جاری بساخت و جهالتم را مزید نمود به بی مهریِ سکوت و سخن نگفتن و تنها آن خوان رنگینِ زشت.   پدر تو چه می کردی بدان وقت که آن پلید سرنگ جهالت در کف تفکر دستم می بود و به تفنن و جهالت و سادگی، چشمم که در نگاه آن دوست بود به دست اکنون کبودم همی رفت و خـــواب دنیایم را بربود و عدمِ دانستن تعقلم را مسخ بکرد.   پدرم؛ ای کــــاش دستی از تفکر به درِ باور می نگاشتی و خواب غفلتم را پیش از اغمای توان و در حصر آمدنِ اختیار به اتمام رسانیده بودی از باب پدری؛  که ای کـــاش می نمودی چنین.
حال که کنون چشمم به قرمزیِ خون و کبودیِ قلبم به آسمان پر ستاره مـــاند؛ نه گناهی به تفکر ستاره و آن درخت سیب وارد نمایم، نه ایرادی به زلالیِ دریا و روانی رود، که بخشد پاکی و مهر و زلال قلبی، به باورِ سیاه چشمانی همچون من. ستاره نه گناه توست و نه کوتاهی از مادرم و نه جرمی بر پدر وارد، که این نا بالغ؛ من!  که بر اسب تازی غرور و جوانی همی بتاختم و گردی از جهالتم را بر نگاه آسمان انداختم و خود را بر پهنه ی بازار دنیا در خیال رساندم. گنه کارم به عدم فروشیِ تفکرم، به تنگی دست اراده ام، به ایمانِ زرد بر نگاه ِ خیانت ِ دوستی که از پنجره پیدا نیست.  نه این پدرم را بشکستم به آن عمل ننگین ِ صورت و فاجعه افکن سیرت؟؟!!   ای کاش پاسخ آن بی دریغ محبت مادر، نه این کبود دستان ِ من بود از بوسه ی پلید ِ آن سرنگ.
بس نیست؟!
انقلابی خواهم نمودن به عزم و اراده و جزم و ایمان. نه که کائنات را درسی در اراده و استواری خواهم بداد، که پدر را آن چنان مهر در نگاهش بخشم، که توان ِ لبخند بر کبود لبانم را بستاند از آن ستاره ی آسمانی ِ ایمان ِ خدایی!  
کِشم عنان آن رخش عزم را و پا در رکابش افکنم به قدرت استجابت آن زیبا سرود ِ پاک دل مادر، البرز کوه ِ غایت سلامت در فراسوی نگاهم گنجد و هماره در قلب نگاهم نقش خواهد بربست به امید وصال. خواهم شدن به قله ی البرز ایمان، به زنجیره  کاوه ی ِ ضحاک بندکش، این پلید جهالتم را به بند ذلت درکشم و به فریدون صفتی ِ ایمان سپارمش، نکند که بازگشتی در اندیشه کند! قدم بر خاک این جاودان کوه خواهم گذاردن و به به خاک ِ خدایــــش خواهم زدن، من؛ قدم بگذارم بر آن مقدس قدوم گاه آرش، کمان ِ اراده را به ریسمان ِ امید درکشم به شاه تیر سلامت و، غایت ِ نیروی عزم را در قدرتش جزم بنمایم و رها کنم آن تیر سپید را به مرز باور اندیشه ی پاک دلان، باشد که جاودان مانَد این مرز و بوم سلامت سیرت در جوار پلیدی ِ ظاهر رنگین ِ آن دنیای کبود.


پ.ن: کاش اعتیاد وجود نداشت.

+تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:43 به قلم مصخ |